نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌تری

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین بخشِ ماجراست. یک جور بلاتکلیفیِ غریب میانِ “بودن” و “نبودن”؛ نه آنقدر غمگینم که اشکم سرازیر شود و نه آنقدر دلخوش که لبخندی بزنم. انگار در یک اتاقِ خاکستریِ بی‌پنجره گیر کرده‌ام. این خستگی، با خوابیدن و استراحت رفع نمی‌شود؛ از آن نوع خستگی‌هایی‌ست که در مغزِ استخوانِ روح رسوخ می‌کند. انگار روحم، چند فرسنگ عقب‌تر از جسمم، در راهی که آمده‌ایم، جا مانده است.
دیدگاه ها (۳)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین ب...

«مرگ، روبروی زندگی نیست؛ بلکه بخشی از آن است.درست مثلِ نقطه‌...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ ⚘ #قسمت_سی_و_دومآنقدر به س...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_سی_و_سومدلم توی مشتم...

عشق در نزدیکی قصر

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART²⁵(نایون+...

« ازدواج به اجبار »Part 1ویوی لیانا:نور کم‌جان گوشی‌ام، تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط