My lovely neighbor part : 24
+ از صداقتت ممنونم این مکالمه برای این که به این زودی هضمش کنم کمی سنگین بود
_ میدونم من متاسفم بعد از این که اونجوری رفتی نیاز داشتم اینارو بگم من نتونستم بخوابم همش فکر میکردم تو ناراحتی
هوا رو بلعیدم کرختی ناراحتی و ناامیدی رو باهم احساس میکردم اصلا مطمئن نیستم چی بگم لبخندی زدم و گفتم : + دوست هم نمیتونیم باشیم؟
_ چرا که نه؟ من احساس خوبی درباره ی رابطه دوستانمون دارم من فقط نمیخوام که بحثى بینمون پیش بیاد میدونی؟ اگه....
من حرفش رو قطع کردم
+ اگه تو با یه دختری....
اون سرش رو تکون داد
_ یا اگه تو با یه پسری....
تهیونگ گفت که حالش بهتر شده ولی خب در ظاهر که اینجوری نبود اون به نظر بهتر و من حالا از همیشه گیج تر بودم
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
" برایان استين وِی " یه پسر اصیل و فوق العاده ی آمریکایی بود
از آیووا به سیلیکن وَلی نقل مکان کرده بود تا تو هیولت پاکارد کار کنه اون عملا با منطقه بی ناآشنا بود
طی قرار قهوه مون اون به تمام حرفهای من با دقت گوش کرد و بهم گفت که چقدر تو دنیای واقعی خوشگل ترم اون موهای بلوند و چشمای آبی داشت و خیلیم کم حرف بود برام مثل برادری بود که هیچ وقت نداشتم اون با نمک و مستقل بود چیزایی که شاید هر دختر دیگه ای آرزوشون رو داشت
توی استار باکس خیابون پاول رو مبل گوشه ی مغازه نشسته بودیم همون جور که قهوه ام رو مزه مزه میکردم و با برایان به مکالمه راحت داشتم صدای به هم خوردن شیر و دانه های قهوه میومد من سعی کردم تا واقعا از چیزی که داشت میگفت لذت ببرم حتی با این که فکر تهیونگ هر لحظه توی ذهنم بود، سعی میکردم تا تمام توجه ام رو به این مرد بامزه بدم
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
هیولت پاکارد (Hewlett-Packard ) یا به اختصار اچ پی (HP) یک شرکت آمریکایی چند ملیتی فناوری اطلاعات هست ساختمان مرکزی این شرکت در دره سیلیکون در ایالت کالیفرنیا در آمریکا واقع شده این شرکت یکی از بزرگترین شرکت های فناوری اطلاعات هست و تقریباً در تمامی کشورها فعالیت می کنه
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
من نمیتونستم به اون قرار قهوه مصنوعی فکر کنم مخصوصا در حالی که تهیونگ آنلاین بود پس من سریع مکالمه صبحمون رو به یاد آوردم و این منو به واقعیت برگردوند
بیست و چهار ساعت قبل برام مثله به خواب وحشتناک گذشته بود
وقتی که بعد از دو ساعت نشستن و حرف زدن بلند شدیم برایان فنجان منو گرفت تا بزارتش کنار
٪ خیلی دوست دارم که برسونمت خونه
+ البته
من اینو بدون فکر کردن گفتم
تهیونگ بهم نگفته بود که این فکر بدیه ولی خب وظیفه ای هم نداشت در هر حال من مطمئن بودم که برایان بی آزاره
وقتی به محله رسیدیم برایان به ساختمون قبل از ساختمون ما پارک کرد و اومد تا در رو برام باز کنه ما تا ساختمون راه رفتیم من نمیخواستم دعوتش کنم داخل به خاطر همین تو حیاط وایسادم
قبل از این که حتى شب بخیر بگم به عالمه چراغ روشن شد و آسمون رو روشن کرد هر دومون پلک زدیم من و برایان اطراف رو نگاه کردیم چراغها یه جوری بودن که انگار چراغ استادیوم هستن که حیاط رو روشن کردن یه جوری که انگار ما وسط بازی فوتبال
جمعه شب هستیم
چه اتفاقی داشت میفتاد؟
وقتی به سمت بالا نگاه کردم تهیونگ رو دیدم که از پنجره ی طبقه ی دوم به سمت پایین به ما خیره شده بود و دست به سینه بود وقتی دید که نگاهش کردم خیلی سریع تکون خورد و از دیدم خارج شد
برایان پرسید : ٪ این چراغ ها چیان دیگه؟
+ صاحب خونه ام یکم خله شاید اینا رو برای این که دزد نیاد نصب کرده
٪ میتونم بازم بیرون ببینمت؟ به جز قهوه شاید به شام ها؟
+ البته به نظرم که خوبه
٪ بهت زود زنگ میزنم، فعلا
اون خم شد و گونه ام رو بوسید و تا وقتی که کاملا رفتم داخل ساختمون تو حیاط موند
به طور کاملا غریزی میخواستم مثل یه طوفان رو سر تهیونگ خراب شم تا بهم بگه چرا دقیقا لحظه ی ورود من و برایان اون چراغ ها رو روشن کرد بعد فهمیدم که اون عکس العملی بود که از من انتظار داشت بعد از مکالمه ی صبح تنها چیزی که میخواستم این بود که برای مدت کوتاهی تسلیم بشم یه كم احساس غرور کنم و بگم هر چه باداباد
روی مبلم جابه جا شدم و سعی کردم تا روی مجله تمرکز کنم ولی حواسم هي پرت میشد حوصله ام سر رفته بود ساعت یه کم از هشت گذشته بود و هنوز هم سر شب بود
چند دقیقه ی بعد تونستم صدای موسیقی که از خونهی کناری بلند می شد رو بشنوم
تهیونگ يهو صدای آهنگ رو زیاد کرد بعد از چند ثانیه متوجه شدم که آهنگ دو نفر بهتر از
یکیه (Two better than one) رو گذاشته (چه موذماریه این بشر)
صدای پیامک گوشیم بلند شد
تهیونگ : می شنوی؟ اونا اینو درباره ی تو و اون تخیلات گروهیات خوندن
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
_ میدونم من متاسفم بعد از این که اونجوری رفتی نیاز داشتم اینارو بگم من نتونستم بخوابم همش فکر میکردم تو ناراحتی
هوا رو بلعیدم کرختی ناراحتی و ناامیدی رو باهم احساس میکردم اصلا مطمئن نیستم چی بگم لبخندی زدم و گفتم : + دوست هم نمیتونیم باشیم؟
_ چرا که نه؟ من احساس خوبی درباره ی رابطه دوستانمون دارم من فقط نمیخوام که بحثى بینمون پیش بیاد میدونی؟ اگه....
من حرفش رو قطع کردم
+ اگه تو با یه دختری....
اون سرش رو تکون داد
_ یا اگه تو با یه پسری....
تهیونگ گفت که حالش بهتر شده ولی خب در ظاهر که اینجوری نبود اون به نظر بهتر و من حالا از همیشه گیج تر بودم
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
" برایان استين وِی " یه پسر اصیل و فوق العاده ی آمریکایی بود
از آیووا به سیلیکن وَلی نقل مکان کرده بود تا تو هیولت پاکارد کار کنه اون عملا با منطقه بی ناآشنا بود
طی قرار قهوه مون اون به تمام حرفهای من با دقت گوش کرد و بهم گفت که چقدر تو دنیای واقعی خوشگل ترم اون موهای بلوند و چشمای آبی داشت و خیلیم کم حرف بود برام مثل برادری بود که هیچ وقت نداشتم اون با نمک و مستقل بود چیزایی که شاید هر دختر دیگه ای آرزوشون رو داشت
توی استار باکس خیابون پاول رو مبل گوشه ی مغازه نشسته بودیم همون جور که قهوه ام رو مزه مزه میکردم و با برایان به مکالمه راحت داشتم صدای به هم خوردن شیر و دانه های قهوه میومد من سعی کردم تا واقعا از چیزی که داشت میگفت لذت ببرم حتی با این که فکر تهیونگ هر لحظه توی ذهنم بود، سعی میکردم تا تمام توجه ام رو به این مرد بامزه بدم
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
هیولت پاکارد (Hewlett-Packard ) یا به اختصار اچ پی (HP) یک شرکت آمریکایی چند ملیتی فناوری اطلاعات هست ساختمان مرکزی این شرکت در دره سیلیکون در ایالت کالیفرنیا در آمریکا واقع شده این شرکت یکی از بزرگترین شرکت های فناوری اطلاعات هست و تقریباً در تمامی کشورها فعالیت می کنه
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
من نمیتونستم به اون قرار قهوه مصنوعی فکر کنم مخصوصا در حالی که تهیونگ آنلاین بود پس من سریع مکالمه صبحمون رو به یاد آوردم و این منو به واقعیت برگردوند
بیست و چهار ساعت قبل برام مثله به خواب وحشتناک گذشته بود
وقتی که بعد از دو ساعت نشستن و حرف زدن بلند شدیم برایان فنجان منو گرفت تا بزارتش کنار
٪ خیلی دوست دارم که برسونمت خونه
+ البته
من اینو بدون فکر کردن گفتم
تهیونگ بهم نگفته بود که این فکر بدیه ولی خب وظیفه ای هم نداشت در هر حال من مطمئن بودم که برایان بی آزاره
وقتی به محله رسیدیم برایان به ساختمون قبل از ساختمون ما پارک کرد و اومد تا در رو برام باز کنه ما تا ساختمون راه رفتیم من نمیخواستم دعوتش کنم داخل به خاطر همین تو حیاط وایسادم
قبل از این که حتى شب بخیر بگم به عالمه چراغ روشن شد و آسمون رو روشن کرد هر دومون پلک زدیم من و برایان اطراف رو نگاه کردیم چراغها یه جوری بودن که انگار چراغ استادیوم هستن که حیاط رو روشن کردن یه جوری که انگار ما وسط بازی فوتبال
جمعه شب هستیم
چه اتفاقی داشت میفتاد؟
وقتی به سمت بالا نگاه کردم تهیونگ رو دیدم که از پنجره ی طبقه ی دوم به سمت پایین به ما خیره شده بود و دست به سینه بود وقتی دید که نگاهش کردم خیلی سریع تکون خورد و از دیدم خارج شد
برایان پرسید : ٪ این چراغ ها چیان دیگه؟
+ صاحب خونه ام یکم خله شاید اینا رو برای این که دزد نیاد نصب کرده
٪ میتونم بازم بیرون ببینمت؟ به جز قهوه شاید به شام ها؟
+ البته به نظرم که خوبه
٪ بهت زود زنگ میزنم، فعلا
اون خم شد و گونه ام رو بوسید و تا وقتی که کاملا رفتم داخل ساختمون تو حیاط موند
به طور کاملا غریزی میخواستم مثل یه طوفان رو سر تهیونگ خراب شم تا بهم بگه چرا دقیقا لحظه ی ورود من و برایان اون چراغ ها رو روشن کرد بعد فهمیدم که اون عکس العملی بود که از من انتظار داشت بعد از مکالمه ی صبح تنها چیزی که میخواستم این بود که برای مدت کوتاهی تسلیم بشم یه كم احساس غرور کنم و بگم هر چه باداباد
روی مبلم جابه جا شدم و سعی کردم تا روی مجله تمرکز کنم ولی حواسم هي پرت میشد حوصله ام سر رفته بود ساعت یه کم از هشت گذشته بود و هنوز هم سر شب بود
چند دقیقه ی بعد تونستم صدای موسیقی که از خونهی کناری بلند می شد رو بشنوم
تهیونگ يهو صدای آهنگ رو زیاد کرد بعد از چند ثانیه متوجه شدم که آهنگ دو نفر بهتر از
یکیه (Two better than one) رو گذاشته (چه موذماریه این بشر)
صدای پیامک گوشیم بلند شد
تهیونگ : می شنوی؟ اونا اینو درباره ی تو و اون تخیلات گروهیات خوندن
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۲.۱k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط