Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_346
ادامه حرفش با قطره اشکی که از گوشه چشمش چکید قطع شدو سرشو پایین انداخت
_شرمنده
سمتش رفتمو اروم به اغو//شش گرفتم
+خیلی متاسفم عزیزم
حتما خیلی زجر کشیدی
_خوبم گلم
از خودم فاصلش دادم
+بهتره برگردیم خونه
ولی قبلش بیا یه موضوعیو بهت بگم
با چشمای اشکیش بهم زل زد
_جانم بگو
+تو.. تو مگه نگفتی اون شب تو اون پار.تی نامجون حسابی مسـ.ت بوده!
_همینطوره
+و اینم گفتی نامجون بد مسـ.تـه، اره؟
_اره ولی..
+پس چه مدرکی داری که ثابت کنه اون روی هوش حو..اس خودش اون دخترو بو//.سیده و دست م ا لی کرده!!
چشماشو گیج ازم گرفتو به زمین دوخت
_ولی.. ولی وقتی تحقیق کردم
همه حرفمو تایید کردنو گفتن نامجون با اون دختره!
امکان نداره اشتباه کرده باشم
+ببین دختر خوب
تو از کجا میدونی همه اونایی که ازشون پرسیدی قصد خراب کردن راب.طتون رو نداشتن!
من مطمئنم یه جای کار میلنگه
از روی نیمکت بلند شد
_نه لیلی
مطمئنم اون از عمد اون دخترو...
+نه لیسا
من میدونم
بزودی بهت ثابت میکنم
گیج بهم زل زد
_چرا گیج صحبت میکنی؟
اصلا متوجه نمیشم
قشنگ بگو ببینم چی میگی لیلی
+ همه چیز رو بهت توضیح میدم
خیلی زود
قبلش باید یکسری کار انجام بدم
ولی تو باید یه قولی بهم بدی
_چ.. چه قولی؟
+قول میدی که اگه من ثابت کنم نامجون خیا..نت نکرده
برگردی باهاش؟
_این امکان نداره اون.. اصلا تو از کجا میخوای بدونی
کیی تو؟
+فقط قول بده
وقتی دید مصمم سری تکون داد
_اره اگه اینطوری که تو میگی باشه
اره قطعا!
هوفی کشیدم
+باشه پس خبرشو بهت میدم
_منظورت چیه؟
+هیچی تو فقط منتظر تماسم باش
گوشیمو برداشتو شماره جونگکوک رو گرفتم
بعد چند بوق جواب داد
_بله
+سلام
میتونی بیای دنبالم ؟
_باشه یه پنج دقیقه دیگه میام همونجایی که گذاشتمت بیا
+باشه
گوشیو قطع کردم و رو به لبسا مات مبهوت مونده گفتم
+خب عزیزم
شوهرم داره میاد دنبالم
امروز خیلی خوشگذشت مرسی
از روی نیمکت بلند شد
_بله به منم خیلی خوشگذشت
و اینکه لطفا خیلی زود منو از این حالتم دربیار
چون کلی علامت سوال تو سرمه
+باشه
من دیگه میرم
خدافظ
بعد خدافظی باهاش سمت همون خیابونی که قرار بود جونگکوک بیاد اونجا دنبالم به راه افتادم....
«لیسا»
توی سکوت به جای خالی لیلی نگاه میکردم
حرفاش حسابی منو توی بهت قرار داده بود
کلی علامت سوال توی سرم بودو جوابی براشون نداشتم
از طرفیم کمی بهش شک کرده بودم
اون کیه که تا این حد و با قاطعیت میگه نامجون خیا..نت نکرده!
از روی نیمکت بلند شدم و سمت خروجی شهربازی رفتم
ماشینو باز کردم و توی ماشین نشستم
کل شیشه هامو بخار سرد گرفته بود
بخاریو روشن کردم تا این گرفتگی خودم و این بخارای سرد از بین بره
چند مین بعد
ماشینو روشن کردم و چون خیابونا یکم زیادی سردو یخ زده شده بودن
با احتیاط سمت خونه روندم
نیم ساعتی توی راه بودم
وقتی رسیدم گوشیو برداشتم و به رامین زنگ زدم
بعد چند بوق صدای خستش توی گوشم پیچید
_جانم
+بیا درو برام باز کن ماشینو بیارم داخل
_باشه
270 لایک
#season_Third
#part_346
ادامه حرفش با قطره اشکی که از گوشه چشمش چکید قطع شدو سرشو پایین انداخت
_شرمنده
سمتش رفتمو اروم به اغو//شش گرفتم
+خیلی متاسفم عزیزم
حتما خیلی زجر کشیدی
_خوبم گلم
از خودم فاصلش دادم
+بهتره برگردیم خونه
ولی قبلش بیا یه موضوعیو بهت بگم
با چشمای اشکیش بهم زل زد
_جانم بگو
+تو.. تو مگه نگفتی اون شب تو اون پار.تی نامجون حسابی مسـ.ت بوده!
_همینطوره
+و اینم گفتی نامجون بد مسـ.تـه، اره؟
_اره ولی..
+پس چه مدرکی داری که ثابت کنه اون روی هوش حو..اس خودش اون دخترو بو//.سیده و دست م ا لی کرده!!
چشماشو گیج ازم گرفتو به زمین دوخت
_ولی.. ولی وقتی تحقیق کردم
همه حرفمو تایید کردنو گفتن نامجون با اون دختره!
امکان نداره اشتباه کرده باشم
+ببین دختر خوب
تو از کجا میدونی همه اونایی که ازشون پرسیدی قصد خراب کردن راب.طتون رو نداشتن!
من مطمئنم یه جای کار میلنگه
از روی نیمکت بلند شد
_نه لیلی
مطمئنم اون از عمد اون دخترو...
+نه لیسا
من میدونم
بزودی بهت ثابت میکنم
گیج بهم زل زد
_چرا گیج صحبت میکنی؟
اصلا متوجه نمیشم
قشنگ بگو ببینم چی میگی لیلی
+ همه چیز رو بهت توضیح میدم
خیلی زود
قبلش باید یکسری کار انجام بدم
ولی تو باید یه قولی بهم بدی
_چ.. چه قولی؟
+قول میدی که اگه من ثابت کنم نامجون خیا..نت نکرده
برگردی باهاش؟
_این امکان نداره اون.. اصلا تو از کجا میخوای بدونی
کیی تو؟
+فقط قول بده
وقتی دید مصمم سری تکون داد
_اره اگه اینطوری که تو میگی باشه
اره قطعا!
هوفی کشیدم
+باشه پس خبرشو بهت میدم
_منظورت چیه؟
+هیچی تو فقط منتظر تماسم باش
گوشیمو برداشتو شماره جونگکوک رو گرفتم
بعد چند بوق جواب داد
_بله
+سلام
میتونی بیای دنبالم ؟
_باشه یه پنج دقیقه دیگه میام همونجایی که گذاشتمت بیا
+باشه
گوشیو قطع کردم و رو به لبسا مات مبهوت مونده گفتم
+خب عزیزم
شوهرم داره میاد دنبالم
امروز خیلی خوشگذشت مرسی
از روی نیمکت بلند شد
_بله به منم خیلی خوشگذشت
و اینکه لطفا خیلی زود منو از این حالتم دربیار
چون کلی علامت سوال تو سرمه
+باشه
من دیگه میرم
خدافظ
بعد خدافظی باهاش سمت همون خیابونی که قرار بود جونگکوک بیاد اونجا دنبالم به راه افتادم....
«لیسا»
توی سکوت به جای خالی لیلی نگاه میکردم
حرفاش حسابی منو توی بهت قرار داده بود
کلی علامت سوال توی سرم بودو جوابی براشون نداشتم
از طرفیم کمی بهش شک کرده بودم
اون کیه که تا این حد و با قاطعیت میگه نامجون خیا..نت نکرده!
از روی نیمکت بلند شدم و سمت خروجی شهربازی رفتم
ماشینو باز کردم و توی ماشین نشستم
کل شیشه هامو بخار سرد گرفته بود
بخاریو روشن کردم تا این گرفتگی خودم و این بخارای سرد از بین بره
چند مین بعد
ماشینو روشن کردم و چون خیابونا یکم زیادی سردو یخ زده شده بودن
با احتیاط سمت خونه روندم
نیم ساعتی توی راه بودم
وقتی رسیدم گوشیو برداشتم و به رامین زنگ زدم
بعد چند بوق صدای خستش توی گوشم پیچید
_جانم
+بیا درو برام باز کن ماشینو بیارم داخل
_باشه
270 لایک
- ۵۶.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط