p. 3

☆درخواستی☆


ویو چند ماه بعد.


ات شارلوت نبود. و پدر و نامادری شارلوت متوجه شده بودن. جون ات کتک نمیخورد. کتک میزد.



زیر حرف زور نمیرفت حرف زور میگفت. دیگه توی مدرسه تنها نبود. بلکه دوستای قبلیش انتقالی گرفتن که بیان پیش ات که تنها نباشه.


دوستاش از نقشه خبر داشتن. به خاطر همین حواسشون بود که ات را شارلوت صدا بزنن و سوتی ندن.


ویو تهیونگـ


کلی سعی کردم توی اسن چند ماه با شارلوت صحبت کنم. ولی نه. این شارلوت نیست. ممکن نیست که شارلوت انقدر قوی و بدون نقص باشه.


امشب برای شام دعوتش کردم و اونم قبول کرد. قرامون شد ساعت هفت ـکلی اصرار کردم که برم دنبالش ولی قبول نکردـ


ساعت ۶:٠٠


ویو ات
از مدرسه یه دوش گرفتم و رفتم اماده شم که با اون عو..ضی برم بیرون. لباسما پوشیدم و رفتم پایین که چشمم خورد به اون زنیکه.


=هی دختره هر.. زه کجا میری با این سرو وضع.


+به تو ربطی نداره.


اون طرف که یه سیلی بزنه ولی دستشا محکم گرفتم. اونقدر محکم فشار دادم دستشا که صورتش درهم کشیده شد


+وقتی میگم به تو چه یعنی به تو چه مجاشا نفهمیدی زن..یکه؟


=من نامادریتم باید بدونم و....


+سر پیازی یا ته پیازی؟ مگه توبه دنیام اوردی یا بزرگم کردی؟(داد)


=حق نداری بری بیرون وگرنه دوباره به


+به بابا میگی؟ خب به کتفم.منم گوه کاری هایی که کردی و با مدرک بهش نشون میدم ببینم کی ضرر میکنه. من یا توـ


=مگه من چیکار کردم؟(ترسیده)


+خودت خوب پس گمشو اونور


نامادریه خودشا کشید عقب و ات رفت بیرون. یه تاکسی گرفت و رفت سمت رستوران.


کرایه را حساب کرد و رفت پایین و رفت توی رستوران.


ویو تهیونگ

منتظرش موندم ولی نیومد. ساعت هفت و نیم شد. اومدم بلند شم که اومد. ولی همون موقع اومد. این شارلوته؟


ولی شارلوت که هیچ وقت اینجوری لباس نمیپوشه.


از جام بلند شدم و صندلیا براش کشیدم عقب و نشست.

شام خوردیم. میخاستم باهاش حرف بزنم. یکم نوشیدنی خوردم و خودما کشیدم عقب.

ولی اون همچنان داشت با اشتها میخورد. خیلی ناز و با نمک داشت میخورد. دوباره دلم براش ضعف رفت.


همچنان که داشت میخورد شروع کردم به حرف زدن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت یادتون باشه عشقام💯🎀

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱)

p.2

☆درخواستی ☆ زندگی از همون اول روی خوشی به ات و شارلوت خواهرش...

هشتمین_آرزوپارت2:ویو ات:بعد از اون حرف تهیونگ خیلی ناراحت شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط