زمانی که با خنده هایش بیشتر از او خندیدم

زمانی که با خنده هایش بیشتر از او خندیدم
زمانی که با درد هایش بیشتر از او درد کشیدم
زمانی که با حرف هایش عمیق ترین لبخند های ممکن را زدم
زمانی که به موها و چشم هایش خیره و در آنها غرق شدم
در همان هنگام بود که فهمیدم قلبم محکوم به نابودی است...

MH🤍
دیدگاه ها (۶)

مغزم می گوید: کافی است! لطفا! دیگر نمی خواهم در من وجود داشت...

《برای خورشیدم》یک شب ماه را به تو نشان دادم و از زیبایی اش گف...

《وحشت》بدنش منقبض شده بود و انگار نمی توانست تکان بخورد. دست ...

《غم》قلبش دیگر توان این همه درد را نداشت. قطره هایی خونین که ...

پارت6چشمانی همچو خونکیریشیما: المایت میشه یک لحظه بیاین؟ الم...

get drunk. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط