رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت دهم: بازیِ جدیدِ پادشاه
نورِ چراغِ خوابِ اتاق، سایههایِ کشیدهای روی دیوار انداخته بود. تهیونگ لبهیِ تخت نشسته بود و هنوز گرمایِ دستایِ جونگکوک رو روی بازوهاش حس میکرد. وقتی صدایِ باز شدنِ در بلند شد، تهیونگ تکونی خورد. جونگکوک وارد شد. برخلافِ همیشه، خبری از اون نگاهِ خشک نبود. یک بطریِ نوشیدنی دستش بود، اما نه برایِ مست کردن؛ انگار فقط میخواست اونجا، کنارِ تهیونگ باشه.
سکوتِ اتاق سنگین بود. تهیونگ بالاخره نتونست طاقت بیاره. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با صدایی که هنوز کمی گرفته بود پرسید: «چرا برات مهمه که من… اونجوری نشم؟ چرا برات مهمه که من نترسم؟»
جونگکوک لیوان رو روی میز گذاشت و چرخید سمتش. نگاهش خیره و عمیق بود. «چون اون تهیونگِ ترسویی که میلرزید، برام جذاب نیست. اون تهیونگِ شکستهست. من دنبالِ یه همدمم که کنارم راه بره، نه یه سایهیِ لرزون که فقط التماس میکنه.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش رو دزدید: «فکر میکردم فقط میخوای صاحبِ همه چی باشی. اینکه از دیدنِ ضعفِ من لذت ببری.»جونگکوک چند قدم جلوتر اومد، تا جایی که پاهاشون بهم نزدیک شد. «شاید قبلاً. اما الان نه.» بعد یهو لحنش رو عوض کرد. انگار میخواست جوِ احساسی رو به یه مسیرِ جدید ببره. تبلتِ سیاهش رو از روی میز برداشت و گذاشت بینِ خودشون: «اگه قراره اینجا بمونی و زندگی کنی، دیگه نمیخوام فقط زندانیِ عمارت باشی. باید یاد بگیری چطور بازی کنی.»
تهیونگ با تعجب به تبلت نگاه کرد. رویِ صفحه، نقشههایِ انتقالِ محمولههایِ غیرقانونی و اسمِ چند تا از شرکایِ اصلیِ جونگکوک بود.
جونگکوک با انگشت اشارهاش رویِ یک اسم ضربه زد: «این آدم داره دزدی میکنه. فکر میکنه چون من حواسم به امنیتِ توئه، از کارایِ مالی غافل شدم. میخوام نظرِ تو رو بدونم. اگه جایِ من بودی، چطور نابودش میکردی که حتی نفهمه از کجا ضربه خورده؟»
تهیونگ شوکه شد. جونگکوک داشت «قدرت» رو باهاش شریک میشد؟ داشت بهش «اسلحه» میداد؟ تهیونگ به اعداد خیره شد. مغزش که همیشه برایِ فرار و نجات میجنگید، حالا داشت برایِ «دفاع» و «حمله» کار میکرد.
تهیونگ با تردید پرسید: «اگه… اگه بهت بگم و اشتباه باشه چی؟»جونگکوک نیشخندِ کمرنگی زد و دستش رو گذاشت رویِ دستِ تهیونگ که رویِ تبلت بود: «من دنبالِ آدمایِ بلهقربانگو زیاد دارم. من هوشِ تو رو میخوام. اگه اشتباه کنی، با هم درستش میکنیم. ولی اگه درست بگی…» مکث کرد و خیلی نزدیکِ صورتش زمزمه کرد: «اون وقت ثابت میکنی که لیاقتِ کنارِ من بودن رو داری.»
تهیونگ حس کرد قلبش داره تندتر میزنه. این دیگه ترس نبود؛ هیجانِ خطرناکی بود که تازه داشت کشفش میکرد. اون شب، اونا نه به عنوانِ زندانبان و زندانی، بلکه به عنوانِ دو تا مغزِ متفکر، تا خودِ صبح کنارِ هم نشستند و نقشهیِ زمین زدنِ اون شریکِ خائن رو چیدن.
[پایان پارت ۱۰]
قسمت دهم: بازیِ جدیدِ پادشاه
نورِ چراغِ خوابِ اتاق، سایههایِ کشیدهای روی دیوار انداخته بود. تهیونگ لبهیِ تخت نشسته بود و هنوز گرمایِ دستایِ جونگکوک رو روی بازوهاش حس میکرد. وقتی صدایِ باز شدنِ در بلند شد، تهیونگ تکونی خورد. جونگکوک وارد شد. برخلافِ همیشه، خبری از اون نگاهِ خشک نبود. یک بطریِ نوشیدنی دستش بود، اما نه برایِ مست کردن؛ انگار فقط میخواست اونجا، کنارِ تهیونگ باشه.
سکوتِ اتاق سنگین بود. تهیونگ بالاخره نتونست طاقت بیاره. بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با صدایی که هنوز کمی گرفته بود پرسید: «چرا برات مهمه که من… اونجوری نشم؟ چرا برات مهمه که من نترسم؟»
جونگکوک لیوان رو روی میز گذاشت و چرخید سمتش. نگاهش خیره و عمیق بود. «چون اون تهیونگِ ترسویی که میلرزید، برام جذاب نیست. اون تهیونگِ شکستهست. من دنبالِ یه همدمم که کنارم راه بره، نه یه سایهیِ لرزون که فقط التماس میکنه.»
تهیونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش رو دزدید: «فکر میکردم فقط میخوای صاحبِ همه چی باشی. اینکه از دیدنِ ضعفِ من لذت ببری.»جونگکوک چند قدم جلوتر اومد، تا جایی که پاهاشون بهم نزدیک شد. «شاید قبلاً. اما الان نه.» بعد یهو لحنش رو عوض کرد. انگار میخواست جوِ احساسی رو به یه مسیرِ جدید ببره. تبلتِ سیاهش رو از روی میز برداشت و گذاشت بینِ خودشون: «اگه قراره اینجا بمونی و زندگی کنی، دیگه نمیخوام فقط زندانیِ عمارت باشی. باید یاد بگیری چطور بازی کنی.»
تهیونگ با تعجب به تبلت نگاه کرد. رویِ صفحه، نقشههایِ انتقالِ محمولههایِ غیرقانونی و اسمِ چند تا از شرکایِ اصلیِ جونگکوک بود.
جونگکوک با انگشت اشارهاش رویِ یک اسم ضربه زد: «این آدم داره دزدی میکنه. فکر میکنه چون من حواسم به امنیتِ توئه، از کارایِ مالی غافل شدم. میخوام نظرِ تو رو بدونم. اگه جایِ من بودی، چطور نابودش میکردی که حتی نفهمه از کجا ضربه خورده؟»
تهیونگ شوکه شد. جونگکوک داشت «قدرت» رو باهاش شریک میشد؟ داشت بهش «اسلحه» میداد؟ تهیونگ به اعداد خیره شد. مغزش که همیشه برایِ فرار و نجات میجنگید، حالا داشت برایِ «دفاع» و «حمله» کار میکرد.
تهیونگ با تردید پرسید: «اگه… اگه بهت بگم و اشتباه باشه چی؟»جونگکوک نیشخندِ کمرنگی زد و دستش رو گذاشت رویِ دستِ تهیونگ که رویِ تبلت بود: «من دنبالِ آدمایِ بلهقربانگو زیاد دارم. من هوشِ تو رو میخوام. اگه اشتباه کنی، با هم درستش میکنیم. ولی اگه درست بگی…» مکث کرد و خیلی نزدیکِ صورتش زمزمه کرد: «اون وقت ثابت میکنی که لیاقتِ کنارِ من بودن رو داری.»
تهیونگ حس کرد قلبش داره تندتر میزنه. این دیگه ترس نبود؛ هیجانِ خطرناکی بود که تازه داشت کشفش میکرد. اون شب، اونا نه به عنوانِ زندانبان و زندانی، بلکه به عنوانِ دو تا مغزِ متفکر، تا خودِ صبح کنارِ هم نشستند و نقشهیِ زمین زدنِ اون شریکِ خائن رو چیدن.
[پایان پارت ۱۰]
- ۱۸۴
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط