My lovely neighbor part : 62
پدر و تهیونگ با هم کار میکردن من و مامان هم چندین بار با آسانسور خرده ریزها رو جابه جا کردیم...
بعد از حدود دو ساعت کامیون کاملا پر شده بود و وقت رفتن به خونه ی جدید بود
پدر و مادرم سوار سوباروشون شدن و بابام آدرس خونه جدید رو وارد جی پی اس ماشین کرد و گفت :
◇ با ما میای یا تهیونگ؟
+ تو کامیون با اون میام
◇ باشه
مامانم لبخندی زد و گفت :
¤ بابات قهوه میخواد ما تو راه توقف میکنیم تا یه کم بخریم تو هم میخوای؟
+ دوست دارم یکی بخورم
¤ تهیونگ چی؟
اون سریعا گفت : _ نه مرسی
بعد از این که پدر و مادرم رفتن من و تهیونگ برای اولین بار تنها بودیم و اون پرسید :
_ آماده ای؟
+ فقط یه بار دیگه بالا رو چک کنم یادم نمیاد که زیر سینک دستشویی رو چک کرده باشم
در واقع میخواستم خونه ام رو برای آخرین بار ببینم
_ باشه
صدای کفشهام که روی سطح چوبی میخوردن توی خونه اکو میشد شاید آپارتمان خالی بود ولی با کلی خاطره پر شده بود من از پنجره بیرون رو نگاه کردم تا برای آخرین بار تصویری از نقاشی تهیونگ روی دیوار توی ذهنم ثبت کنم
من تا وقتی که صدای عمیقش از پشت سرم توی فضا اکو شد نمیدونستم که اون پشت من تا بالای پله ها اومده
_ چیزی پیدا کردی؟
+ ها؟
_ زیر سینک؟
+ نه
من این رو در حالی که هنوز به بیرون از پنجره خیره بودم گفت : _ به خاطر این نیومدی بالا نه؟
چرخیدم و حقیقت رو گفتم :
+ میخواستم اینجا رو برای بار آخر ببینم
تهیونگ به آرومی به سمتم حرکت کرد
_ میدونی که میتونی هر وقتی که بخوای برگردی و اینجا رو ببینی
+ می دونم
بدنش نزدیکم بود و ما به هم دیگه خیره شده بودیم سکوت بینمون پر از صدا بود ته قلبم میدونستم که بعد از امروز دیگه هیچی مثل قبل نمیشه همون جوری که بوی آشنا و آرامش دهنده اش رو تنفس میکردم احساس میکردم که دارم خونه رو ترک میکنم حتی بیشتر از وقتی که برای اولین بار از خونه پدریم نقل مکان کردم
اون زمزمه کرد : _ ما باید بریم
و ادامه داد : _ دوست ندارم پدر و مادرت مجبور بشن تا منتظرمون بمونن
از درون داشتم گریه میکردم ولی در واقعیت در این لحظه اشکهای واقعیم همگی خشک شده بودن من نیاز داشتم اشتم تا کفشهای دخترونه ی آهنیم رو پا کنم و شروع کنم
+ من حاضرم
در طول مسیر ساکت بودیم و هیچ کدوم از ما حرفی نزد
وقتی به ساختمان جدید نزدیک شدیم پدر و مادرم بیرون منتظر بودن و قهوه هاشون رو و میخوردن
مادرم یک لیوان قهوه به من داد و گفت :
¤ ممکنه اون قدری که دوست داری داغ نباشه
پدرم در حالی که تهیونگ در عقب کامیون رو باز میکرد به شوخی گفت :
◇ حالا باید دوباره همه ی اون کارها رو انجام بدیم
با به یاد آوردن این که کلید رو ندارم گفتم :
+ من باید برم دفتر مدیریت باشید تا برگردم
زنی که پشت میز نشسته بود بعد از تایید هویتم سه کلیدی که به یک جاکلیدی زنجیردار وصل بودن رو به من داد .
¿ اینا کلیدهای شما هستن
+ نباید فقط یکی باشه؟ اینا زاپاس هستن؟
¿ نه صاحب خونه چند تا قفل جدید روی در گذاشته پس در واقع شما به سه تا کلید احتیاج دارین یکی برای هر کدوم این یکی برای قفل اصلیه این یکی برای قفل جداگانه است و این یکی هم برای قفل پایین هست
+ همه ی مستاجرها سه تا کلید دارن؟ وقتی که اومده بودم خونه رو ببینم یادم نمیاد چنین چیزی بوده باشه
¿ نه این به درخواست خصوصی از یک شخص سومه
این مطمئنا کار تهیونگ بود
همون طور که به سمت کامیون بر میگشتم کلیدها رو روی هوا تکون دادم و گفتم : + سه تا قفل؟
تهیونگ مثل کسانی که اشتباهی انجام داده باشن خندید و گفت : _ وقتی اومدم اینجا رو چک کنم میتونستم به راحتی وارد آپارتمانت بشم من با صاحب خونه ات راجع به همه ی تجاوزها و تخلفهای انجام شده صحبت کردم تا مطمئن بشم هیچی تو رو به خطر نمیندازه ، فقط من میتونم این چیزها رو بفهمم چون خودم یه مالک ساختمانی ام بذار فقط بگم که اون خوشحال بود که این قفلها رو مجانی اضافه کنه
+ تو خُلی !
_ من دیگه تو خونه ی کناریت نیستم که حواسم رو بهت جمع کنم فقط میخوام که تو در امان باشی
مامان حرف زدنش رو قطع کرد
¤ این محله امن نیست؟ به نظر نمیرسه که این ساختمان به خوبی ساختمان تهیونگ باشه
تهیونگ جواب داد :
_ امن که هست اما با این قفلها امن تره
پدرم دستش رو روی شانه ی تهیونگ گذاشت
◇ ممنون که حواست بود
_ مشکلی نیست شروع میکنم یه مقدار از وسایل سنگین رو بر میدارم
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون بالای 40 تا برسونید
بعد از حدود دو ساعت کامیون کاملا پر شده بود و وقت رفتن به خونه ی جدید بود
پدر و مادرم سوار سوباروشون شدن و بابام آدرس خونه جدید رو وارد جی پی اس ماشین کرد و گفت :
◇ با ما میای یا تهیونگ؟
+ تو کامیون با اون میام
◇ باشه
مامانم لبخندی زد و گفت :
¤ بابات قهوه میخواد ما تو راه توقف میکنیم تا یه کم بخریم تو هم میخوای؟
+ دوست دارم یکی بخورم
¤ تهیونگ چی؟
اون سریعا گفت : _ نه مرسی
بعد از این که پدر و مادرم رفتن من و تهیونگ برای اولین بار تنها بودیم و اون پرسید :
_ آماده ای؟
+ فقط یه بار دیگه بالا رو چک کنم یادم نمیاد که زیر سینک دستشویی رو چک کرده باشم
در واقع میخواستم خونه ام رو برای آخرین بار ببینم
_ باشه
صدای کفشهام که روی سطح چوبی میخوردن توی خونه اکو میشد شاید آپارتمان خالی بود ولی با کلی خاطره پر شده بود من از پنجره بیرون رو نگاه کردم تا برای آخرین بار تصویری از نقاشی تهیونگ روی دیوار توی ذهنم ثبت کنم
من تا وقتی که صدای عمیقش از پشت سرم توی فضا اکو شد نمیدونستم که اون پشت من تا بالای پله ها اومده
_ چیزی پیدا کردی؟
+ ها؟
_ زیر سینک؟
+ نه
من این رو در حالی که هنوز به بیرون از پنجره خیره بودم گفت : _ به خاطر این نیومدی بالا نه؟
چرخیدم و حقیقت رو گفتم :
+ میخواستم اینجا رو برای بار آخر ببینم
تهیونگ به آرومی به سمتم حرکت کرد
_ میدونی که میتونی هر وقتی که بخوای برگردی و اینجا رو ببینی
+ می دونم
بدنش نزدیکم بود و ما به هم دیگه خیره شده بودیم سکوت بینمون پر از صدا بود ته قلبم میدونستم که بعد از امروز دیگه هیچی مثل قبل نمیشه همون جوری که بوی آشنا و آرامش دهنده اش رو تنفس میکردم احساس میکردم که دارم خونه رو ترک میکنم حتی بیشتر از وقتی که برای اولین بار از خونه پدریم نقل مکان کردم
اون زمزمه کرد : _ ما باید بریم
و ادامه داد : _ دوست ندارم پدر و مادرت مجبور بشن تا منتظرمون بمونن
از درون داشتم گریه میکردم ولی در واقعیت در این لحظه اشکهای واقعیم همگی خشک شده بودن من نیاز داشتم اشتم تا کفشهای دخترونه ی آهنیم رو پا کنم و شروع کنم
+ من حاضرم
در طول مسیر ساکت بودیم و هیچ کدوم از ما حرفی نزد
وقتی به ساختمان جدید نزدیک شدیم پدر و مادرم بیرون منتظر بودن و قهوه هاشون رو و میخوردن
مادرم یک لیوان قهوه به من داد و گفت :
¤ ممکنه اون قدری که دوست داری داغ نباشه
پدرم در حالی که تهیونگ در عقب کامیون رو باز میکرد به شوخی گفت :
◇ حالا باید دوباره همه ی اون کارها رو انجام بدیم
با به یاد آوردن این که کلید رو ندارم گفتم :
+ من باید برم دفتر مدیریت باشید تا برگردم
زنی که پشت میز نشسته بود بعد از تایید هویتم سه کلیدی که به یک جاکلیدی زنجیردار وصل بودن رو به من داد .
¿ اینا کلیدهای شما هستن
+ نباید فقط یکی باشه؟ اینا زاپاس هستن؟
¿ نه صاحب خونه چند تا قفل جدید روی در گذاشته پس در واقع شما به سه تا کلید احتیاج دارین یکی برای هر کدوم این یکی برای قفل اصلیه این یکی برای قفل جداگانه است و این یکی هم برای قفل پایین هست
+ همه ی مستاجرها سه تا کلید دارن؟ وقتی که اومده بودم خونه رو ببینم یادم نمیاد چنین چیزی بوده باشه
¿ نه این به درخواست خصوصی از یک شخص سومه
این مطمئنا کار تهیونگ بود
همون طور که به سمت کامیون بر میگشتم کلیدها رو روی هوا تکون دادم و گفتم : + سه تا قفل؟
تهیونگ مثل کسانی که اشتباهی انجام داده باشن خندید و گفت : _ وقتی اومدم اینجا رو چک کنم میتونستم به راحتی وارد آپارتمانت بشم من با صاحب خونه ات راجع به همه ی تجاوزها و تخلفهای انجام شده صحبت کردم تا مطمئن بشم هیچی تو رو به خطر نمیندازه ، فقط من میتونم این چیزها رو بفهمم چون خودم یه مالک ساختمانی ام بذار فقط بگم که اون خوشحال بود که این قفلها رو مجانی اضافه کنه
+ تو خُلی !
_ من دیگه تو خونه ی کناریت نیستم که حواسم رو بهت جمع کنم فقط میخوام که تو در امان باشی
مامان حرف زدنش رو قطع کرد
¤ این محله امن نیست؟ به نظر نمیرسه که این ساختمان به خوبی ساختمان تهیونگ باشه
تهیونگ جواب داد :
_ امن که هست اما با این قفلها امن تره
پدرم دستش رو روی شانه ی تهیونگ گذاشت
◇ ممنون که حواست بود
_ مشکلی نیست شروع میکنم یه مقدار از وسایل سنگین رو بر میدارم
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون بالای 40 تا برسونید
- ۲۹۸
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط