تا وقتی قلبمان بیدار بشود
part: 5
ویو جونگکوک
یه لحظه بغض کرد خواستم ازش بپرسم چشه ولی خب مثل همیشه میگفت بخاطر هورمون هاست. راه افتادیم به سمت بیمارستان منتظر موندیم تا نوبتمون بشه. بعد از یه نیم ساعت صدامون کردن تا بریم تو. ا/ت دراز کشید روی تخت و دکتر شروع کرد به معاینه کردن.
♡خب بچه ها کاملا سالمن. هنوز هم نمیخاین جنسیت را بدونین؟
+نه میخام وقتی به دنیا بیاد بفممـ
♡باشه هرجور راحتین
(بچها دوقلو باردره ولی نمیدونه حتی اگه الان به جمله اول دکتر دقت کنین گفت بچه ها ولی ات و جونگکوک دقت نکردن)
معاینه تموم شد، ساعت ۱۲:۳٠بود دیگه وقت ناهار درست کردن نبود پس تصمیم گرفتم بریم رستوران، رسیدیم رستوران غذا سفارش دادیم و وقتی سرو شد شروع کردیم به غذا خوردن.
تموم شد راه افتادیم به سمت خونه ا/ت خوابش برده بود ماشین را پارک کردم و بغل خیلی اروم ا/ت را براید استایل بغل کردم و بردمش توی خونه. بردمش توی اتاق و گذاشتمش روی تخت.
کتش را در اوردم و بعد کفشش را و پتو را کشیدم روش و اومدم بیرون، رفتم توی اشپزخونه و شروع کردم برای شب غذا پختن. وقتی میزا اماده کردم و... رفتم دیدم ات هنوز خوابه. رفتم یه دوش گرفتم دیدم ات بیدار شده. چون توی اتاق نبود، لباس پوشیدم و رفتم توی سالن ات روی مبل نشسته بود، خواستم برم طرفش که در به صدا دراومد.
ویو ا/ت
بلخره اومدن. فقط ای کاش زود امشب تموم بشه اونم بدون دردسر و دلخوری. از جام بلند شدم و رفتم دم در. با مادر جونگکوک و پدرش دست و رو بوسی کردم وقتی نوبت اونا شد از اونجا رفتم.
از اونجایی که دیر وقت بود مستقیم نشستیم سر میز شام و شروع کردیم به غذا خوردن و گفت و گو. الحق که این جونگکوک یه جنتلمن واقعیه، هم یه مرد واقعیه، حیف که..
دیگه به ادامش فکر نکردم و دوباره شروع کردم به غذا خوردن.
اب میخاستم و توی سفره اب نبود فقط نوشیدنی های دیگه بود، خواستم از جام بلند بشم که...
_ا/ت چیزی میخای؟
+اره میخام برم اب بیارم.
_تو بشین خودم میرم میارم.
م.ا: از همون اولم میدونستم. از تو یکی مادر در نمیاد(خنده)
دوباره شروع شد، سرزنش کردنش شروع شد، هیچ اهمیتی ندادم.
+نه بشین خودم میرم
رفتم اب اوردم و خوردم. بابام و مامانم شروع کردن به بد گفتن و ازار دادن با حرف هاشون، ولی برعکس پدر و مادر جونگکوک ازم تعریف میکردن. ولی خب حرف های مامان و بابای تاثییر بیشتری داشت، خیلی عصبی شده بود، نفسام تند شده بود ولی اهمیتی ندادم و ساکت موندم.
غذا تموم شد سفره جمع شد، پدر و مادر جونگکوک رفتن ولی اونا نه. رفتیم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن ولی بیشتر از/ار دادن.
پ.ا: واقعا برا خودم متسفم که همین دختری دارم تو نبودی همه چیز بهتر میشدا
( و با مادرش زدن زیر خنده)
بازم هیچی نگفتم ولی خشم و استراس کل بدنما گرفته بود شکمم تیر میکشید ولی اهمیت نمیدادم. گفتم میگذره ولی...
ویو جونگکوک
حرف هاشون تمومی نداشت هی به چرت گفتم ادامه میدادن.
یه نگاهی به ات انداختم اروم بود ولی از توی دستش داشت قطره قطره خو//ن میومد، شت مشتش خیلی محکم بود بعد شده بود دستش زخم بشه، رفتم و باند اوردم
_اقای هیون اگه میخاین از این حرفا بزنین لطفا دیگه حرف نزنین
دست ا/ت را گرفتم و با باند بستم. ولی اونا انگار هدفشون این بود از تشکر کرد و از جاش بلند شد، رفت توی اشپزخونه ولی..
+عااخ.
وصدای شکستن لیوان اومد. فورا بلند شدم رفتم توی اشپزخونه اونا هم اومدن. دیدم ات به کابینت تکیه داده و شکمشا گرفته و درد داره.
قرمز شده بود انگار که نمیتونست درست نفس بکشه.
م.ا: وای نه داره خو//نریزی میکنه.
یه نگاه به پاش کردم و دیدم بله رفتم و براید استایل بغلش کردم و بردمش به سمت بیمارستان. شب بود و دکتر خودش نبود. بردنش توی اتاق عمل نمیدونم چرا ولی بعد دو ساعت دکتر اومد بیرون
_اقای دکتر حال خانمم چطوره؟
€حالشون خوب میشه ولی بچه...
_بچه چی شده؟
€متاسفانه یکی از بچه هارا از دست دادیم.
_یعنی چی یکی از بچه هارا؟
€خو/نریزی شدیدی داشتن یکی از بچه ها را تونستیم نجات بدیم. ولی اون یکی را نه.
_دوتا بودن؟(بغض)
€بله نمیدونستین؟
یاد امروز افتادم اون جمله ای که دکتر گفت {خب بچه ها کاملا سالمن. هنوز هم نمیخاین جنسیت را بدونین؟}
چرا نفهمیده بودیم؟شکستم داغون شدم ولی
_چرا خو.. نریزی کرد؟ چرا اینجوری شد؟
€توی دوران بارداری استراس و عصبانیت، خستگی وـــ مثل سم میمونن و خب ممکنه یکی از اینا اتفاق افتاده باشه.
دکتر رفت و ات را اوردن توی بخش. رفتم پیشش. ایا میتونست با این قضیه کنار بیاد؟ یعنی بخاطر اون عو.. ضی ها اینجوری شد؟ یعنی بخاطر اون ها من بچما از دست دادم؟؟
ات بهوش اومد چشمش بهم افتاد و فورا گریه کرد.
+جونگکوک بگو بچه سالمه..
#تابع_قوانین_ویسگون
ویو جونگکوک
یه لحظه بغض کرد خواستم ازش بپرسم چشه ولی خب مثل همیشه میگفت بخاطر هورمون هاست. راه افتادیم به سمت بیمارستان منتظر موندیم تا نوبتمون بشه. بعد از یه نیم ساعت صدامون کردن تا بریم تو. ا/ت دراز کشید روی تخت و دکتر شروع کرد به معاینه کردن.
♡خب بچه ها کاملا سالمن. هنوز هم نمیخاین جنسیت را بدونین؟
+نه میخام وقتی به دنیا بیاد بفممـ
♡باشه هرجور راحتین
(بچها دوقلو باردره ولی نمیدونه حتی اگه الان به جمله اول دکتر دقت کنین گفت بچه ها ولی ات و جونگکوک دقت نکردن)
معاینه تموم شد، ساعت ۱۲:۳٠بود دیگه وقت ناهار درست کردن نبود پس تصمیم گرفتم بریم رستوران، رسیدیم رستوران غذا سفارش دادیم و وقتی سرو شد شروع کردیم به غذا خوردن.
تموم شد راه افتادیم به سمت خونه ا/ت خوابش برده بود ماشین را پارک کردم و بغل خیلی اروم ا/ت را براید استایل بغل کردم و بردمش توی خونه. بردمش توی اتاق و گذاشتمش روی تخت.
کتش را در اوردم و بعد کفشش را و پتو را کشیدم روش و اومدم بیرون، رفتم توی اشپزخونه و شروع کردم برای شب غذا پختن. وقتی میزا اماده کردم و... رفتم دیدم ات هنوز خوابه. رفتم یه دوش گرفتم دیدم ات بیدار شده. چون توی اتاق نبود، لباس پوشیدم و رفتم توی سالن ات روی مبل نشسته بود، خواستم برم طرفش که در به صدا دراومد.
ویو ا/ت
بلخره اومدن. فقط ای کاش زود امشب تموم بشه اونم بدون دردسر و دلخوری. از جام بلند شدم و رفتم دم در. با مادر جونگکوک و پدرش دست و رو بوسی کردم وقتی نوبت اونا شد از اونجا رفتم.
از اونجایی که دیر وقت بود مستقیم نشستیم سر میز شام و شروع کردیم به غذا خوردن و گفت و گو. الحق که این جونگکوک یه جنتلمن واقعیه، هم یه مرد واقعیه، حیف که..
دیگه به ادامش فکر نکردم و دوباره شروع کردم به غذا خوردن.
اب میخاستم و توی سفره اب نبود فقط نوشیدنی های دیگه بود، خواستم از جام بلند بشم که...
_ا/ت چیزی میخای؟
+اره میخام برم اب بیارم.
_تو بشین خودم میرم میارم.
م.ا: از همون اولم میدونستم. از تو یکی مادر در نمیاد(خنده)
دوباره شروع شد، سرزنش کردنش شروع شد، هیچ اهمیتی ندادم.
+نه بشین خودم میرم
رفتم اب اوردم و خوردم. بابام و مامانم شروع کردن به بد گفتن و ازار دادن با حرف هاشون، ولی برعکس پدر و مادر جونگکوک ازم تعریف میکردن. ولی خب حرف های مامان و بابای تاثییر بیشتری داشت، خیلی عصبی شده بود، نفسام تند شده بود ولی اهمیتی ندادم و ساکت موندم.
غذا تموم شد سفره جمع شد، پدر و مادر جونگکوک رفتن ولی اونا نه. رفتیم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن ولی بیشتر از/ار دادن.
پ.ا: واقعا برا خودم متسفم که همین دختری دارم تو نبودی همه چیز بهتر میشدا
( و با مادرش زدن زیر خنده)
بازم هیچی نگفتم ولی خشم و استراس کل بدنما گرفته بود شکمم تیر میکشید ولی اهمیت نمیدادم. گفتم میگذره ولی...
ویو جونگکوک
حرف هاشون تمومی نداشت هی به چرت گفتم ادامه میدادن.
یه نگاهی به ات انداختم اروم بود ولی از توی دستش داشت قطره قطره خو//ن میومد، شت مشتش خیلی محکم بود بعد شده بود دستش زخم بشه، رفتم و باند اوردم
_اقای هیون اگه میخاین از این حرفا بزنین لطفا دیگه حرف نزنین
دست ا/ت را گرفتم و با باند بستم. ولی اونا انگار هدفشون این بود از تشکر کرد و از جاش بلند شد، رفت توی اشپزخونه ولی..
+عااخ.
وصدای شکستن لیوان اومد. فورا بلند شدم رفتم توی اشپزخونه اونا هم اومدن. دیدم ات به کابینت تکیه داده و شکمشا گرفته و درد داره.
قرمز شده بود انگار که نمیتونست درست نفس بکشه.
م.ا: وای نه داره خو//نریزی میکنه.
یه نگاه به پاش کردم و دیدم بله رفتم و براید استایل بغلش کردم و بردمش به سمت بیمارستان. شب بود و دکتر خودش نبود. بردنش توی اتاق عمل نمیدونم چرا ولی بعد دو ساعت دکتر اومد بیرون
_اقای دکتر حال خانمم چطوره؟
€حالشون خوب میشه ولی بچه...
_بچه چی شده؟
€متاسفانه یکی از بچه هارا از دست دادیم.
_یعنی چی یکی از بچه هارا؟
€خو/نریزی شدیدی داشتن یکی از بچه ها را تونستیم نجات بدیم. ولی اون یکی را نه.
_دوتا بودن؟(بغض)
€بله نمیدونستین؟
یاد امروز افتادم اون جمله ای که دکتر گفت {خب بچه ها کاملا سالمن. هنوز هم نمیخاین جنسیت را بدونین؟}
چرا نفهمیده بودیم؟شکستم داغون شدم ولی
_چرا خو.. نریزی کرد؟ چرا اینجوری شد؟
€توی دوران بارداری استراس و عصبانیت، خستگی وـــ مثل سم میمونن و خب ممکنه یکی از اینا اتفاق افتاده باشه.
دکتر رفت و ات را اوردن توی بخش. رفتم پیشش. ایا میتونست با این قضیه کنار بیاد؟ یعنی بخاطر اون عو.. ضی ها اینجوری شد؟ یعنی بخاطر اون ها من بچما از دست دادم؟؟
ات بهوش اومد چشمش بهم افتاد و فورا گریه کرد.
+جونگکوک بگو بچه سالمه..
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۵۲۱
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط