سایه ی عشق
پارت ۳
ساعت هفت صبح بود.
نامرا از همون اول صبح توی حیاط مشغول شستن حیاط بود. شلنگ آب دستش بود و با حوصله زمین رو میشست. لباس آبیرنگ آستینبلندش از مچ دستها خیس شده بود، اما انگار اصلاً براش مهم نبود.
همون موقع، تهیونگ که تازه از خواب بیدار شده بود، با موهای آشفته و یه لبخند آروم اومد توی حیاط.
ـ صبح بخیر، کوچولو.
نامرا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ صبح بخیر، داداش تهیونگ.
تهیونگ چند قدم جلو اومد و گفت:
ـ میخوای کمکت کنم؟
نامرا سریع سرش رو تکون داد.
ـ نه، ممنون. خودم انجامش میدم.
تهیونگ همون موقع نگاهش به آستینهای لباس آبی نامرا افتاد که کاملاً خیس شده بودن.
با تعجب گفت:
ـ چرا آستین لباستو بالا نمیدی؟ اینجوری همش خیس میشه.
نامرا یهو دستپاچه شد. ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و با استرس گفت:
ـ ن... نه... همینجوری خوبه... اشکالی نداره.
تهیونگ از واکنشش تعجب کرد.
ـ باشه... استرس نگیر، چیزی نگفتم که.
نامرا با تتهپته گفت:
ـ ن... نه... من استرس نگرفتم... اصلاً استرس ندارم... برم برات صبحونه آماده کنم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، شلنگ آب رو کنار گذاشت و با عجله وارد خونه شد.
تهیونگ چند لحظه همونجا ایستاد و به در خونه خیره موند.
رفتار نامرا اصلاً عادی نبود.
چند سال بود که هر بار میدیدش، همیشه لباس آستینبلند تنش بود؛ فرقی هم نمیکرد زمستون باشه یا وسط گرمای طاقتفرسای تابستون.
تا امروز هیچوقت بهش دقت نکرده بود... اما حالا، یه حس عجیب بهش میگفت پشت این آستینهای بلند، رازی پنهان شده.
نامرا با عجله و کمی استرس وارد آشپزخونه شد تا صبحونه رو آماده کنه.
هنوز مشغول آماده کردن وسایل بود که عمه با اخم وارد آشپزخونه شد. نگاه سردی به نامرا انداخت و با لحن خشکی گفت:
ـ تهیونگ چی برات خریده بود؟
نامرا با شنیدن صدای عمه دستپاچه شد. آروم جواب داد:
ـ ی... یه گردنبند...
عمه اخم کرد و گفت:
ـ کجاست؟ زود بیارش.
نامرا با دستهای لرزون، گردنبندی رو که زیر یقه لباسش پنهان کرده بود بیرون آورد و آروم گفت:
ـ اینه... عمه.
همون موقع، تهیونگ، خواست به سمت آشپزخونه بره.
اما وقتی به نزدیکی آشپزخونه رسید، صدای عمه و نامرا رو شنید و همونجا ایستاد.
با تعجب به حرفهاشون گوش داد.
عمه گردنبند رو نگاه کرد و با تحقیر گفت:
ـ زود درش بیار. میخوام بدمش به سوهی. اینجور چیزا لایق دختر منه، نه تو... احمق!
نامرا با شنیدن اون حرفها خشکش زد. قلبش تندتر میزد. باورش نمیشد عمه دوباره جلوی چشمش اینقدر راحت تحقیرش کنه.
با بغض گفت:
ـ عمه... این هدیهی منه... خواهش میکنم ازم نگیرش.
عمه یک قدم بهش نزدیک شد و با صدایی آروم اما پر از خشم گفت:
ـ یعنی داری رو حرف من حرف میزنی؟ نکنه میخوای مثل همیشه کتکت بزنم تا دوباره عاقل شی، هان؟
تهیونگ پشت در آشپزخونه خشک شده بود.
از شنیدن حرفهای عمه شوکه شده بود. تمام این سالها فکر میکرد نامرا توی اون خونه مثل یکی از اعضای خانواده زندگی میکنه، اما حالا داشت حقیقتی رو میدید که هیچوقت تصورش رو نمیکرد.
دستهاش رو محکم مشت کرد.
دیگه نتونست تحمل کنه.
با عصبانیت درِ آشپزخونه رو باز کرد و گفت:
ـ کافیه!
ساعت هفت صبح بود.
نامرا از همون اول صبح توی حیاط مشغول شستن حیاط بود. شلنگ آب دستش بود و با حوصله زمین رو میشست. لباس آبیرنگ آستینبلندش از مچ دستها خیس شده بود، اما انگار اصلاً براش مهم نبود.
همون موقع، تهیونگ که تازه از خواب بیدار شده بود، با موهای آشفته و یه لبخند آروم اومد توی حیاط.
ـ صبح بخیر، کوچولو.
نامرا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ صبح بخیر، داداش تهیونگ.
تهیونگ چند قدم جلو اومد و گفت:
ـ میخوای کمکت کنم؟
نامرا سریع سرش رو تکون داد.
ـ نه، ممنون. خودم انجامش میدم.
تهیونگ همون موقع نگاهش به آستینهای لباس آبی نامرا افتاد که کاملاً خیس شده بودن.
با تعجب گفت:
ـ چرا آستین لباستو بالا نمیدی؟ اینجوری همش خیس میشه.
نامرا یهو دستپاچه شد. ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و با استرس گفت:
ـ ن... نه... همینجوری خوبه... اشکالی نداره.
تهیونگ از واکنشش تعجب کرد.
ـ باشه... استرس نگیر، چیزی نگفتم که.
نامرا با تتهپته گفت:
ـ ن... نه... من استرس نگرفتم... اصلاً استرس ندارم... برم برات صبحونه آماده کنم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، شلنگ آب رو کنار گذاشت و با عجله وارد خونه شد.
تهیونگ چند لحظه همونجا ایستاد و به در خونه خیره موند.
رفتار نامرا اصلاً عادی نبود.
چند سال بود که هر بار میدیدش، همیشه لباس آستینبلند تنش بود؛ فرقی هم نمیکرد زمستون باشه یا وسط گرمای طاقتفرسای تابستون.
تا امروز هیچوقت بهش دقت نکرده بود... اما حالا، یه حس عجیب بهش میگفت پشت این آستینهای بلند، رازی پنهان شده.
نامرا با عجله و کمی استرس وارد آشپزخونه شد تا صبحونه رو آماده کنه.
هنوز مشغول آماده کردن وسایل بود که عمه با اخم وارد آشپزخونه شد. نگاه سردی به نامرا انداخت و با لحن خشکی گفت:
ـ تهیونگ چی برات خریده بود؟
نامرا با شنیدن صدای عمه دستپاچه شد. آروم جواب داد:
ـ ی... یه گردنبند...
عمه اخم کرد و گفت:
ـ کجاست؟ زود بیارش.
نامرا با دستهای لرزون، گردنبندی رو که زیر یقه لباسش پنهان کرده بود بیرون آورد و آروم گفت:
ـ اینه... عمه.
همون موقع، تهیونگ، خواست به سمت آشپزخونه بره.
اما وقتی به نزدیکی آشپزخونه رسید، صدای عمه و نامرا رو شنید و همونجا ایستاد.
با تعجب به حرفهاشون گوش داد.
عمه گردنبند رو نگاه کرد و با تحقیر گفت:
ـ زود درش بیار. میخوام بدمش به سوهی. اینجور چیزا لایق دختر منه، نه تو... احمق!
نامرا با شنیدن اون حرفها خشکش زد. قلبش تندتر میزد. باورش نمیشد عمه دوباره جلوی چشمش اینقدر راحت تحقیرش کنه.
با بغض گفت:
ـ عمه... این هدیهی منه... خواهش میکنم ازم نگیرش.
عمه یک قدم بهش نزدیک شد و با صدایی آروم اما پر از خشم گفت:
ـ یعنی داری رو حرف من حرف میزنی؟ نکنه میخوای مثل همیشه کتکت بزنم تا دوباره عاقل شی، هان؟
تهیونگ پشت در آشپزخونه خشک شده بود.
از شنیدن حرفهای عمه شوکه شده بود. تمام این سالها فکر میکرد نامرا توی اون خونه مثل یکی از اعضای خانواده زندگی میکنه، اما حالا داشت حقیقتی رو میدید که هیچوقت تصورش رو نمیکرد.
دستهاش رو محکم مشت کرد.
دیگه نتونست تحمل کنه.
با عصبانیت درِ آشپزخونه رو باز کرد و گفت:
ـ کافیه!
- ۲۲۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط