𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحه

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحه

چند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.

یونگی کنار میز او نشسته بود.

دفتر طراحی‌اش روبه‌رویش قرار داشت.

صفحه‌ها را یکی‌یکی ورق زد.

تصویر خیابان‌های سئول.

کافه.

دانشگاه.

درخت‌های بهاری.

و بعد...

تصویری از خودش.

یونگی برای چند لحظه نفسش را حبس کرد.

او را در حالی کشیده بود که کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد.

پایین تصویر، با خط کوچک ا/ت نوشته شده بود:

«کسی که باعث شد دوباره از کشیدن آدم‌ها نترسم.»

یونگی چشم‌هایش را بست.

صفحه را ورق زد.

آخرین صفحه...

نیمه‌تمام بود.

دریا کشیده شده بود.

آسمان.

شن‌ها.

و دو نفر که کنار هم ایستاده بودند.

اما یکی از آنها هنوز کامل نشده بود.

مداد درست کنار نقاشی افتاده بود.

یونگی آن را برداشت.

چند قطره اشک روی صفحه افتاد.

آن روز فهمید بعضی نقاشی‌ها قرار نیست تمام شوند.

چون بعضی داستان‌ها هم فرصت تمام شدن پیدا نمی‌کنند.

---

سال‌ها گذشت.

یونگی هرگز آن دفتر را دور نینداخت.

گاهی به همان ساحل برمی‌گشت.

همان جایی که آخرین بار صدای خنده‌ی ا/ت را شنیده بود.

یک عصر پاییزی، دوباره کنار دریا نشست.

دفتر را باز کرد.

آخرین نقاشی هنوز همان‌طور بود.

ناتمام.

یونگی مداد را در دست گرفت.

برای چند لحظه به قسمت خالی تصویر نگاه کرد.

اما چیزی نکشید.

فقط لبخند تلخی زد.

«می‌دونی ا/ت...»

صدایش میان صدای موج‌ها گم شد.

«من هیچ‌وقت نقاشی آخرت رو کامل نمی‌کنم.»

باد آرامی وزید.

صفحه‌ی دفتر تکان خورد.

یونگی ادامه داد:

«چون بعضی چیزها قشنگ‌ترن وقتی ناتمام می‌مونن.»

دفتر را بست.

و برای آخرین بار به دریا نگاه کرد.

جایی که سال‌ها قبل، دختری با یک دفتر طراحی در دست ایستاده بود و به او گفته بود:

«منم دوستت دارم.»

یونگی چشم‌هایش را بست.

و برای یک لحظه...

صدای خنده‌ی ا/ت را شنید.

نه از دریا.

نه از باد.

بلکه از جایی عمیق‌تر.

از همان جایی که بعضی آدم‌ها، حتی بعد از رفتنشان، برای همیشه در آنجا باقی می‌مانند.
دیدگاه ها (۰)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط