#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۳: جلسهی بازجویی ساحلی
همه هنوز روی ایوان ایستاده بودند.
هیچکس تکان نمیخورد.
سوآ آرزو میکرد بتواند تبدیل به شنهای ساحل شود و ناپدید شود.
صورتش کاملاً قرمز شده بود.
آنقدر قرمز که جیمین زیر لب به جین گفت:
_ فکر کنم الان بخار از سرش بلند شه.
جین زمزمه کرد:
_ من اگه جای سوآ بودم الان مهاجرت میکردم.
جیهوپ دست به سینه ایستاده بود.
_ خب.
همه ساکت شدند.
_ جلسهی بازجویی شروع میشه.
سوآ زیر لب:
_ خدایا منو بخور…
تهیونگ ناگهان دستش را بالا برد.
_ اجازه میدید من بازپرس باشم؟
جیهوپ اخم کرد.
_ نه.
تهیونگ:
_ خیلی دیر شد.
بعد صاف ایستاد جلوی سوآ و جونگکوک.
_ متهم شماره یک.
به جونگکوک اشاره کرد.
_ کی بوسه رو شروع کرد؟
سوآ:
_ تهیونگ...!
تهیونگ انگار اصلاً نشنیده.
_ متهم شماره دو.
به سوآ اشاره کرد.
_ آیا شما آگاهانه و با اختیار کامل لبهای خود را...
سوآ دو دستش را روی صورتش گذاشت.
_ خداااااا!
یونگی خندهاش گرفت.
نامجون با دست پیشانیاش را گرفت.
جیهوپ داد زد:
_ تهیونگ!
تهیونگ بیخیال گفت:
_ چی؟ تحقیقات علمی مهمه.
بعد با دقت به حلقه نگاه کرد.
_ اووووووه.
خم شد نزدیک دست سوآ.
_ این همون حلقهی جنجالیه؟
سوآ فوراً دستش را پشتش برد.
_ نگاه نکن!
تهیونگ با خنده گفت:
«چرا؟ ما که صحنهی اصلی رو هم دیدیم.»
سوآ تقریباً جیغ زد:
_ تهیونگ!
جیمین خندهاش ترکید.
جیهوپ هنوز اخم کرده بود، ولی گوشهی لبش داشت میلرزید.
تهیونگ خیلی جدی گفت:
_ خب حالا سؤال اصلی.
رو به جونگکوک:
_ داداش، تو دقیقاً کی تصمیم گرفتی وسط فرار از قصر خواستگاری کنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ حدود… ده دقیقه قبلش.
تهیونگ دست زد.
_ تصمیمگیری سریع، دوست دارم.
پدر سوآ بالاخره جلو آمد.
_ یه لحظه صبر کنین.
همه ساکت شدند.
او به حلقه نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
_ تو جدی هستی؟
جونگکوک بدون تردید گفت:
_ کاملاً.
مامان سوآ آهسته گفت:
_ ولی اینهمه عجله چرا؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«چون میترسیدم یکی زودتر از من ازش خواستگاری کنه.»
سوآ زیر لب گفت:
_ دیوونه…
تهیونگ سریع گفت:
_ دیر کردی داداش. ما پنج دقیقه دیگه میرسیدیم.
جیهوپ با اخم نگاهش کرد.
_ تهیونگ…
تهیونگ:
_ باشه باشه.
بعد دوباره رو به سوآ کرد.
_ راستی یه سؤال آخر.
سوآ:
_ نههههه…
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیز:
_ اون بوسهای که ما دیدیم… اولین بوسه بود یا...
سوآ تقریباً دوید پشت جونگکوک.
_ من دیگه جواب نمیدم!
جونگکوک خندید.
دستش را آرام گرفت.
جیهوپ آه کشید.
_ خدای من…
بعد با انگشت به جونگکوک اشاره کرد.
_ فعلاً زندهای. ولی این پرونده هنوز بسته نشده.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ قسمت دوم بازجویی احتمالاً توی قصره.
جیمین خندید.
سوآ هنوز پشت جونگکوک پنهان شده بود.
و با صدای خیلی آهسته گفت:
_ من واقعاً میخوام بمیرم…
جونگکوک آرام در گوشش گفت:
_ نگران نباش.
سوآ:
_ چطور نگران نباشم؟!
جونگکوک لبخند زد.
_ چون بدترین بخششو رد کردیم.
همان لحظه تهیونگ گفت:
_ راستی هنوز نگفتین دقیقاً چند دقیقه داشتین همو میبوسیدین که رسیدیم.
سوآ:
_ تهیونگ خفه شووو!
و خندهی همه در ساحل پیچید.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۳۳: جلسهی بازجویی ساحلی
همه هنوز روی ایوان ایستاده بودند.
هیچکس تکان نمیخورد.
سوآ آرزو میکرد بتواند تبدیل به شنهای ساحل شود و ناپدید شود.
صورتش کاملاً قرمز شده بود.
آنقدر قرمز که جیمین زیر لب به جین گفت:
_ فکر کنم الان بخار از سرش بلند شه.
جین زمزمه کرد:
_ من اگه جای سوآ بودم الان مهاجرت میکردم.
جیهوپ دست به سینه ایستاده بود.
_ خب.
همه ساکت شدند.
_ جلسهی بازجویی شروع میشه.
سوآ زیر لب:
_ خدایا منو بخور…
تهیونگ ناگهان دستش را بالا برد.
_ اجازه میدید من بازپرس باشم؟
جیهوپ اخم کرد.
_ نه.
تهیونگ:
_ خیلی دیر شد.
بعد صاف ایستاد جلوی سوآ و جونگکوک.
_ متهم شماره یک.
به جونگکوک اشاره کرد.
_ کی بوسه رو شروع کرد؟
سوآ:
_ تهیونگ...!
تهیونگ انگار اصلاً نشنیده.
_ متهم شماره دو.
به سوآ اشاره کرد.
_ آیا شما آگاهانه و با اختیار کامل لبهای خود را...
سوآ دو دستش را روی صورتش گذاشت.
_ خداااااا!
یونگی خندهاش گرفت.
نامجون با دست پیشانیاش را گرفت.
جیهوپ داد زد:
_ تهیونگ!
تهیونگ بیخیال گفت:
_ چی؟ تحقیقات علمی مهمه.
بعد با دقت به حلقه نگاه کرد.
_ اووووووه.
خم شد نزدیک دست سوآ.
_ این همون حلقهی جنجالیه؟
سوآ فوراً دستش را پشتش برد.
_ نگاه نکن!
تهیونگ با خنده گفت:
«چرا؟ ما که صحنهی اصلی رو هم دیدیم.»
سوآ تقریباً جیغ زد:
_ تهیونگ!
جیمین خندهاش ترکید.
جیهوپ هنوز اخم کرده بود، ولی گوشهی لبش داشت میلرزید.
تهیونگ خیلی جدی گفت:
_ خب حالا سؤال اصلی.
رو به جونگکوک:
_ داداش، تو دقیقاً کی تصمیم گرفتی وسط فرار از قصر خواستگاری کنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_ حدود… ده دقیقه قبلش.
تهیونگ دست زد.
_ تصمیمگیری سریع، دوست دارم.
پدر سوآ بالاخره جلو آمد.
_ یه لحظه صبر کنین.
همه ساکت شدند.
او به حلقه نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
_ تو جدی هستی؟
جونگکوک بدون تردید گفت:
_ کاملاً.
مامان سوآ آهسته گفت:
_ ولی اینهمه عجله چرا؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«چون میترسیدم یکی زودتر از من ازش خواستگاری کنه.»
سوآ زیر لب گفت:
_ دیوونه…
تهیونگ سریع گفت:
_ دیر کردی داداش. ما پنج دقیقه دیگه میرسیدیم.
جیهوپ با اخم نگاهش کرد.
_ تهیونگ…
تهیونگ:
_ باشه باشه.
بعد دوباره رو به سوآ کرد.
_ راستی یه سؤال آخر.
سوآ:
_ نههههه…
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیز:
_ اون بوسهای که ما دیدیم… اولین بوسه بود یا...
سوآ تقریباً دوید پشت جونگکوک.
_ من دیگه جواب نمیدم!
جونگکوک خندید.
دستش را آرام گرفت.
جیهوپ آه کشید.
_ خدای من…
بعد با انگشت به جونگکوک اشاره کرد.
_ فعلاً زندهای. ولی این پرونده هنوز بسته نشده.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ قسمت دوم بازجویی احتمالاً توی قصره.
جیمین خندید.
سوآ هنوز پشت جونگکوک پنهان شده بود.
و با صدای خیلی آهسته گفت:
_ من واقعاً میخوام بمیرم…
جونگکوک آرام در گوشش گفت:
_ نگران نباش.
سوآ:
_ چطور نگران نباشم؟!
جونگکوک لبخند زد.
_ چون بدترین بخششو رد کردیم.
همان لحظه تهیونگ گفت:
_ راستی هنوز نگفتین دقیقاً چند دقیقه داشتین همو میبوسیدین که رسیدیم.
سوآ:
_ تهیونگ خفه شووو!
و خندهی همه در ساحل پیچید.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۷۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط