𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p4
آروم روی پاهاش نشست و خم شد. چشماش گشاد شدند.
چنین ارتفاع کمی با سنگ مزار پسرش چگونه ممکن بود؟
دستش را سمت پارچه ی سفید که کثیف شده بود دراز کرد. آروم مشغول به لمس پارچه شد. پارچه حسی مثل بازگشت به خانهاش را میداد.. خانه ای که پسرش هنوز در آن نفس میکشید..
دست از نوازش کردن پارچه برداشت. انگشت هاش رو دور پارچه حلقه کرد و محکم کشید. اما گویی پارچه در خاکی از جنس نفس های پسرش ریشه زده بود.
خانم مین نفس عمیقی کشید. آستین هاش رو بالا زد. با تمام توانش پارچه رو سمت خودش کشید..
هنگامی که دید پارچه هیچ جوره از خاک قطع امید نمیکند، دست برداشت. اگر کمی بیشتر ادامه میداد کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش برایش مشکل میشدند و با خاک یکی میشد..
درحالی که صدای نفس های نامنظم وی شیشه ی سکوت را میشکافتند، موبایلی که او را به این پارچه رسانده بود از جیبش خارج کرد.
به صفحه ی موبایل خیره شد. انعکاس خانم مین در آن پیدا بود.. پیشانی از از عرق براق بود و ریملش زیر چشم هایش را پوشانده بود. اهمیتی نداد.
با نوک انگشت، با حرکات سریع و کنترلشده ای روی موبایل کوبید. صدای بوق آزاردهنده ی موبایل بلند شد.
خانم مین نفس نفس های نامنظم خویش را زیر لحن مهربانش دفن کرد:« اوم..سلام؟»
مردی که صدای او جوان بود تماس را جواب داد:« سلام. وقت به خیر. امری داشتید؟ »
خانم مین مکثی کرد. نگاهی به پارچه ی سفید رنگ انداخت و زمزمه کرد:« درمورد سنگ قبر... »
که پسر جوان با لحنی هیجانی وسط حرفش پرید:« نکنه سنگ قبر مشکلی داره؟ به آقای جه گفتم که انتخاب خط نستعلیق کار درستی نبود. اما اون اصلا به حرف من گوش نمیده. »
خانم مین لبخند مصلحتی ای زد:« نه، راجب اون نیست... میشه تا فردا سنگ قبر رو خراب کنید؟»
این بار در صدای پسر هیجانی پیدا نبود:« ببخشید، چی؟»
شرایط:
۶۰ لایک ۵۰ کامنت ۲۰بازنشر
p4
آروم روی پاهاش نشست و خم شد. چشماش گشاد شدند.
چنین ارتفاع کمی با سنگ مزار پسرش چگونه ممکن بود؟
دستش را سمت پارچه ی سفید که کثیف شده بود دراز کرد. آروم مشغول به لمس پارچه شد. پارچه حسی مثل بازگشت به خانهاش را میداد.. خانه ای که پسرش هنوز در آن نفس میکشید..
دست از نوازش کردن پارچه برداشت. انگشت هاش رو دور پارچه حلقه کرد و محکم کشید. اما گویی پارچه در خاکی از جنس نفس های پسرش ریشه زده بود.
خانم مین نفس عمیقی کشید. آستین هاش رو بالا زد. با تمام توانش پارچه رو سمت خودش کشید..
هنگامی که دید پارچه هیچ جوره از خاک قطع امید نمیکند، دست برداشت. اگر کمی بیشتر ادامه میداد کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش برایش مشکل میشدند و با خاک یکی میشد..
درحالی که صدای نفس های نامنظم وی شیشه ی سکوت را میشکافتند، موبایلی که او را به این پارچه رسانده بود از جیبش خارج کرد.
به صفحه ی موبایل خیره شد. انعکاس خانم مین در آن پیدا بود.. پیشانی از از عرق براق بود و ریملش زیر چشم هایش را پوشانده بود. اهمیتی نداد.
با نوک انگشت، با حرکات سریع و کنترلشده ای روی موبایل کوبید. صدای بوق آزاردهنده ی موبایل بلند شد.
خانم مین نفس نفس های نامنظم خویش را زیر لحن مهربانش دفن کرد:« اوم..سلام؟»
مردی که صدای او جوان بود تماس را جواب داد:« سلام. وقت به خیر. امری داشتید؟ »
خانم مین مکثی کرد. نگاهی به پارچه ی سفید رنگ انداخت و زمزمه کرد:« درمورد سنگ قبر... »
که پسر جوان با لحنی هیجانی وسط حرفش پرید:« نکنه سنگ قبر مشکلی داره؟ به آقای جه گفتم که انتخاب خط نستعلیق کار درستی نبود. اما اون اصلا به حرف من گوش نمیده. »
خانم مین لبخند مصلحتی ای زد:« نه، راجب اون نیست... میشه تا فردا سنگ قبر رو خراب کنید؟»
این بار در صدای پسر هیجانی پیدا نبود:« ببخشید، چی؟»
شرایط:
۶۰ لایک ۵۰ کامنت ۲۰بازنشر
- ۱.۱k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط