part : 46
part : 46
chapter : 2
نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار هم باشیم و بخشی از وجود هم باشیم . گاهی اوقات سرنوشت بر خلاف میل ما عمل میکنه ، گاهی میخواد به ما درس بزرگی رو یاد بده ... ما تاوان اشتباهِ خونوادمونو دادیم و فرصتی برای جبران نداریم ، اما امیدوارم در زندگی بعدی ببینمت ، شاید اون موقع تو یه پسر با موهای حالت دار و قد بلند . چشمای قهوه ای رنگ و پوست گندمی نباشی ! ممکنه یه پسر با شخصیت و ظاهر متفاوت باشی ، اما من حتی متفاوت بودنتو دوست دارم .... ! من خاطره ها و لحظاتی که با تو داشتم رو فراموش نمیکنم ، ممکنه حتی سال ها بعد با یه بو یا صحنه ی آشنا دوباره تورو به یاد بیارم ، آدما چیزی رو فراموش نمیکنن . فقط برای دوری ازش اونو داخل قسمتی از ذهنشون پنهان میکنن و وانمود میکنن براشون مهم نیست یا اهمیتی نمیدن ! به هرحال دلم واست تنگ میشه رفیق ....
چمدنمو برداشتم و از هواپیما خارج شدم . نمیدونم که ویلیام الان حالش خوبه یا نه یا حتی داره چیکار میکنه ؟ .... من که قید اون محموله رو زدم و برام اهمیتی نداره ..... دیگه خسته شدم ، به خاطره یه محموله ی مسخره و یه انتقام ساده ، هر چند ماه یبار به یه کشور جدید فرار میکنم و دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم .
.........................................................................
سیگار روی لبم ، شیشه های ویسکی کنارم ، فضای تاریک و هوای سرد ، جوِ سنگین و سکوت سالن و صدای چکه ی بارون ... شاید باورتون نشه ولی ، مدت زیادی از اومدنم به اسپانیا نمیگذره ، اما این مدت خیلی تغییر کردم و یه چیزی رو فهمیدم
من عاشق ویلیامم ، قلبم پیشش گیر کرده و نمیتونم از فکر کردن راجع بهش دست بردارم ، من به ویلیام وابسته شدم ، به پسره کسی که خودم با دستای خودم کشتم علاقه مند شدم ... قلبم متعلق به اونه و عقلم فریبم میده ! . گوشیمو برداشتم ، بلا باهام تماس تصویری گرفته بود
+ سلام بلا
با تعجب به من نگاه میکرد و شوکه شده بود
* رئیس ؟ خودتی ؟ دارم درست میبینم ؟
+ آره خودمم . چیزی شده ؟
* خدای من ... چقدر عوض شدی ! چرا انقدر زیر چشمات گود شده و سیاهه ؟ چرا انقدر خونه کثیفه ؟ خیلی لاغر شدی مشکلی پیش اومده ؟
از سیگارم پوک کشیدم و با صدای خواب آلود و گرفته لب زدم ...
+ نه همه چیز اوکیه تو خوبی ؟
* رئیس تو خیلی تغییر کردی ، چرا دیگه به کارهای شرکت بررسی نمیکنی ؟ من نمیتونم به تنهایی از پسشون بر بیام ، اوضاعِ شرکت خیلی به هم ریخته و فقط خودت میتونی شرکت رو از این وضعیت نجات بدی ...
+ بلا ، من دیگه نمیکشم . میخوام یه شغل جدید پیدا کنم و همینجا مشغول بشم . یه مدت خودت همه چیزو داخل شرکت بررسی کن و مراقب باش ، میخوام چند روزی استراحت کنم . ازت ممنونم
* باشه .. من یه مدت کار هارو انجام میدم تا زمانی که تو حالت بهتر بشه و برگردی .
+ اوهوم ....
* یکم برو اون اطراف رو بگرد که حالت بهتر بشه
مطمئنم خیلی وقته از خونه نرفتی بیرون ، میتونی واسه خودت یه کار داخل کافه ، رستوران یا هرجای دیگه پیدا کنی ..
+ از امروز میرم بیرون که دنبال کار بگردم . حقوقش برام مهم نیست ، فقط میخوام سرگرم باشم و وظیفه زیادی روی دوشم نباشه ، خب دیگه من باید برم
* میبینمت . بای
گوشیمو روی مبل انداختم و چشمامو بستم
+ آسمون زندگی من ، خیلی وقته تاریکه به تاریکیِ قهوه ، به تاریکی سرنوشت ، به تاریکی عشق ... یا حتی به تاریکی قلب ویلیام
....... با صدای نوتیف های پی در پی از خواب پریدم .
بلا : برات یه شغل پاره وقت داخل یکی از کافه هایی که به خونت نزدیکه پیدا کردم ... لوکیشن رو برات میفرستم
بعد از اینکه اینکه لوکیشن رو فرستاد آماده شدم . کراپ کت شلوار بگ ، کفش ونس ، کلاه و عینک
تو خیابون ها قدم میزدم و لوکیشن رو چک میکردم . روبه روی کافه ایستادم ، روی تابلو نوشته شده بود
""""(Reino del Café)""""
در رو باز کردم و وارد شدم که صدای زنگوله ای که به بالای در بسته شده بود به گوش رسید . به اطراف نگاه کردم ...
بوی قهوه ، وانیل ، بوی کیک و حتی بوی گل به مشام میرسید
وایب دوران ویکتوریا ، حس و حال رنگ سبز و صورتی .... کافه ای بزرگ اما خلوت !
میز های کوچیک و دایره ای دور تا دوره سالن چیده شده بودند و مِنو روی میز ها قرار گرفته بود
گل های سرزنده و خوشبویی مثل رز ، شب بو ، آفتاب گردون به سقف آویزان شده
و تمامِ سطحِ سقف رو پوشش داده بودن !" "
تابلو هایی گرون قیمت با طرح و نقش عجیب اما آرامش بخش و ترکیبی از رنگ های پاستلی روی دیوارها دیده میشد
نظرتون ؟؟؟
chapter : 2
نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار هم باشیم و بخشی از وجود هم باشیم . گاهی اوقات سرنوشت بر خلاف میل ما عمل میکنه ، گاهی میخواد به ما درس بزرگی رو یاد بده ... ما تاوان اشتباهِ خونوادمونو دادیم و فرصتی برای جبران نداریم ، اما امیدوارم در زندگی بعدی ببینمت ، شاید اون موقع تو یه پسر با موهای حالت دار و قد بلند . چشمای قهوه ای رنگ و پوست گندمی نباشی ! ممکنه یه پسر با شخصیت و ظاهر متفاوت باشی ، اما من حتی متفاوت بودنتو دوست دارم .... ! من خاطره ها و لحظاتی که با تو داشتم رو فراموش نمیکنم ، ممکنه حتی سال ها بعد با یه بو یا صحنه ی آشنا دوباره تورو به یاد بیارم ، آدما چیزی رو فراموش نمیکنن . فقط برای دوری ازش اونو داخل قسمتی از ذهنشون پنهان میکنن و وانمود میکنن براشون مهم نیست یا اهمیتی نمیدن ! به هرحال دلم واست تنگ میشه رفیق ....
چمدنمو برداشتم و از هواپیما خارج شدم . نمیدونم که ویلیام الان حالش خوبه یا نه یا حتی داره چیکار میکنه ؟ .... من که قید اون محموله رو زدم و برام اهمیتی نداره ..... دیگه خسته شدم ، به خاطره یه محموله ی مسخره و یه انتقام ساده ، هر چند ماه یبار به یه کشور جدید فرار میکنم و دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم .
.........................................................................
سیگار روی لبم ، شیشه های ویسکی کنارم ، فضای تاریک و هوای سرد ، جوِ سنگین و سکوت سالن و صدای چکه ی بارون ... شاید باورتون نشه ولی ، مدت زیادی از اومدنم به اسپانیا نمیگذره ، اما این مدت خیلی تغییر کردم و یه چیزی رو فهمیدم
من عاشق ویلیامم ، قلبم پیشش گیر کرده و نمیتونم از فکر کردن راجع بهش دست بردارم ، من به ویلیام وابسته شدم ، به پسره کسی که خودم با دستای خودم کشتم علاقه مند شدم ... قلبم متعلق به اونه و عقلم فریبم میده ! . گوشیمو برداشتم ، بلا باهام تماس تصویری گرفته بود
+ سلام بلا
با تعجب به من نگاه میکرد و شوکه شده بود
* رئیس ؟ خودتی ؟ دارم درست میبینم ؟
+ آره خودمم . چیزی شده ؟
* خدای من ... چقدر عوض شدی ! چرا انقدر زیر چشمات گود شده و سیاهه ؟ چرا انقدر خونه کثیفه ؟ خیلی لاغر شدی مشکلی پیش اومده ؟
از سیگارم پوک کشیدم و با صدای خواب آلود و گرفته لب زدم ...
+ نه همه چیز اوکیه تو خوبی ؟
* رئیس تو خیلی تغییر کردی ، چرا دیگه به کارهای شرکت بررسی نمیکنی ؟ من نمیتونم به تنهایی از پسشون بر بیام ، اوضاعِ شرکت خیلی به هم ریخته و فقط خودت میتونی شرکت رو از این وضعیت نجات بدی ...
+ بلا ، من دیگه نمیکشم . میخوام یه شغل جدید پیدا کنم و همینجا مشغول بشم . یه مدت خودت همه چیزو داخل شرکت بررسی کن و مراقب باش ، میخوام چند روزی استراحت کنم . ازت ممنونم
* باشه .. من یه مدت کار هارو انجام میدم تا زمانی که تو حالت بهتر بشه و برگردی .
+ اوهوم ....
* یکم برو اون اطراف رو بگرد که حالت بهتر بشه
مطمئنم خیلی وقته از خونه نرفتی بیرون ، میتونی واسه خودت یه کار داخل کافه ، رستوران یا هرجای دیگه پیدا کنی ..
+ از امروز میرم بیرون که دنبال کار بگردم . حقوقش برام مهم نیست ، فقط میخوام سرگرم باشم و وظیفه زیادی روی دوشم نباشه ، خب دیگه من باید برم
* میبینمت . بای
گوشیمو روی مبل انداختم و چشمامو بستم
+ آسمون زندگی من ، خیلی وقته تاریکه به تاریکیِ قهوه ، به تاریکی سرنوشت ، به تاریکی عشق ... یا حتی به تاریکی قلب ویلیام
....... با صدای نوتیف های پی در پی از خواب پریدم .
بلا : برات یه شغل پاره وقت داخل یکی از کافه هایی که به خونت نزدیکه پیدا کردم ... لوکیشن رو برات میفرستم
بعد از اینکه اینکه لوکیشن رو فرستاد آماده شدم . کراپ کت شلوار بگ ، کفش ونس ، کلاه و عینک
تو خیابون ها قدم میزدم و لوکیشن رو چک میکردم . روبه روی کافه ایستادم ، روی تابلو نوشته شده بود
""""(Reino del Café)""""
در رو باز کردم و وارد شدم که صدای زنگوله ای که به بالای در بسته شده بود به گوش رسید . به اطراف نگاه کردم ...
بوی قهوه ، وانیل ، بوی کیک و حتی بوی گل به مشام میرسید
وایب دوران ویکتوریا ، حس و حال رنگ سبز و صورتی .... کافه ای بزرگ اما خلوت !
میز های کوچیک و دایره ای دور تا دوره سالن چیده شده بودند و مِنو روی میز ها قرار گرفته بود
گل های سرزنده و خوشبویی مثل رز ، شب بو ، آفتاب گردون به سقف آویزان شده
و تمامِ سطحِ سقف رو پوشش داده بودن !" "
تابلو هایی گرون قیمت با طرح و نقش عجیب اما آرامش بخش و ترکیبی از رنگ های پاستلی روی دیوارها دیده میشد
نظرتون ؟؟؟
- ۴۲۶
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط