پارت

پارت ۱۰

نگاه ات به عکس، مثل یه شلیک بود؛ تمام گذشته‌اش در یک لحظه دروغی بزرگ به نظر می‌رسید. پدر جونگوک؟ پس نقشه‌ی مادرش برای انتقام از خانواده جئون، از همون ابتدا با خیانتی درونی همراه بوده.

ات به آرامی از تخت پایین اومد، لباس‌های خودش رو پوشید. وقتی برگشت، جونگوک با یه کاپشن چرمی پشت در ایستاده بود و بهش خیره بود.

جونگوک: بالاخره تصمیم گرفتی به من بگی که با اون زن ملاقات کردی؟
ات (با خونسردی یخ‌زده): چه ربطی به تو داره؟ من دیگه عروسِ تو نیستم. من دختر اون زنم.

جونگوک قدمی جلو اومد.
جونگوک: دقیقاً برای همینه که به تو ربط داره. اون زن، مادر توئه، اما حقیقت اینه که اون به خاطر خانواده من... یا بهتره بگم، پدر من، مجبور به مخفی شدن شد.

ات: این بازی مزخرفه! تو داری سعی می‌کنی با یه داستان ساختگی، منو از انتقام بازداری. من اون عکس رو دیدم، جونگوک. پدرت و مادر من...

جونگوک سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
جونگوک: اون‌ها شریک بودن. نه فقط در تجارت. در یه راز بزرگتر. و دلیل اینکه مادرت وانمود کرد مرده، نه برای محافظت از تو، بلکه برای محافظت از اون رازه.

همون لحظه، تهیونگ با عجله وارد شد. با دیدن جونگوک، صورتش از خشم سرخ شد.
ت‌گ: تو چی‌کار داری اینجا؟ از اتاقش دور شو!

تهیونگ رفت سمت ات و عکس رو از دستش گرفت.
ت‌گ: ات، باورت نکن. اون تو رو فریب می‌ده. اون دقیقاً همون کسیه که باید ازش متنفر باشی.

ات یه پوزخند سرد زد.
ات: نه، تهیونگ. تو هم دروغگویی. تو هم می‌دونستی، نه؟ تو هم از این قضیه خبر داشتی و به من نگفتی.

سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت. تهیونگ دستش رو بالا آورد، انگار می‌خواست دفاع کنه، ولی کلماتش توی گلوش گیر کرد.

ت‌گ: ات، من... مجبور بودم برای محافظت…

ات فریاد زد:
ات: محافظت از کی؟ از خودت؟ از جونگوک؟ من بعد از مرگ مادرم زنده‌موندن رو یاد گرفتم، اما اگه تو هم منو بازی دادی، پس...

ات سریع‌ترین تصمیمی که می‌تونست گرفت.
ات: من امروز می‌رم پیشش. و تو هم، جونگوک، اگه واقعاً رازی داری، بیا.

جونگوک به تهیونگ نگاه کرد، یه نگاه هشداردهنده.
جونگوک: اگه بری دنبالش، باید آماده باشی که دیگه هیچ پناهی نداشته باشی.

ات: من دیگه پناهی ندارم.

**صحنه تغییر مکان:** بندر جنوبی، همون انبار قدیمی.

ات و جونگوک با ماشین جداگانه‌ای به سمت انبار رفتن. تهیونگ با عصبانیت شدید، سریع‌تر از اون‌ها پشت سرشون حرکت می‌کرد.

وقتی ات و جونگوک وارد شدن، زن (مادر ات) منتظر بود.
مادر ات: ات، عزیزم...

ات به مادرش نگاه نکرد، مستقیماً به جونگوک گفت:
ات: بگو. تمام حقیقتی که در مورد پدرت و خودت ازم قایم کردی، حالا بگو.

جونگوک نفسی عمیق کشید.
جونگوک: پدرم… در واقع مردی نبود که مادرت فقط ازش متنفر بود. اون‌ها در یه سازمان سری شریک بودن که خانواده مافیای تو رو از بین ببره. مادرت خودش هم یکی از عوامل اصلی بود، نه قربانی.

چشمان ات گشاد شد.
ات: چی؟

مادر ات شروع به گریه کرد:
مادر ات: دروغ می‌گه! اون یه قاتله، ات! پدرت رو اون کشت، نه پدر جونگوک!

ات بین دو آتش گیر کرده بود، قلبش می‌خواست از جا کنده بشه. ناگهان، صدای فریاد تهیونگ از پشت در انبار اومد.

ت‌گ: هیچ‌کدوم از شماها حقیقت رو نمی‌گین!

تهیونگ با اسلحه وارد شد. نگاهش بین مادر ات و جونگوک در رفت.
ت‌گ: مادرم رو از اینجا می‌برم. این مرد (اشاره به جونگوک) دروغ می‌گه!

جونگوک: اگه بخوای با اسلحه منو بترسونی، یادت باشه من برای جنگیدن با مافیای تو آموزش دیدم.

وضعیت به اوج رسیده بود. ات وسط این سه نفر ایستاده بود، در حالی که حقیقت مثل یه تیکه شیشه تیز، روحش رو پاره می‌کرد.

ات دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت و فریاد زد:
ات: **کافیه! بس کنید!**

تمام صداها قطع شد. نگاه‌ها به ات برگشت. ات داشت به زمین نگاه می‌کرد.
ات: من دیگه نمی‌تونم انتخاب کنم. من دیگه نمی‌تونم باور کنم.

بدن ات شروع به لرزیدن کرد. این‌بار لرزش آرام‌تر و کنترل‌شده‌تر بود، اما انگار اراده‌ای نداشت. او داشت وارد یه حالت انفعال کامل می‌شد. صورتش بی‌رنگ شد، چشم‌هاش به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند.

تهیونگ و جونگوک همزمان به سمتش هجوم بردن، اما ات کاملاً ناپایدار شده بود.

پایان پارت ۱۰:
ات در آستانه فروپاشی کامل روحی قرار گرفته، و تهیونگ و جونگوک مجبورن برای نجات او، مجبور به همکاری با یکدیگر بشن، هرچند که نفرین مرگ بینشون جریان داره. مادر ات هم شاهد تکرار این درد بود.

---
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۱انبار سوت و کور بود. ات درست وسط همون حالت خل و معلق ...

سلام بچها من یکم حالم بده نمی تا ونم بقیه رمانو بزارم حروقت ...

پارت ۹ صدای بوق ممتد و نور سفید اتاق درمان چشم‌هارو می‌سوزو...

پارت ۸ هوا سرد و مه‌آلود بود. صدای موج‌ و صدای دور کشتی‌ با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط