وقتی بجای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم مامان بزرگ پر

وقتی بجای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم: مامان بزرگ پـر؛

وقتی بجای کلاغ در آن بازی کودکانه گفتم: مامان بزرگ پـر؛

خندیدی و گفتی: من که پر ندارم!!!

بزرگ تر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی

واقعا چه دوران خوش و پر از حس خوبی بود کنار پدر بزرگ و مادربزرگ‌ها می‌نشستیم و همکلام باهاشون میشدیم .. سفره هاشون که دیگه نگووو عااالی بود .
دیدگاه ها (۰)

پارت دو

پارت ۶داشتم نگاه جونگ کوک میکردم که یهو از پله ها سر خوردم و...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

True Love③③صبحوسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون تهیونگ:...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت هشتمویو تهیونگسه روز از اون شبی...

My lovely neighbor part : 62

Part ¹⁰اسلاید 2 : لباس و باشگاه جونگکوکویو لیلی لبخند پرنگی ...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

### **پارت اول: سایه‌های عمارت غریبه**صدای تیک‌تاک ساعت دیوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط