پارت ۴
عمه با وحشت برگشت و رنگ از صورتش پرید.
تهیونگ با نگاه سرد و پر از خشم بهش خیره شد و گفت:
ـ یعنی این همه مدت... با نامرا اینجوری رفتار میکردی؟!
عمه با ترس چند قدم عقب رفت. رنگش پریده بود و با تتهپته گفت:
ـ چ... چی میگی پسرم؟ نامرا مثل دختر خودمه! داری اشتباه میکنی...
تهیونگ با عصبانیت حرفش رو قطع کرد.
ـ بس کن... توروخدا بس کن! خیلی خوب بازی کردی. چند ساله هممون رو بازی دادی... ولی دیگه کافیه!
عمه سعی کرد خودش رو مظلوم نشون بده.
ـ پسرم، اون داره دروغ میگه...
تهیونگ با صدای بلند گفت:
ـ خفه شو! من با گوشای خودم همه چی رو شنیدم.
چشماش از شدت خشم سرخ شده بود.
ـ چجوری دلت میاد با یه دختر معصوم اینجوری رفتار کنی؟ چجوری دلت میاد بهش بگی احمق؟ هدیهای که من براش خریدم رو ازش بگیری و تهدیدش کنی که کتکش میزنی؟
عمه دیگه حرفی برای گفتن نداشت. فقط با ترس به تهیونگ نگاه میکرد.
نامرا هم با چشمهای اشکی سرش رو پایین انداخته بود. هنوز باورش نمیشد بالاخره یکی حقیقت رو فهمیده باشه.
تهیونگ آروم به سمت نامرا رفت، گردنبند قو رو از دست عمه گرفت و با دقت دوباره دور گردن نامرا بست.
تهیونگ با صدایی محکم گفت:
ـ از امروز به بعد، هیچکس حق نداره دست به وسایل نامرا بزنه یا حتی یه کلمه بهش توهین کنه.
عمه که فهمیده بود نقشش لو رفته، سریع خودشو مظلوم نشون داد و گفت:
ـ پسرم... تو اشتباه برداشت کردی، من فقط...
همزمان دستش رو روی بازوی نامرا گذاشت و محکم فشار داد؛ انگار میخواست مجبورش کنه چیزی بگه.
نامرا از درد اخماش توی هم رفت و بیاختیار نفسش رو با درد بیرون داد.
تهیونگ همون لحظه متوجه شد.
با عصبانیت دست عمه رو کنار زد و گفت:
ـ دستت رو ازش بردار!
بعد با نگرانی رو به نامرا کرد.
ـ نامرا... خوبی؟
نامرا با استرس خواست آستینش رو پایینتر بکشه و گفت:
ـ م... من خوبم...
اما تهیونگ دیگه باورش نمیشد.
آروم دست نامرا رو گرفت و با احتیاط آستین بلندش رو تا آرنج بالا زد.
همون لحظه خشکش زد.
روی دست ظریف نامرا، رد زخمهای قدیمی که جاشون مونده بود، کنار کبودیهای تازه و زخمهای جدید، بهوضوح دیده میشد. انگار سالها درد و رنج روی پوستش حک شده بود.
چشمهای تهیونگ از ناباوری گرد شد.
لبهاش لرزید و اشک توی چشمهاش جمع شد.
با دست لرزون، بدون اینکه روی زخمها فشار بیاره، فقط چند لحظه بهشون خیره موند.
با صدایی گرفته و پر از بغض گفت:
ـ اینا... اینا... کی بازوتو زخمی کرده؟
نامرا سریع آستینش رو پایین کشید و با چشمهای اشکی گفت:
ـ ه... هیچی نیست...
تهیونگ با نگاه سرد و پر از خشم بهش خیره شد و گفت:
ـ یعنی این همه مدت... با نامرا اینجوری رفتار میکردی؟!
عمه با ترس چند قدم عقب رفت. رنگش پریده بود و با تتهپته گفت:
ـ چ... چی میگی پسرم؟ نامرا مثل دختر خودمه! داری اشتباه میکنی...
تهیونگ با عصبانیت حرفش رو قطع کرد.
ـ بس کن... توروخدا بس کن! خیلی خوب بازی کردی. چند ساله هممون رو بازی دادی... ولی دیگه کافیه!
عمه سعی کرد خودش رو مظلوم نشون بده.
ـ پسرم، اون داره دروغ میگه...
تهیونگ با صدای بلند گفت:
ـ خفه شو! من با گوشای خودم همه چی رو شنیدم.
چشماش از شدت خشم سرخ شده بود.
ـ چجوری دلت میاد با یه دختر معصوم اینجوری رفتار کنی؟ چجوری دلت میاد بهش بگی احمق؟ هدیهای که من براش خریدم رو ازش بگیری و تهدیدش کنی که کتکش میزنی؟
عمه دیگه حرفی برای گفتن نداشت. فقط با ترس به تهیونگ نگاه میکرد.
نامرا هم با چشمهای اشکی سرش رو پایین انداخته بود. هنوز باورش نمیشد بالاخره یکی حقیقت رو فهمیده باشه.
تهیونگ آروم به سمت نامرا رفت، گردنبند قو رو از دست عمه گرفت و با دقت دوباره دور گردن نامرا بست.
تهیونگ با صدایی محکم گفت:
ـ از امروز به بعد، هیچکس حق نداره دست به وسایل نامرا بزنه یا حتی یه کلمه بهش توهین کنه.
عمه که فهمیده بود نقشش لو رفته، سریع خودشو مظلوم نشون داد و گفت:
ـ پسرم... تو اشتباه برداشت کردی، من فقط...
همزمان دستش رو روی بازوی نامرا گذاشت و محکم فشار داد؛ انگار میخواست مجبورش کنه چیزی بگه.
نامرا از درد اخماش توی هم رفت و بیاختیار نفسش رو با درد بیرون داد.
تهیونگ همون لحظه متوجه شد.
با عصبانیت دست عمه رو کنار زد و گفت:
ـ دستت رو ازش بردار!
بعد با نگرانی رو به نامرا کرد.
ـ نامرا... خوبی؟
نامرا با استرس خواست آستینش رو پایینتر بکشه و گفت:
ـ م... من خوبم...
اما تهیونگ دیگه باورش نمیشد.
آروم دست نامرا رو گرفت و با احتیاط آستین بلندش رو تا آرنج بالا زد.
همون لحظه خشکش زد.
روی دست ظریف نامرا، رد زخمهای قدیمی که جاشون مونده بود، کنار کبودیهای تازه و زخمهای جدید، بهوضوح دیده میشد. انگار سالها درد و رنج روی پوستش حک شده بود.
چشمهای تهیونگ از ناباوری گرد شد.
لبهاش لرزید و اشک توی چشمهاش جمع شد.
با دست لرزون، بدون اینکه روی زخمها فشار بیاره، فقط چند لحظه بهشون خیره موند.
با صدایی گرفته و پر از بغض گفت:
ـ اینا... اینا... کی بازوتو زخمی کرده؟
نامرا سریع آستینش رو پایین کشید و با چشمهای اشکی گفت:
ـ ه... هیچی نیست...
- ۲۱۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط