𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p3
روی پاهایش ایستاد. یک بار دیگر پسرش را نگاه کرد. سرما آه خانم مین را به بخاری رقصان در هوا تبدیل کرد. طبیعت دست در دست هم داده بودند تا به این عزاداری تن ببخشند.
کیف چرمش را در دستش فشرد. چشم هایش کمی تار میدید.. انگار ستاره ها محو میشدند.. احتمالا تاثیر طولانی مدت اشک ریختن بود.
با قدم هایی کوتاه از مزار یونگی فاصله گرفت.
۱۰ دقیقه بعد، در خلوت خانم مین:
خانم مین در سکوت رانندگی میکرد. سکوتی که تنها نفس های بلندی که میکشید توانایی شکستنش را داشت.
مسیر آنچنان طولانی نبود. خانم مین به محض دیدن درخت بلند کاج که در حیاط منزلش خودنمایی میکرد کیفش را برداشت. تمام مدت در ذهنش بود که به محض رسیدن، دخترش را باخبر کند.
زیپ کیفش با صدایی گوش خراش اما کوتاه باز شد. کیف آنچنان جاداری نبود.
گرمای درون کیف دستی، درحال بلعیدن انگشت های خانم مین بود.
اما هرچقدر تلاش میکرد، اثری از موبایل یخ زده اش نبود. آهی کشید. برخورد سرش با فرمون ماشین صدای کوتاهی ایجاد کرد. آهسته گفت:« فقط همین کم بود.. »
سرش رو از فرمون ماشین فاصله داد. نوک انگشت هاش درست مثل صفحه ی موبایلی که تا کمی قبل کنارش بود یخ زده بود. با سرعت چرخی به فرمون ماشین داد و تخته گاز مسیری که طی کرده بود رو برگشت.
یک بار دیگر، در چنین شبی با تصویر پسرش چشم در چشم شد. موبایلش کمی آن طرف تر، نزدیک مزار ایستاده بود. واقعا شانس خوبی داشت که امشب نزدیک مزار پسرش خلوت بود. حالا چشم هایش بهتر از قبل میدید و مغزش اندکی بهتر موضوعات را پردازش میکرد.
برای لمس موبایل خم شد که چشمش به چیزی افتاد.. پارچه ی سفید رنگ، که زیر سنگ مزار پسرش گیر افتاده بود.
شرایط:
۵۰ لایک ۵۰ کامنت ۱۵ بازنشر
p3
روی پاهایش ایستاد. یک بار دیگر پسرش را نگاه کرد. سرما آه خانم مین را به بخاری رقصان در هوا تبدیل کرد. طبیعت دست در دست هم داده بودند تا به این عزاداری تن ببخشند.
کیف چرمش را در دستش فشرد. چشم هایش کمی تار میدید.. انگار ستاره ها محو میشدند.. احتمالا تاثیر طولانی مدت اشک ریختن بود.
با قدم هایی کوتاه از مزار یونگی فاصله گرفت.
۱۰ دقیقه بعد، در خلوت خانم مین:
خانم مین در سکوت رانندگی میکرد. سکوتی که تنها نفس های بلندی که میکشید توانایی شکستنش را داشت.
مسیر آنچنان طولانی نبود. خانم مین به محض دیدن درخت بلند کاج که در حیاط منزلش خودنمایی میکرد کیفش را برداشت. تمام مدت در ذهنش بود که به محض رسیدن، دخترش را باخبر کند.
زیپ کیفش با صدایی گوش خراش اما کوتاه باز شد. کیف آنچنان جاداری نبود.
گرمای درون کیف دستی، درحال بلعیدن انگشت های خانم مین بود.
اما هرچقدر تلاش میکرد، اثری از موبایل یخ زده اش نبود. آهی کشید. برخورد سرش با فرمون ماشین صدای کوتاهی ایجاد کرد. آهسته گفت:« فقط همین کم بود.. »
سرش رو از فرمون ماشین فاصله داد. نوک انگشت هاش درست مثل صفحه ی موبایلی که تا کمی قبل کنارش بود یخ زده بود. با سرعت چرخی به فرمون ماشین داد و تخته گاز مسیری که طی کرده بود رو برگشت.
یک بار دیگر، در چنین شبی با تصویر پسرش چشم در چشم شد. موبایلش کمی آن طرف تر، نزدیک مزار ایستاده بود. واقعا شانس خوبی داشت که امشب نزدیک مزار پسرش خلوت بود. حالا چشم هایش بهتر از قبل میدید و مغزش اندکی بهتر موضوعات را پردازش میکرد.
برای لمس موبایل خم شد که چشمش به چیزی افتاد.. پارچه ی سفید رنگ، که زیر سنگ مزار پسرش گیر افتاده بود.
شرایط:
۵۰ لایک ۵۰ کامنت ۱۵ بازنشر
- ۴.۵k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط