پارت ۶

نامرا با نگرانی سرش رو تکون داد.

ـ ن... نه... من نمی‌تونم بیام...

تهیونگ آروم پرسید:

ـ چرا نمی‌تونی؟

نامرا با صدایی لرزون گفت:

ـ اگه برم... عمه بیشتر عصبانی میشه... من نمی‌خوام دردسر درست کنم...

تهیونگ چند قدم بهش نزدیک‌تر شد و با مهربونی گفت:

ـ نامرا... به من نگاه کن.

نامرا آروم سرش رو بالا آورد.

تهیونگ با اطمینان گفت:

ـ از هیچ‌کس نترس. من اینجام، کنارت. تا وقتی من پیشت باشم، هیچ‌کس نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.

اشک توی چشم‌های نامرا جمع شد.

ـ ولی...

ـ هیچ ولی‌ای وجود نداره. دیگه قرار نیست توی این خونه بمونی و هر روز تحقیر بشی. از امروز، هر اتفاقی بیفته، من کنارتم.

نامرا با تردید پرسید:

ـ واقعاً... مزاحمت نمی‌شم؟

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

ـ مزاحم؟ تو خانواده منی، نامرا. خانواده هیچ‌وقت مزاحم همدیگه نمی‌شن.

نامرا آروم سرش رو تکون داد.

ـ باشه... باهات میام.

تهیونگ لبخند زد، دست نامرا رو گرفت و گفت:

ـ پس بیا.

همون لحظه عمه با عجله جلو اومد و با گریه گفت:

ـ پسرم... توروخدا نرید! من اشتباه کردم... قول میدم دیگه باهاش بدرفتاری نکنم... نذار ببریش...

تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهش کنه، از کنارش رد شد.

ـ دیگه هیچ حرفی ازت قبول نمی‌کنم.

دست نامرا رو گرفت و هر دو به سمت در خروجی راه افتادن.

درست وقتی به در نزدیک شده بودن، نامرا یهو سر جاش ایستاد.

ـ وای...

تهیونگ برگشت.

ـ چی شد؟

نامرا با نگرانی گفت:

ـ باید یه چیزی که خیلی مهمه رو بیارم.

تهیونگ آروم گفت:

ـ لازم نیست چیزی با خودت بیاری. هر چی بخوای، برات می‌خرم.

نامرا لبخند غمگینی زد و سرش رو تکون داد.

ـ نه... اون چیزی که جا مونده... خریدنی نیست.

بعد آروم دستش رو از دست تهیونگ بیرون آورد و با قدم‌های سریع به سمت اتاق کوچیکش رفت.

کنار تخت زانو زد، دستش رو زیر بالش برد و یه قاب عکس کوچیک بیرون آورد.

با مهربونی گرد و غبار روی شیشه‌ی قاب رو پاک کرد و لبخند تلخی زد.

ـ مامان...

چند لحظه عکس رو محکم توی بغلش گرفت، بعد از جاش بلند شد و دوباره به سمت تهیونگ رفت.

تهیونگ با دیدن قاب عکس، لبخند آرومی زد.

ـ این همون چیزیه که گفتی خریدنی نیست؟

نامرا آروم سرش رو تکون داد.

ـ آره... تنها یادگاری مامانمه. هیچ‌وقت از خودم جداش نمی‌کنم.

تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، دوباره دست نامرا رو گرفت.

این بار، هر دو بدون اینکه حتی یک بار پشت سرشون رو نگاه کنن، از اون خونه خارج شدن؛ خونه‌ای که برای نامرا، سال‌ها بیشتر شبیه یه زندان بود تا یک خانه.

برای خوندن پارت بعدی ۵ تا کامنت ۱۰ تا لایک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵

پارت ۴

سایه ی عشق

سایه ی عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط