PART

PART:5
°°°°°°°°°°
«دیدار اول»
درِ آسانسور با صدایی کوتاه باز شد. اول کفش‌های چرمی سیاه وارد شدند. بعد کت‌های بلند تیره. چهار مرد مسلح اطراف آسانسور پخش شدند، چشم‌هایشان سریع محیط را بررسی می‌کرد. و بعد لی هیون.

پسرعموی بزرگ‌تر میکا. مردی با قد بلند، موهای مرتب و چهره‌ای سرد که همیشه بیشتر شبیه یک قاضی بی‌رحم بود تا یک عضو مافیا. نگاهش بلافاصله روی جونگکوک افتاد.

جونگکوک وسط سالن ایستاده بود. آرام. بی‌حرکت. انگار از اول صاحب آنجا بوده و همیشه هم خواهد بود. هیچ اسلحه‌ای در دستش نبود. اما هیچ‌کس در اتاق شک نداشت که او خطرناک‌ترین آدم آنجا است.

هیون چند قدم جلو آمد. «جئون.»

جونگکوک سرش را کمی کج کرد. «لی.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد؛ سکوتی که سنگین‌تر از هر تیراندازی بود. هیون نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. «میکا کجاست؟»

جونگکوک حتی پلک هم نزد. «اینجا نیست.»

یکی از مردهای پشت سر هیون پوزخند کوتاهی زد.
هیون اما نگاهش را از جونگکوک برنداشت. «جالبه چون آخرین باری که دیده شده… وارد خونه‌ی تو شده.»

جونگکوک شانه‌ای بالا انداخت. «آدم‌ها خیلی جاها وارد می‌شن.»

هیون با دقت به صورت او خیره شد. «و خیلی‌هاشون هم از اونجا بیرون نمیان.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد. اما این بار آن لبخند کاملاً خطرناک بود. «تهدید می‌کنی؟»

هیون بدون تردید گفت: «دارم می‌پرسم.»

مردهای اطرافشان دست‌هایشان را نزدیک اسلحه‌ها بردند. جونگکوک آهسته چند قدم جلو آمد تا فاصله‌ی بینشان کمتر شود.«ساعت ۱۰ صبح…»

صدایش آرام اما واضح بود. «با شش ماشین میریزن خونه‌ی من و اسمش رو می‌ذاری سوال؟»

هیون سرد جواب داد: «وقتی پای خون لی وسط باشه… آره.»

چشم‌های جونگکوک برای لحظه‌ای تیره‌تر شد. «خون لی دیشب روی خیابون ریخته بود.»

هیون ابرو بالا انداخت. «چی؟»

جونگکوک آرام گفت: «سه نفر مرده پیدا شدن.»

چند نفر از مردهای لی نگاه کوتاهی به هم انداختند. هیون اخم کرد. «و؟»

جونگکوک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد. «و اونا دنبال میکا بودن.»

سکوت کوتاه. هیون نفس آهسته‌ای کشید. «پس پیداش کن.»

جونگکوک بدون تغییر حالت گفت: «پیداش کردم.»

مردهای لی ناگهان سفت شدند. هیون یک قدم جلو آمد. «پس کجاست؟»

جونگکوک جواب نداد. فقط نگاهش کرد. آن چند ثانیه سکوت بیشتر از هر پاسخ دیگری معنی داشت. هیون آرام گفت: «جئون.»

دستش روی میز شیشه‌ای کنارشان ضربه‌ای آرام زد. «اگه حتی یک خراش...»

جونگکوک حرفش را قطع کرد. «اون زنده است و سالم‌تر از وقتی که دیشب پیداش کردم.»

این جمله باعث شد فضای اتاق برای لحظه‌ای تغییر کند. هیون چشم‌هایش را باریک کرد. «پیداش کردی؟»

جونگکوک آهسته گفت: «در حالی که آدم‌هایی که اسم لی رو یدک می‌کشن داشتن می‌کشتنش.»

یکی از مردهای لی زیر لب گفت: «مزخرفه...»

جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد. فقط ادامه داد: «جالب‌ترش اینه کسی که دستور حمله رو داده از داخل خانواده‌ی تو بوده.»

چند نفر اسلحه‌هایشان را کمی بالا آوردند. هیون بی‌حرکت ماند. «حرفتو ثابت کن.»

جونگکوک لبخند خیلی آرامی زد. «برای همین هنوز نکشتمش.»
دیدگاه ها (۲۰)

مامی حمایت بشه __________@mni_jeon_kanya_2

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

ددی مملک فالوشه..! " @louxs "

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط