Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_349
+چیزی شده؟
لحظه ای نگاهش بین لـ.بو چشمام به گردنش در اومد و گفت
_اینو من باید ازت بپرسم
چرا نخوابیدی؟
+نمیدونم خوابم نیومد
_چرا دروغ میبافی
توی ماشین خودت گفتی خیلی خسته ای!
کمی صورتمو باهاش فاصله دادم و به میز چشم دوختم
+خسته که هستم
ولی خوابم نمیاد
توی سکوت سری تکون داد..
سمت یخچال رفتو بطری ابی بیرون اورد
+تو چرا نخوابیدی؟
یه قلپ از آب خورد و گفت
_خواب بودم
تشـ..نم شدو اومدم اب بخورم.
اهانی زمزمه کردم و قهوه سرد شدم رو توی دستم جابجا کردم
+سرد شد
_انگار حسابی توی فکر بودی
چندبار صدات زدم تا به خودت اومدی
+اره خیلی
اصلا توی حال هوای خودم نبودم
کنجکاو سمتم اومد و صندلی کناریم نشست
_داشتی به چی فکر میکردی؟
برای اینکه یکم سر به سرش کنم گفتم:
+خب میدونی چیه
بنظرم دیگه به اندازه کافی باهم دیگه زندگی کردیم
وقتی هنوز حـ.سی نسبت به همدیگه پیدا نکردیم
بهتره تمومش کنیم دیگه نه؟
داشتم به همین موضوع طلا..ق فکر میکردم و از اونجایی که بابا...
_چی؟
نگاهمو بهش دوختم
پیشونیش از عصبانیت نبض میزد و ر.گ گر.دنش منقبض شده بود
اب گلومو اروم پایین فرستادم
+ج..جونگکوک من...
هنوز حرفم کامل نشده بود که لـ.باشو محکم کوبید روی لـ..بم
به ترتیب یه بو..سه وحـ..شی و یه گا.ز از لـ..ب پایین و بالام میگرفت.
چشمامو از در.د بستمو به عقب هُلش دادم..
دستی روی لـ..بم کشیدم و با اخم گفتم
+چته چرا و.حشی میشی لعنتی؟
چیزی نگفتو با همون حالت بهم زل زد
+داشتم باهات شوخی میکردم
یکم جنبه داشته باش
بدون اینکه حتی کوچک ترین توجهی به جملم کنه از روی صندلی بلند شدو بعد از اشپزخونه خارج شد...
مات مبهوت به جای خالیش خیره بودم.
چند مین گذشت
سرمو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم..
قهوه رو گذاشتم روی میزو به سمت طبقه بالا به راه افتادم
به اتاقش که رسیدم
اروم دستمو بالا اوردم و چند تقه بهش زدم
همینکه خواستم درو باز کنم صدای کلافش توی گوشم پیچید
_فردا میخوام برم شرکت
مزاحمم نشو خوابم میاد!
دستم روی دست گیره شـ.ل شد
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
+جونگکوک ببین..
_هنوز که اینجایی
میخوام استراحت کنم
پوفی کشیدم و بدون هیچ حرف اضافه دیگه ای به سمت اتاقم به راه افتادم..
خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم
ده دقیقه ای گذشت
هرچقدر این دست اون دست میکردم باز فایده ای نداشت و خواب به چشمم نمیومد..
دائم هم نگاهم به در بود
حقیقتشو بگم
منتظر ورود جونگکوک بودم ولی اون انگار چنین قصدی نداشت و نمیخواست بیاد پیش من..
بالاخره با هر زوری که بود
خوابیدم....
270 لایک
#season_Third
#part_349
+چیزی شده؟
لحظه ای نگاهش بین لـ.بو چشمام به گردنش در اومد و گفت
_اینو من باید ازت بپرسم
چرا نخوابیدی؟
+نمیدونم خوابم نیومد
_چرا دروغ میبافی
توی ماشین خودت گفتی خیلی خسته ای!
کمی صورتمو باهاش فاصله دادم و به میز چشم دوختم
+خسته که هستم
ولی خوابم نمیاد
توی سکوت سری تکون داد..
سمت یخچال رفتو بطری ابی بیرون اورد
+تو چرا نخوابیدی؟
یه قلپ از آب خورد و گفت
_خواب بودم
تشـ..نم شدو اومدم اب بخورم.
اهانی زمزمه کردم و قهوه سرد شدم رو توی دستم جابجا کردم
+سرد شد
_انگار حسابی توی فکر بودی
چندبار صدات زدم تا به خودت اومدی
+اره خیلی
اصلا توی حال هوای خودم نبودم
کنجکاو سمتم اومد و صندلی کناریم نشست
_داشتی به چی فکر میکردی؟
برای اینکه یکم سر به سرش کنم گفتم:
+خب میدونی چیه
بنظرم دیگه به اندازه کافی باهم دیگه زندگی کردیم
وقتی هنوز حـ.سی نسبت به همدیگه پیدا نکردیم
بهتره تمومش کنیم دیگه نه؟
داشتم به همین موضوع طلا..ق فکر میکردم و از اونجایی که بابا...
_چی؟
نگاهمو بهش دوختم
پیشونیش از عصبانیت نبض میزد و ر.گ گر.دنش منقبض شده بود
اب گلومو اروم پایین فرستادم
+ج..جونگکوک من...
هنوز حرفم کامل نشده بود که لـ.باشو محکم کوبید روی لـ..بم
به ترتیب یه بو..سه وحـ..شی و یه گا.ز از لـ..ب پایین و بالام میگرفت.
چشمامو از در.د بستمو به عقب هُلش دادم..
دستی روی لـ..بم کشیدم و با اخم گفتم
+چته چرا و.حشی میشی لعنتی؟
چیزی نگفتو با همون حالت بهم زل زد
+داشتم باهات شوخی میکردم
یکم جنبه داشته باش
بدون اینکه حتی کوچک ترین توجهی به جملم کنه از روی صندلی بلند شدو بعد از اشپزخونه خارج شد...
مات مبهوت به جای خالیش خیره بودم.
چند مین گذشت
سرمو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم..
قهوه رو گذاشتم روی میزو به سمت طبقه بالا به راه افتادم
به اتاقش که رسیدم
اروم دستمو بالا اوردم و چند تقه بهش زدم
همینکه خواستم درو باز کنم صدای کلافش توی گوشم پیچید
_فردا میخوام برم شرکت
مزاحمم نشو خوابم میاد!
دستم روی دست گیره شـ.ل شد
نفس عمیقی کشیدمو گفتم
+جونگکوک ببین..
_هنوز که اینجایی
میخوام استراحت کنم
پوفی کشیدم و بدون هیچ حرف اضافه دیگه ای به سمت اتاقم به راه افتادم..
خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم
ده دقیقه ای گذشت
هرچقدر این دست اون دست میکردم باز فایده ای نداشت و خواب به چشمم نمیومد..
دائم هم نگاهم به در بود
حقیقتشو بگم
منتظر ورود جونگکوک بودم ولی اون انگار چنین قصدی نداشت و نمیخواست بیاد پیش من..
بالاخره با هر زوری که بود
خوابیدم....
270 لایک
- ۵۹.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط