Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_347


یکم منتظر موندم که بالاخره اومدو در حیاطو برام باز کرد
ماشینو بردم داخل
بنگچان سمتم اومد

_چه عجب تشریف اوردی
+اره نکنه دلت برام تـ..نگ شده بود؟
_اره خب دلم واسه همچیت تـ..نگ شده!
اون روحیه قدیمیت اون شیطونیات
ولی الان شدی یه خواهر خیلی ساکتو ارومو درونگرا برام

با دستم اروم لپشو کشیدم

+میدونی که رفتارم با تو تغییری نکرده!
_احساس میکنی!
ولی داری روز به روز متفاوت تر از دیروز میشی
+بیخیال، بیا بریم تو هوا سرده

سری تکون دادو باهم وارد خونه شدیم
مثل همیشه جو خونه ساکت بودو کسی صحبت خاصی نمیکرد
همیشه هم همین بود
تنها کسی که توی این خونه زیاد صحبت میکرد منو بنگچان بودیم
و منم بعد نامجون خیلی کمتر از همیشه صحبت میکردم
اهمی کردمو سلامی دادم

+سلام

مامان از اشپزخونه خارج شدو بهم نگاهی انداخت

_سلام مادر خسته نباشی
خوش اومدی
+ممنون مامان
بابا کجاست
_احتمالا توی پذیراییه

سری تکون دادم و سمت پذیرایی به راه افتادم
دیدم بابا روی مبل نشسته و سرش توی گوشیشه

+سلام بابا

با کمی مکث نگاهشو بهم دوخت

_سلام
کجا بودی؟

پوفی کشیدم

+بابا بهتون گفتم که میرم بیرون کار دارم

_ یکم زیادی طول کشید و...
+شرمنده
میرم اتاقم

همیشه همین بود
باید یه ایرادی از کارم میگرفت
بنگچان خودشو بهم رسوند

_ قشنگم اخماتو وا کن
بخدا فقط از روی نگرانی اینو گفت
همش نگرانت بود
ولی خب میدونی که غرورش اجازه نمیده زنگ بزنه
+ مشکلی نیست بنگچان
عادت کردم دیگه
میرم اتاقم یکم استراحت کنم

دستاشو دور صورتم قاب کردو اروم روی پیـشونیم رو بو..سید

_باشه

لبخندی بهش زدم
خدا اگه یه نعمت خیلی خیلی خوبو یه اتفاق خیلی خوب توی زندگیم رقم زده بود
یک داشتن داداشی مثل بنگچان
دو دادن خواهر کوچولوم
و سه دیدن نامجون!

هیچوقت از داشتن این سه پشیمون نیستمو نمیشم
بی حرف وارد اتاقم شدم و بعد تعویض لباسام و پوشیدن یه لباس خواب راحت خودمو روی تخت انداختم
نگاهی به گوشیم انداختم
نمیدونم ولی ته دلم دوست داشتم لیلی زنگ زده باشه
حس کنجکاوی اون مسئله به کنار
روحیه این دختر منو به حیرت مینداخت

درک بالایی داره
با اینکه از من کوچیک تره
ولی مثل بنگچان باهوشه و عاقلانه تصمیم میگیره
بیخیال افکارم گالری مخفیم رو باز کردمو روی اولین عکسی که به چشمم خورد کلیک کردم
یه عکس دونفره با نامجون
داشتم با دستام صورتشو شبیه ماهی میکردم
یکی یکی عکسامون رو نگاه کردم
هرکدوم خاطره خوشی داشتنو این دلتنگیم رو دوبرابر میکرد
طبق عادت همیشگیم سرمو توی بالش فرو بردمو با یاد خاطره های نامجون و گریه...
خوابیدم

270 لایک
دیدگاه ها (۵)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_348«لیلی» وقتی ماشین ت...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_349+چیزی شده؟ لحظه ای ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_346ادامه حرفش با قطره ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_345روی نیمکت نشستمو من...

#هیونلیکس #چندپارتی پارت ۵<از ویو فیلکس بعد اینکه رفتیم خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط