𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p5
خانم مین گلویش را صاف کرد:« می‌خوام سنگ قبر رو خراب کنید.. »
مرد جوان پشت تلفن با تردید و اندکی لکنت گفت:« اما.. ولی.. آخه.. »
خانم مین با صدایی رسا وسط حرف مرد جوان پرید:« گوش کن؛ می‌دونم عجیب به نظر میاد.. ولی من نیاز دارم اون سنگ قبر تا فردا خراب بشه، باشه؟ هزینه‌اش هم مهم نیست. »
و تماس رو به اتمام رسوند و با این کار چاره ای جز حرف شنوی برای مرد جوان نگذاشت.

صبح روز بعد:
با وجود آفتابی که همانند ملحفه بدن خانم مین را پوشانده بود، تخت هنوز سرد بود.
از تخت برخاست و با دست چشم هاش رو مالید. صدای کشیده شدن در به زمین گوش هاش رو تیز کرد. آروم نوک پاهاش رو روی سرامیک سرد گذاشت. روی نوک پا، قدم های بلند اما آهسته ای برداشت.
آروم انگشت هاش رو روی دستگیره ی سرد و فلزیِ در گذاشت و وزن دستش رو روی دستگیره انداخت. با صدای تق کوچک و کوتاهی در باز شد‌‌ به آرامی در رو سمت اتاق هل داد و با چشم هاش اطراف رو گشت.
اما با دیدن یونگی، چشم هاش گشاد شدند.
با تردید و صدایی لرزان گفت:« یون... یونگی؟»
یونگی با لبخندی بزرگ سمت خانم مین برگشت:« اوه، مامان! میخواستم راجب داستان جدیدم باهات صحبت کنم. »
خانم مین بی اهمیت به صدای پاهاش سمت یونگی دوید. خودش رو در آغوش پسرش جا کرد و سرش رو به سینه ی یونگی تکیه داد.
«پسرم... من... من فکر کردم مُردی... »
یونگی خنده ای کرد:« راجب چی حرف میزنی، مامان؟»
خانم مین چشم هایش رو به هم فشرد و با لذت تمام زمزمه کرد:« هیچی.. اما هنوز باید اون پارچه رو پیدا کنم! »
یونگی خمی به ابروی خوش فرمش داد. پیشانی‌اش چروک شد. صدای قلب یونگی که تا الان به قفسه ی سینه اش مشت میزد متوقف شد. سرمای عجیبی دست های یونگی که دور کمر خانم‌مین حلقه زده بودند رو تسخیر کرد.
برخلاف انتظار خانم مین که چیزی شبیه به نوازش بود، یونگی ناخن هاش رو در کمر باریک مادرش، خانم مین فرو کرد. خانم مین برای لحظه ای خشکش زد. با صدایی لرزان و با تردید گفت:« یون... یونگی.. داره دردم میگیره، چی کار می‌کنی؟»
یونگی با صدایی که با کمی قبل تفاوت داشت لب زد:« تو هیچ جا نمیری! تو هیچ پارچه ای ندیدی، فهمیدی؟»
خانم مین از آغوش یونگی بیرون اومد. به «احتمالا» پسرش خیره شد. اون نگاه... اون نگاه متعلق به یونگی‌ای که خانم مین میشناخت نبود.
اما ناگهان کفش های یونگی ناپدید شدند.
خانم مین از ته گلو و با تمام توان، برای پسری فریاد می‌زد که دیگر حتی پایی برای ایستادن ندارد:« یونگی! »
حالا تنها گردن یونگی قابل دیدن بود...

شرط:
۷۰ لایک، ۷۰ کامنت ۲۰ بازنشر
بی صبرانه منتظرم وارد فضای کلاسیک دوران ویکتوریا توی این فیک بشمم 😭
دیدگاه ها (۱۶)

درود. روالین؟ آیدیم از @miji_kim به @lazy_cat تغییر کرد گمم ...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p4آروم روی پاهاش نشست و خم شد. چش...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p2 نزدیکی نیمه شب، قبرستان، کمی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط