#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۶: بازجویی خانوادگی
چند دقیقه بعد از دعوا، بالاخره همه دوباره سر میز نشستند.
فضا هنوز متشنج بود.
جیهوپ دست به سینه نشسته بود و مثل نگهبان زندان به جونگکوک زل زده بود.
سوآ هم با اخم به بشقابش نگاه میکرد.
جونگکوک اما… کاملاً آرام بود.
انگار نه انگار چند دقیقه پیش نزدیک بود کتک بخورد.
مادر سوآ سرفهای کرد.
— «خب… حالا که همه آروم شدیم…»
جیهوپ سریع گفت:
— «ما آروم نشدیم.»
جونگکوک زیر لب خندید.
مادر سوآ ادامه داد:
— «چند تا سؤال داریم.»
جونگکوک مودبانه سر تکان داد.
— «بفرمایید.»
بابای سوآ دستهایش را روی میز گذاشت.
— «اول از همه… نیت شما از اومدن به این خونه چیه؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «اشتباه بزرگی که هنوز فرصت جبرانش هست.»
جونگکوک لبخند زد.
— «دیدن خانوادهی دختری که دوستش دارم.»
سکوت*
جیهوپ چشمهایش را باریک کرد.
— «دختر؟»
جونگکوک بدون تردید گفت:
— «سوآ.»
سوآ سریع گفت:
— «نه.»
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «بله.»
سوآ با حرص گفت:
— «نه!»
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
— «بله.»
جیهوپ دستش را روی میز کوبید.
— «هی! اینجا دادگاه عاشقانه نیست!»
مادر سوآ سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد.
بابای سوآ جدی پرسید:
— «شما ولیعهد هستید.»
جونگکوک سر تکان داد.
— «بله.»
— «و آیندهی کشور روی دوش شماست.»
— «درست.»
بابای سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— «پس چطوری میخوای با دختر ما باشی؟»
سوآ سریع گفت:
— «نمیخواد.»
جونگکوک همزمان گفت:
— «ازدواج.»
سوآ خفه شد.
— «چی؟!»
جیهوپ هم از جا بلند شد.
— «چی گفتی؟!»
جونگکوک کاملاً جدی بود.
— «قصد دارم با سوآ ازدواج کنم.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو دیوونهای؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «احتمالاً.»
جیهوپ با عصبانیت گفت:
— «فکر کردی این یه بازیه؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «نه.»
بعد به چشمهای سوآ نگاه کرد.
— «برای من جدیترین چیز دنیاست.»
سوآ چند لحظه حرفی نزد.
بعد با حرص گفت:
— «تو حتی نمیتونی از دست ملکه فرار کنی.»
— «بعد میخوای با من ازدواج کنی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «برای همین دارم میجنگم.»
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
مادر سوآ آهسته گفت:
— «یعنی واقعاً دختر ما رو دوست داری؟»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— «بیشتر از تاج و تخت.»
جیهوپ زیر لب گفت:
— «این پسره واقعاً دیوونهست.»
جونگکوک لبخند زد.
— «اینو قبلاً هم گفتی.»
سوآ هنوز گیج به او نگاه میکرد.
بعد آرام گفت:
— «تو واقعاً دست بردار نیستی… نه؟»
جونگکوک همان لبخند شیطنتآمیزش را زد.
— «متأسفانه نه.»
جیهوپ دوباره گفت:
— «من هنوز اجازه ندادم!»
جونگکوک خونسرد گفت:
— «یادم هست.»
بعد کمی خم شد و با آرامش اضافه کرد:
— «ولی قصد ندارم اجازه بگیرم.»
[ادامه دارد...]
•••
برید ذوق کنید😂
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۶: بازجویی خانوادگی
چند دقیقه بعد از دعوا، بالاخره همه دوباره سر میز نشستند.
فضا هنوز متشنج بود.
جیهوپ دست به سینه نشسته بود و مثل نگهبان زندان به جونگکوک زل زده بود.
سوآ هم با اخم به بشقابش نگاه میکرد.
جونگکوک اما… کاملاً آرام بود.
انگار نه انگار چند دقیقه پیش نزدیک بود کتک بخورد.
مادر سوآ سرفهای کرد.
— «خب… حالا که همه آروم شدیم…»
جیهوپ سریع گفت:
— «ما آروم نشدیم.»
جونگکوک زیر لب خندید.
مادر سوآ ادامه داد:
— «چند تا سؤال داریم.»
جونگکوک مودبانه سر تکان داد.
— «بفرمایید.»
بابای سوآ دستهایش را روی میز گذاشت.
— «اول از همه… نیت شما از اومدن به این خونه چیه؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «اشتباه بزرگی که هنوز فرصت جبرانش هست.»
جونگکوک لبخند زد.
— «دیدن خانوادهی دختری که دوستش دارم.»
سکوت*
جیهوپ چشمهایش را باریک کرد.
— «دختر؟»
جونگکوک بدون تردید گفت:
— «سوآ.»
سوآ سریع گفت:
— «نه.»
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «بله.»
سوآ با حرص گفت:
— «نه!»
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
— «بله.»
جیهوپ دستش را روی میز کوبید.
— «هی! اینجا دادگاه عاشقانه نیست!»
مادر سوآ سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد.
بابای سوآ جدی پرسید:
— «شما ولیعهد هستید.»
جونگکوک سر تکان داد.
— «بله.»
— «و آیندهی کشور روی دوش شماست.»
— «درست.»
بابای سوآ مستقیم نگاهش کرد.
— «پس چطوری میخوای با دختر ما باشی؟»
سوآ سریع گفت:
— «نمیخواد.»
جونگکوک همزمان گفت:
— «ازدواج.»
سوآ خفه شد.
— «چی؟!»
جیهوپ هم از جا بلند شد.
— «چی گفتی؟!»
جونگکوک کاملاً جدی بود.
— «قصد دارم با سوآ ازدواج کنم.»
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو دیوونهای؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «احتمالاً.»
جیهوپ با عصبانیت گفت:
— «فکر کردی این یه بازیه؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «نه.»
بعد به چشمهای سوآ نگاه کرد.
— «برای من جدیترین چیز دنیاست.»
سوآ چند لحظه حرفی نزد.
بعد با حرص گفت:
— «تو حتی نمیتونی از دست ملکه فرار کنی.»
— «بعد میخوای با من ازدواج کنی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— «برای همین دارم میجنگم.»
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
مادر سوآ آهسته گفت:
— «یعنی واقعاً دختر ما رو دوست داری؟»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— «بیشتر از تاج و تخت.»
جیهوپ زیر لب گفت:
— «این پسره واقعاً دیوونهست.»
جونگکوک لبخند زد.
— «اینو قبلاً هم گفتی.»
سوآ هنوز گیج به او نگاه میکرد.
بعد آرام گفت:
— «تو واقعاً دست بردار نیستی… نه؟»
جونگکوک همان لبخند شیطنتآمیزش را زد.
— «متأسفانه نه.»
جیهوپ دوباره گفت:
— «من هنوز اجازه ندادم!»
جونگکوک خونسرد گفت:
— «یادم هست.»
بعد کمی خم شد و با آرامش اضافه کرد:
— «ولی قصد ندارم اجازه بگیرم.»
[ادامه دارد...]
•••
برید ذوق کنید😂
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۸۲۵
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط