پارت

پارت ۸

هوا سرد و مه‌آلود بود. صدای موج‌ و صدای دور کشتی‌ باربری با هم قاطی شده بود. چراغ‌های زرد بندر روی آب می‌لرزیدن. تهیونگ کنار ماشین ایستاده بود، گوشیش توی دستش، آماده هر اتفاقی.

ات کلاهش رو پایین کشید و آروم قدم برداشت سمت انبار قدیمی. یه در آهنی زنگ‌زده اون‌جا بود، بازش کرد و داخل رفت. بوی نم، چوب خیس و خاطره‌ بوی خون قدیمی توی هوا پیچیده بود.

وسط انبار، چراغ کوچیکی روشن بود. زنی با شنل طوسی و چهره تکیده سمتش برگشت.
چشم‌هاش — همون چشم‌هایی که سال‌ها توی آینه دنبالش می‌گشت.

ات (خشک و گرفته): مامان؟

زن لبخند لرزونی زد، یه قدم اومد جلو.
زن: ات… دخترم، ببینمت… باورم نمی‌شه بزرگ شدی…

ات یه قدم عقب رفت. نفسش سنگین شد، اخم‌هاش گره خورد.
ات: بزرگ شدم؟! تو کجای این بزرگ شدن بودی؟ تو کجا بودی وقتی پدرم رفت زندان؟ وقتی هر شب صدای گریه‌مو فقط دیوار می‌شنید، هان؟!

زن سکوت کرده بود، لب‌هاش می‌لرزیدن.
ات با فریاد ادامه داد: دوازده سالم بود! دوازده سال، مامان! هر روز فکر می‌کردم تو مُردی، هر شب با کابوس صورت خونی‌ت بیدار می‌شدم! چرا گذاشتی من همه اون جهنم رو تنها بکشم؟!!

زن اشکش سرازیر شد: من مجبور بودم… اونا تهدیدم کرده بودن، جون تو و تهیونگ در خطر بود—
ات: دروغ نگو! سال‌ها گذشت! اگه واقعاً زنده بودی می‌تونستی، یه نشونه بدی، یه پیام، یه نشونه کوچیک! ولی هیچی. من فقط یه جسد خیالی ازت داشتم و یه دنیای پر از تنهایی.

صدای گریه و داد توی انبار پیچیده بود.
ات با بدن لرزون رفت جلو، با مشت به سینه مادرش زد:
ات (با بغض): تو منو ول کردی... مثل یه سایه زندگی کردم، توی دنیایی که پر از خون و فریب بود. همه چیزم رو ازم گرفتن — حتی “خودم”-و!

زن خواست بغلش کنه، اما ات داد زد:
ات: نزدیکم نشو! دیگه نمی‌تونم باور کنم کی راست می‌گه و کی دروغ.
(نفس‌هاش تند شد، رنگ چهره‌اش قرمز، لب‌هاش می‌لرزیدن)

تهیونگ که تا اون موقع پشت در منتظر بود، صدای داداش رو شنید، با عجله دوید داخل:
ت‌گ: ات! نفس بکش، آروم—

ولی ات گوش نمی‌داد. نفسش برید، بدنش لرزید. تهیونگ دوید نزدیک، بغلش کرد.
ت‌گ (با اضطراب): نگاه کن منو! ات، لطفاً نگاهم کن…

ات پلک زد، ولی صداها کش می‌اومدن، سرد و دور. بعد بدنش خشک شد، لرزش شدیدی گرفت — تشنج.

زن جیغ زد و افتاد کنارش:
زن: خدایا، دخترم! اجازه بده کمکش کنم...

تهیونگ, محکم گفت:
ت‌گ: ازش فاصله بگیر! الان دکتر می‌خواد، نه احساس گناه تو!

از بیرون صدای موتور ماشین اومد. کسی بود که دیده نمی‌شد — جونکوک، همون‌طور که حدس زده بود، با فاصله دنبالشون اومده بود. پشت ستون ایستاده بود و با چشم‌های باز، صحنه لرزش بدن ات توی بغل تهیونگ رو دید.

زیر لب زمزمه کرد:
جونکوک: لعنت… ات…

اون لحظه، برای اولین بار در چشماش ترسی واقعی بود. نه از دشمنی یا افشا شدن — از **باختنش**.

(صحنه تاریک می‌شه — صدای نفس‌ کشیدن سنگین ات، صدای موج.)

آخر پارت ۸:
تهیونگ با ماشین با سرعت به سمت ویلا حرکت می‌کنه، مادرش با چشمای خیس دنبال ماشین دویده و فریاد می‌زنه:
زن: من نخواستم ولت کنم… من فقط می‌خواستم زنده بمونی!

اما ات دیگه چیزی نمی‌شنوه. فقط تاریکی. و اون صدا — صدای گذشته‌ای که هنوز تموم نشده.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۹ صدای بوق ممتد و نور سفید اتاق درمان چشم‌هارو می‌سوزو...

پارت ۱۰ نگاه ات به عکس، مثل یه شلیک بود؛ تمام گذشته‌اش در ی...

پارت ۷ بارون ریز توی خیابون می‌بارید. ویلا هنوز توی دوربین‌...

پارت ۶ مهمونی کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، صدای خنده‌ و حرف زدن آ...

پارت1ویواتساعت8شب بود اجوما تو اتاقم بودم سرم تو گوشیم بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط