رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت دوازدهم: نقشهیِ شومِ پادشاه
هنوز قلبم داشت مثلِ طبل تویِ سینهام میکوبید. همهیِ خدمهها تو سالن جمع شده بودن و با وحشت به درِ بزرگِ چوبی خیره مونده بودن. سکوتِ سنگینی حکمفرما بود که یهو…
تق… تق… تق…
صدایِ در زدن!
اونقدر آروم و منظم بود که موهایِ تنم سیخ شد. انگار پشتِ در کسی نبود که بخواد حمله کنه، کسی بود که انگار کلیدِ عمارت رو هم داشت!
جونگکوک با یه نگاهِ سرد و بیتفاوت، اسلحهاش رو چک کرد و به سمتِ در حرکت کرد. من که دیگه رسماً داشتم سکته میکردم، سریع دویدم و رفتم پشتِ جونگکوک قایم شدم؛ طوری که انگار اون تنها سنگرِ امنِ کلِ دنیاست. چسبیدم به پشتِ کتش و با دستایِ لرزون گوشهیِ پیرهناش رو گرفتم.
جونگکوک با یه حرکتِ سریع دستگیرهیِ در رو چرخوند و در رو باز کرد. من همونجا از پشتِ شونهاش داد زدم«همونا هستن! همونا که میخواستن منو بکشن! مواظب باش!»
اما… هیچ انفجاری نبود، هیچ شلیکی در کار نبود.
اون شش نفر، همون غولهایِ سیاهپوش که تویِ حیاط دیده بودم، اونجا ایستاده بودن. به محضِ اینکه چشمشون به جونگکوک افتاد، بدونِ اینکه حتی لحظهای درنگ کنن، مثلِ سربازهایِ وفادار جلویِ پاهایِ جونگکوک زانو زدن. سرشون رو انداختن پایین و با صدایی محکم و احترامانگیز گفتن:
«قربان! طبقِ دستورِ شما، امنیتِ محیطِ پشتی تأمین شد.»
خشکم زد.
چی؟
سرم رو آروم از پشتِ جونگکوک آوردم بیرون و با چشمهایِ گرد شده بهشون نگاه کردم. اونا… اونا افرادِ جونگکوک بودن؟خشم، جایِ ترس رو گرفت. یهو انگار یه نیرویِ تازه تویِ رگهام دوید. از پشتِ جونگکوک اومدم بیرون و با عصبانیت یقهیِ پیرهناش رو گرفتم و کشیدم سمتِ خودم:
«اینا… اینا افرادِ تو بودن؟! جونگکوک… تو… تو میخواستی منو بکشی؟! داشتی با بادیگاردهات تمرین میکردی یا میخواستی منو بدبخت کنی؟»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط با اون چشمهایِ نفوذناپذیرش بهم نگاه کرد. انگار نه انگار که من دارم از عصبانیت میترکم. آروم گفت:
«تهیونگ، قبل از اینکه داد و بیداد کنی، بگو ببینم اون وقتِ شب تویِ حیاطِ پشتیِ عمارت که قلمرویِ ممنوعهیِ منه، چه غلطی میکردی؟»
لپام از خجالت و عصبانیت گل انداخت. دندونهام رو رویِ هم فشار دادم و گفتم:
«میخواستم ببینم اون شایعهها دربارهیِ روحِ خبیث تویِ حیاطِ پشتی واقعیان یا نه! همه میگفتن اونجا طلسم شدهست، میخواستم حقیقت رو بفهمم!»جونگکوک یه نیشخندِ کج زد. یه نیشخندی که بهم فهموند چقدر ساده بودم.
«روح؟ کدوم روح؟ اون شایعهها رو خودم ساخته بودم که حتی نزدیکِ اون بخشِ عمارت هم نشی. تو کنجکاویات کار دستت میده، بچه.»
دیگه خون به مغزم نمیرسید. اون فقط بهم خندیده بود؟ اون منو تا مرزِ سکته برده بود فقط برایِ اینکه دستم به حیاط نرسه؟ بدونِ اینکه حرفی بزنم، با مشتِ کوچیکم زدم به بازویِ محکمش. یه ضربهیِ سطحی بود، ولی تمامِ حرصم رو توش خالی کردم.
«ازت متنفرم!»
با قدمهایِ سریع و عصبی از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم سمتِ اتاقم. صدایِ جونگکوک رو میشنیدم که داشت با بادیگاردهاش حرف میزد، ولی برام مهم نبود. واردِ اتاق شدم، در رو با صدایِ بلندی بستم و قفلش کردم.
همونجا پشتِ در سر خوردم و رویِ زمین نشستم. تپشِ قلبم هنوز آروم نشده بود، ولی حالا دیگه از عصبانیت بود، نه از ترس.نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که صدایِ تقتقِ درِ اتاقم بلند شد.
صدایِ بم و آرامبخشِ جونگکوک از پشتِ در اومد:
«تهیونگ… درو باز کن. بیا بریم اتاقِ خودمون.»
سرم رو گذاشتم رویِ زانوهام و با لحنِ لوس و کیوتِ خودم، جوری که قشنگ بفهمه قهرم، گفتم:
«نوموخوام! برو همونجا پیشِ بادیگاردهات!»
جونگکوک یه خندهیِ کوتاهِ بم کرد که از پشتِ در هم لرزشش رو حس کردم.
«تهیونگ، بچه بازی در نیار. باز کن درو.»
بازم با همون لحنِ لوس جواب دادم:
«گفتم نوموخوام! اصلاً نمیخوام ببینمت!»
صداش یهو جدی شد. اون لحنِ مقتدرانهاش که همه رو به زانو درمیآورد، برگشت:
«تهیونگ… همین الان باز میکنی. اگه خودت باز نکنی، مجبور میشم درو بشکنم. اونوقت دیگه نه من میتونم جلویِ خودمو بگیرم که دعوات نکنم، نه تو میتونی از زیرِ دستم در بری. خودت انتخاب کن.»
[پایان پارت ۱۲]
قسمت دوازدهم: نقشهیِ شومِ پادشاه
هنوز قلبم داشت مثلِ طبل تویِ سینهام میکوبید. همهیِ خدمهها تو سالن جمع شده بودن و با وحشت به درِ بزرگِ چوبی خیره مونده بودن. سکوتِ سنگینی حکمفرما بود که یهو…
تق… تق… تق…
صدایِ در زدن!
اونقدر آروم و منظم بود که موهایِ تنم سیخ شد. انگار پشتِ در کسی نبود که بخواد حمله کنه، کسی بود که انگار کلیدِ عمارت رو هم داشت!
جونگکوک با یه نگاهِ سرد و بیتفاوت، اسلحهاش رو چک کرد و به سمتِ در حرکت کرد. من که دیگه رسماً داشتم سکته میکردم، سریع دویدم و رفتم پشتِ جونگکوک قایم شدم؛ طوری که انگار اون تنها سنگرِ امنِ کلِ دنیاست. چسبیدم به پشتِ کتش و با دستایِ لرزون گوشهیِ پیرهناش رو گرفتم.
جونگکوک با یه حرکتِ سریع دستگیرهیِ در رو چرخوند و در رو باز کرد. من همونجا از پشتِ شونهاش داد زدم«همونا هستن! همونا که میخواستن منو بکشن! مواظب باش!»
اما… هیچ انفجاری نبود، هیچ شلیکی در کار نبود.
اون شش نفر، همون غولهایِ سیاهپوش که تویِ حیاط دیده بودم، اونجا ایستاده بودن. به محضِ اینکه چشمشون به جونگکوک افتاد، بدونِ اینکه حتی لحظهای درنگ کنن، مثلِ سربازهایِ وفادار جلویِ پاهایِ جونگکوک زانو زدن. سرشون رو انداختن پایین و با صدایی محکم و احترامانگیز گفتن:
«قربان! طبقِ دستورِ شما، امنیتِ محیطِ پشتی تأمین شد.»
خشکم زد.
چی؟
سرم رو آروم از پشتِ جونگکوک آوردم بیرون و با چشمهایِ گرد شده بهشون نگاه کردم. اونا… اونا افرادِ جونگکوک بودن؟خشم، جایِ ترس رو گرفت. یهو انگار یه نیرویِ تازه تویِ رگهام دوید. از پشتِ جونگکوک اومدم بیرون و با عصبانیت یقهیِ پیرهناش رو گرفتم و کشیدم سمتِ خودم:
«اینا… اینا افرادِ تو بودن؟! جونگکوک… تو… تو میخواستی منو بکشی؟! داشتی با بادیگاردهات تمرین میکردی یا میخواستی منو بدبخت کنی؟»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط با اون چشمهایِ نفوذناپذیرش بهم نگاه کرد. انگار نه انگار که من دارم از عصبانیت میترکم. آروم گفت:
«تهیونگ، قبل از اینکه داد و بیداد کنی، بگو ببینم اون وقتِ شب تویِ حیاطِ پشتیِ عمارت که قلمرویِ ممنوعهیِ منه، چه غلطی میکردی؟»
لپام از خجالت و عصبانیت گل انداخت. دندونهام رو رویِ هم فشار دادم و گفتم:
«میخواستم ببینم اون شایعهها دربارهیِ روحِ خبیث تویِ حیاطِ پشتی واقعیان یا نه! همه میگفتن اونجا طلسم شدهست، میخواستم حقیقت رو بفهمم!»جونگکوک یه نیشخندِ کج زد. یه نیشخندی که بهم فهموند چقدر ساده بودم.
«روح؟ کدوم روح؟ اون شایعهها رو خودم ساخته بودم که حتی نزدیکِ اون بخشِ عمارت هم نشی. تو کنجکاویات کار دستت میده، بچه.»
دیگه خون به مغزم نمیرسید. اون فقط بهم خندیده بود؟ اون منو تا مرزِ سکته برده بود فقط برایِ اینکه دستم به حیاط نرسه؟ بدونِ اینکه حرفی بزنم، با مشتِ کوچیکم زدم به بازویِ محکمش. یه ضربهیِ سطحی بود، ولی تمامِ حرصم رو توش خالی کردم.
«ازت متنفرم!»
با قدمهایِ سریع و عصبی از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم سمتِ اتاقم. صدایِ جونگکوک رو میشنیدم که داشت با بادیگاردهاش حرف میزد، ولی برام مهم نبود. واردِ اتاق شدم، در رو با صدایِ بلندی بستم و قفلش کردم.
همونجا پشتِ در سر خوردم و رویِ زمین نشستم. تپشِ قلبم هنوز آروم نشده بود، ولی حالا دیگه از عصبانیت بود، نه از ترس.نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که صدایِ تقتقِ درِ اتاقم بلند شد.
صدایِ بم و آرامبخشِ جونگکوک از پشتِ در اومد:
«تهیونگ… درو باز کن. بیا بریم اتاقِ خودمون.»
سرم رو گذاشتم رویِ زانوهام و با لحنِ لوس و کیوتِ خودم، جوری که قشنگ بفهمه قهرم، گفتم:
«نوموخوام! برو همونجا پیشِ بادیگاردهات!»
جونگکوک یه خندهیِ کوتاهِ بم کرد که از پشتِ در هم لرزشش رو حس کردم.
«تهیونگ، بچه بازی در نیار. باز کن درو.»
بازم با همون لحنِ لوس جواب دادم:
«گفتم نوموخوام! اصلاً نمیخوام ببینمت!»
صداش یهو جدی شد. اون لحنِ مقتدرانهاش که همه رو به زانو درمیآورد، برگشت:
«تهیونگ… همین الان باز میکنی. اگه خودت باز نکنی، مجبور میشم درو بشکنم. اونوقت دیگه نه من میتونم جلویِ خودمو بگیرم که دعوات نکنم، نه تو میتونی از زیرِ دستم در بری. خودت انتخاب کن.»
[پایان پارت ۱۲]
- ۲۳۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط