#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۲: مچگیری در بدترین لحظهی ممکن
لبهایشان هنوز از هم جدا نشده بود.
دست جونگکوک دور کمر سوآ بود
و سوآ هنوز نیمخنده روی لبش داشت…
که...
_ اِهِـــــــــــــم.
صدایی خشک، عصبانی، کاملاً آشنا.
سوآ یخ زد.
جونگکوک هم همینطور.
آرام سرشان را بالا آوردند.
و همان لحظه...
سوآ آرزو کرد زمین دهن باز کند.
جیهوپ ایستاده بود.
دست به سینه.
چشمها گرد.
فک منقبض.
کنارش:
پدر و مادر سوآ.
نامجون.
جین.
یونگی.
جیمین.
سوهیون.
در سکوتی مرگبار.
مامان سوآ با صدای لرزون:
_ یا خدا…
پدر سوآ:
«…»
جیهوپ آرام، خیلی آرام گفت:
_ دستاتو از رو خواهر من بردار...
جونگکوک فوراً دستشو عقب کشید.
_ سلام.
جیهوپ چشمش پرید.
_ سلام؟
سوآ با صدای نازک:
_ سلام…
جیهوپ یک قدم جلو آمد.
_ شما دوتا… وسط چی گیر افتادین دقیقاً؟
جونگکوک دهان باز کرد چیزی بگه که...
چشم جیهوپ افتاد به دست سوآ.
حلقه.
چند ثانیه فقط خیره موند.
بعد ناگهان فریاد زد:
_ ایـــــن چیهههههه؟!
سوآ ناخودآگاه دستشو پشتش قایم کرد.
_ هیچی…
جیهوپ انگار منفجر شد.
_ هیچی؟! اون انگشتره یا حلقهی پیازه؟!
چرخید سمت جونگکوک.
_ از خواهرم خواستگاری کردی مرتیکهههه؟!
جونگکوک صاف ایستاد.
_ بله.
سکوت.
جیهوپ با صدای باور نکرده:
_ بله؟...
جونگکوک خیلی جدی:
_ بله.
جیهوپ داد زد:
_ بدون اجازهی پدر و مادرش؟! بدون اجازهی من؟!
جونگکوک مکث کرد.
_ آره...
جین زیر لب گفت:
_ خدای من، این خیلی شجاعه یا خیلی احمقه.
جیهوپ برگشت سمت سوآ.
_ تو!
سوآ یک قدم عقب رفت.
_ من؟
جیهوپ با عصبانیت:
_ دختره! چشم سفید داشتی چه غلطی میکردی؟!
مامان سوآ:
_ جی هوپ!
ولی جیهوپ ادامه داد:
_ فرار کردی، وسط ساحل با پسر مردم...
سوآ ناگهان منفجر شد.
_ پسر مردم؟! اون نامزد منه!
همه با هم:
_ هاااااااااا؟!
جیهوپ:
_ چی؟!
سوآ با صورت قرمز، ولی محکم:
_ نامزدمه. خودش ازم خواستگاری کرد. منم قبول کردم.
سوهیون با شوک:
_ تو جدی جدی؟
پدر سوآ بالاخره جلو آمد.
_ صبر کنین… شما دوتا…
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_ من مسئولیت کاملشو قبول میکنم.
جیهوپ خندید.
_ مسئولیت؟! تو الان باید مسئول جون خودت باشی!
قدم برداشت سمت جونگکوک.
_ میدونی من چرا نگران بودم؟
جونگکوک:
_ چون برادر خوبی هستی؟
جیهوپ:
_ نه، چون میدونستم تو اینقدر دیوونهای که این کارو بکنی!
سوآ وسط پرید.
_ بس کنین!
همه ساکت شدن.
سوآ نفس عمیق کشید.
_ من بچه نیستم. فرار نکردم چون گول خوردم. اومدم چون انتخاب کردم.
چشم تو چشم برادرش:
_ و این حلقه… انتخاب منه.
جیهوپ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد نگاهش افتاد روی حلقه.
بعد روی صورت سوآ.
بعد آه کشید.
_ من فقط نمیخواستم یه روز بفهمم خواهرم گریه کرده...
جونگکوک آرام گفت:
«اجازه نمیدم.»
سکوت.
جیهوپ دندان قروچه کرد.
_ بدترین زمان ممکن… بدترین جا… بدترین پسره…
بعد با حرص گفت:
_ ولی اگه اشکتو دربیاره…
به جونگکوک اشاره کرد.
_ من خودم حلقه رو میکنم توی گلوت.
جونگکوک خیلی محترمانه سر تکون داد.
_ منصفانهست.
سوآ زیر لب گفت:
_ من هنوز از خجالت دارم میمیرم…
جیمین خندید.
_ ما همه همینطور.
و در حالی که ساحل شاهد یکی از بدترین و بامزهترین مچگیریهای تاریخ بود…
هیچکس شک نداشت:
این ازدواج،
قراره خیلی شلوغ باشه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۳۲: مچگیری در بدترین لحظهی ممکن
لبهایشان هنوز از هم جدا نشده بود.
دست جونگکوک دور کمر سوآ بود
و سوآ هنوز نیمخنده روی لبش داشت…
که...
_ اِهِـــــــــــــم.
صدایی خشک، عصبانی، کاملاً آشنا.
سوآ یخ زد.
جونگکوک هم همینطور.
آرام سرشان را بالا آوردند.
و همان لحظه...
سوآ آرزو کرد زمین دهن باز کند.
جیهوپ ایستاده بود.
دست به سینه.
چشمها گرد.
فک منقبض.
کنارش:
پدر و مادر سوآ.
نامجون.
جین.
یونگی.
جیمین.
سوهیون.
در سکوتی مرگبار.
مامان سوآ با صدای لرزون:
_ یا خدا…
پدر سوآ:
«…»
جیهوپ آرام، خیلی آرام گفت:
_ دستاتو از رو خواهر من بردار...
جونگکوک فوراً دستشو عقب کشید.
_ سلام.
جیهوپ چشمش پرید.
_ سلام؟
سوآ با صدای نازک:
_ سلام…
جیهوپ یک قدم جلو آمد.
_ شما دوتا… وسط چی گیر افتادین دقیقاً؟
جونگکوک دهان باز کرد چیزی بگه که...
چشم جیهوپ افتاد به دست سوآ.
حلقه.
چند ثانیه فقط خیره موند.
بعد ناگهان فریاد زد:
_ ایـــــن چیهههههه؟!
سوآ ناخودآگاه دستشو پشتش قایم کرد.
_ هیچی…
جیهوپ انگار منفجر شد.
_ هیچی؟! اون انگشتره یا حلقهی پیازه؟!
چرخید سمت جونگکوک.
_ از خواهرم خواستگاری کردی مرتیکهههه؟!
جونگکوک صاف ایستاد.
_ بله.
سکوت.
جیهوپ با صدای باور نکرده:
_ بله؟...
جونگکوک خیلی جدی:
_ بله.
جیهوپ داد زد:
_ بدون اجازهی پدر و مادرش؟! بدون اجازهی من؟!
جونگکوک مکث کرد.
_ آره...
جین زیر لب گفت:
_ خدای من، این خیلی شجاعه یا خیلی احمقه.
جیهوپ برگشت سمت سوآ.
_ تو!
سوآ یک قدم عقب رفت.
_ من؟
جیهوپ با عصبانیت:
_ دختره! چشم سفید داشتی چه غلطی میکردی؟!
مامان سوآ:
_ جی هوپ!
ولی جیهوپ ادامه داد:
_ فرار کردی، وسط ساحل با پسر مردم...
سوآ ناگهان منفجر شد.
_ پسر مردم؟! اون نامزد منه!
همه با هم:
_ هاااااااااا؟!
جیهوپ:
_ چی؟!
سوآ با صورت قرمز، ولی محکم:
_ نامزدمه. خودش ازم خواستگاری کرد. منم قبول کردم.
سوهیون با شوک:
_ تو جدی جدی؟
پدر سوآ بالاخره جلو آمد.
_ صبر کنین… شما دوتا…
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_ من مسئولیت کاملشو قبول میکنم.
جیهوپ خندید.
_ مسئولیت؟! تو الان باید مسئول جون خودت باشی!
قدم برداشت سمت جونگکوک.
_ میدونی من چرا نگران بودم؟
جونگکوک:
_ چون برادر خوبی هستی؟
جیهوپ:
_ نه، چون میدونستم تو اینقدر دیوونهای که این کارو بکنی!
سوآ وسط پرید.
_ بس کنین!
همه ساکت شدن.
سوآ نفس عمیق کشید.
_ من بچه نیستم. فرار نکردم چون گول خوردم. اومدم چون انتخاب کردم.
چشم تو چشم برادرش:
_ و این حلقه… انتخاب منه.
جیهوپ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد نگاهش افتاد روی حلقه.
بعد روی صورت سوآ.
بعد آه کشید.
_ من فقط نمیخواستم یه روز بفهمم خواهرم گریه کرده...
جونگکوک آرام گفت:
«اجازه نمیدم.»
سکوت.
جیهوپ دندان قروچه کرد.
_ بدترین زمان ممکن… بدترین جا… بدترین پسره…
بعد با حرص گفت:
_ ولی اگه اشکتو دربیاره…
به جونگکوک اشاره کرد.
_ من خودم حلقه رو میکنم توی گلوت.
جونگکوک خیلی محترمانه سر تکون داد.
_ منصفانهست.
سوآ زیر لب گفت:
_ من هنوز از خجالت دارم میمیرم…
جیمین خندید.
_ ما همه همینطور.
و در حالی که ساحل شاهد یکی از بدترین و بامزهترین مچگیریهای تاریخ بود…
هیچکس شک نداشت:
این ازدواج،
قراره خیلی شلوغ باشه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۳k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط