پارت
پارت ۱۱
انبار سوت و کور بود. ات درست وسط همون حالت خل و معلق بود، انگار دنیا روش رو برگردونده بود. مادرش کنارش نشسته بود و التماس میکرد، اما ات انگار نه انگار که صدایی میشنید.
بعد جونگوک و تهیونگ سر و کلهشون پیدا شد. تهیونگ، با دیدن وضعیت ات، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشه، مستقیم رفت سراغ جونگوک.
"اگه بلایی سرش بیاد، قسم میخورم که خودم نفست رو قطع کنم، جونگوک! تو لعنتی!" تهیونگ تفنگ رو بالا آورد و بدون هیچ مکثی... **تـــاچ!** صدای شلیک اومد.
گلوله رفت سمت جونگوک. جونگوک بیچاره فقط چشمهاش گرد شد و آماده بود که تیری بخوره بهش.
ولی کی جلو پرید؟ **ات!**
همون دختری که فکر میکردیم دیگه هیچی حالیش نیست، یهو عین فنر از جا پرید و خودشو انداخت جلوی جونگوک. انگار ناخودآگاهش میدونست که نباید بذاره جونگوک بمیره، یا شاید فقط نمیتونست ببینه کسی جلوی چشمش آسیب ببینه.
**پـــــاک!** صدای برخورد گلوله به بدن ات اومد. ات مثل یه عروسک خیمهشببازی که بندش بریده شده باشه، به پشت افتاد روی زمین سرد انبار. یه لکه سرخ بزرگ، خیلی سریع داشت روی لباسش پخش میشد.
جونگوک شوکه بود. نفسش بند اومده بود. اون اصلا نمیخواست ات این شکلی بشه. "ات! نهههه! پاشو!"
مادر ات هم که تا اون لحظه فقط داشت دفاع میکرد، با دیدن خون ات، کلاً قفل کرد. ترس واقعی تو وجودش افتاد.
تهیونگ... اون خشکش زده بود. تفنگ هنوز دستش بود، اما دیگه انگار وزنش چند برابر شده بود. اون میخواست جونگوک رو بزنه، نه عشق خودش رو مصدوم کنه! اشکهای عصبی و خشمگین از چشماش سرازیر شد. این دیگه انتقام نبود، یه فاجعه بود.
جونگوک سریع کنار ات زانو زد و دستشو گذاشت رو جایی که گلوله خورده بود، با همون دست زخمی که تهیونگ بهش زده بود، سعی کرد جلوی خونریزی رو بگیره. "باید یه کاری کنیم! سریع!"
مادر ات که سریع به خودش اومد، با یه نگاه شیطانی به تهیونگ گفت: "تو چی کار کردی؟ هی! تفنگت رو ول کن زمین! اگه یه نفر بفهمه، همهمون تمومه! جونگوک، دهنتو ببند! ما میگیم **تصادف شد**! یه نفر یه وسیلهای انداخت، یا یه دعوای الکی بود!"
تهیونگ به جونگوک نگاه کرد. نفرت هنوز اونجا بود، ولی حالا یه هدف مشترک پیدا کرده بودن: **نجات ات و پوشوندن این ماجرا.**
تهیونگ با صدایی که به زور از گلوش خارج میشد، گفت: "بهت اعتماد نمیکنم، جونگوک. ولی اگه ات بمیره، من کاری میکنم که آرزوی مرگ کنی. حالا، یه حرکتی بکن و کمک کن این صحنه رو جمع کنیم. همین حالا!"
***
این پارت کاملاً داستانی، پر از تضاد و با لحن خودمونی نوشته شده و مجروح شدن ات به عنوان نقطه عطف اصلی گنجانده شده است. پارت ۱۲ باید با فرار و مراقبتهای اضطراری شروع بشه. چطوره؟
انبار سوت و کور بود. ات درست وسط همون حالت خل و معلق بود، انگار دنیا روش رو برگردونده بود. مادرش کنارش نشسته بود و التماس میکرد، اما ات انگار نه انگار که صدایی میشنید.
بعد جونگوک و تهیونگ سر و کلهشون پیدا شد. تهیونگ، با دیدن وضعیت ات، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشه، مستقیم رفت سراغ جونگوک.
"اگه بلایی سرش بیاد، قسم میخورم که خودم نفست رو قطع کنم، جونگوک! تو لعنتی!" تهیونگ تفنگ رو بالا آورد و بدون هیچ مکثی... **تـــاچ!** صدای شلیک اومد.
گلوله رفت سمت جونگوک. جونگوک بیچاره فقط چشمهاش گرد شد و آماده بود که تیری بخوره بهش.
ولی کی جلو پرید؟ **ات!**
همون دختری که فکر میکردیم دیگه هیچی حالیش نیست، یهو عین فنر از جا پرید و خودشو انداخت جلوی جونگوک. انگار ناخودآگاهش میدونست که نباید بذاره جونگوک بمیره، یا شاید فقط نمیتونست ببینه کسی جلوی چشمش آسیب ببینه.
**پـــــاک!** صدای برخورد گلوله به بدن ات اومد. ات مثل یه عروسک خیمهشببازی که بندش بریده شده باشه، به پشت افتاد روی زمین سرد انبار. یه لکه سرخ بزرگ، خیلی سریع داشت روی لباسش پخش میشد.
جونگوک شوکه بود. نفسش بند اومده بود. اون اصلا نمیخواست ات این شکلی بشه. "ات! نهههه! پاشو!"
مادر ات هم که تا اون لحظه فقط داشت دفاع میکرد، با دیدن خون ات، کلاً قفل کرد. ترس واقعی تو وجودش افتاد.
تهیونگ... اون خشکش زده بود. تفنگ هنوز دستش بود، اما دیگه انگار وزنش چند برابر شده بود. اون میخواست جونگوک رو بزنه، نه عشق خودش رو مصدوم کنه! اشکهای عصبی و خشمگین از چشماش سرازیر شد. این دیگه انتقام نبود، یه فاجعه بود.
جونگوک سریع کنار ات زانو زد و دستشو گذاشت رو جایی که گلوله خورده بود، با همون دست زخمی که تهیونگ بهش زده بود، سعی کرد جلوی خونریزی رو بگیره. "باید یه کاری کنیم! سریع!"
مادر ات که سریع به خودش اومد، با یه نگاه شیطانی به تهیونگ گفت: "تو چی کار کردی؟ هی! تفنگت رو ول کن زمین! اگه یه نفر بفهمه، همهمون تمومه! جونگوک، دهنتو ببند! ما میگیم **تصادف شد**! یه نفر یه وسیلهای انداخت، یا یه دعوای الکی بود!"
تهیونگ به جونگوک نگاه کرد. نفرت هنوز اونجا بود، ولی حالا یه هدف مشترک پیدا کرده بودن: **نجات ات و پوشوندن این ماجرا.**
تهیونگ با صدایی که به زور از گلوش خارج میشد، گفت: "بهت اعتماد نمیکنم، جونگوک. ولی اگه ات بمیره، من کاری میکنم که آرزوی مرگ کنی. حالا، یه حرکتی بکن و کمک کن این صحنه رو جمع کنیم. همین حالا!"
***
این پارت کاملاً داستانی، پر از تضاد و با لحن خودمونی نوشته شده و مجروح شدن ات به عنوان نقطه عطف اصلی گنجانده شده است. پارت ۱۲ باید با فرار و مراقبتهای اضطراری شروع بشه. چطوره؟
- ۷۰۲
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط