"ساعت ۸ صبح"

"ساعت ۸ صبح"
جونگکوک از روی تختش بلند شد. دید ات کنارش نیست.
رفت سمت اتاق ات و دید با بدنی کبود خوابیده.
یاد کار های دیشبش افتاد ولی....
ولی فکر کردید برایش مهم بود؟ باید بگم نه
جونگکوک وقتی به ات نگاه کرد فقط گفت "به درک"
_ اصلا حقش بود انقدر کتک بخوره، نباید تو دست و پای من باشه و هرکار بخوام میکنم

جونگکوک رفت حموم و آماده شد تا بره سرکار
کت و شلوار مشکی رنگش را پوشید و سوار ماشینش شد
وقتی رسید به همه کارمند ها سلام کرد و رفت توی اتاقش.
نشست پشت میز کارش و داشت پرونده هارو چک میکرد...
دوباره ات اومد توی ذهنش...
_نه نه آه ولم کن به درک اصلا حقش بود که کتکش زدم بیشتر هم میزنم
ولی مگه‌می‌شد که عشقش از جلوی چشمانش نباشد؟
جونگکوک خیلی سعی کرد براش مهم نباشه ولی نتونست تحمل کنه و سوار ماشین شد و رفت سمت خونه و توی راه خوراکی خرید.
کلید انداخت و وارد خونه شد و آروم رفت تو اتاق. ات رو از پشت بغل کرد و گردنشو آروم آروم می‌بوسید وای بر‌خلاف تصوراتش ات هم اونو بوسید
+جونگکوکی من ازت ناراحت نیستم تو فقط مست بودی
_یعنی الان ازم ناراحت نیستی ملکه من
+معلومه که نه ولی قول بده دیگه منو نزنی
_چشم ملکه من قول میدم
و خلاصه این دو زوج تا آخر به خوبی و خوشی زندگی کردن ولی در این مسیر زندگی اتفاق های ناراحت کننده ای هم افتاد. بالاخره زندگیه دیگه...

پایان...
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی به قلم لینا؟☆ درخواستی☆ات؛ مثل همیشه پشت میز کارش ن...

که جونگکوک محکم به صورت ات سیلی زد...جوری که ات افتاد روی زم...

چند پارتی از نوشته های لینا؟ ساعت ۳ نصفه شب بود....جونگکوک م...

چندپارتی ☆درخواستی>>>p.3به محض اینکه سوار ماشین شدن ات شروع ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط