A KISS MADE OF BLOOD
PART:3
°°°°°°°°°°°°°
"هدف اصلی"
جونگکوک فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه تاریک و سنگینی که هیچوقت معلوم نبود پشتش چی میگذرد. گفت: «تا وقتی بفهمم کی بوده.»
میکا از جا بلند شد، کمی تلوتلو خورد اما خودش را نگه داشت و چند قدم به او نزدیک شد: «و بعدش چی، جئون؟»
جونگکوک گفت: «بعدش… یا تو میمیری.»
مکثی کوتاه. «یا کسی که فکر کرده میتونه با اسم تو بازی کنه.»
میکا چند ثانیه به او خیره ماند و بعد بیحرف برگشت و روی کاناپه نشست. جونگکوک هم چیزی نگفت. اما هر دو میدانستند که امشب، بازی قدیمی بین خانوادهی جئون و لی وارد مرحلهی تازهای شده است.
ـــــــــــــــ فلش فوروارد-
صبح هنوز کامل نرسیده بود. نور خاکستری سپیدهدم از پنجرههای بلند داخل میریخت و شهر آرام اما سرد به نظر میرسید. باران شب گذشته قطع شده بود، اما بوی خیسی هنوز در هوا مانده بود.
میکا از خواب سبک و ناآرامی بیدار شد. لحظهای طول کشید تا بفهمد کجاست. سقف بلند، شیشههای سرتاسری، سکوت سنگین خانه. خانهی جئون.
انگشتهایش ناخودآگاه روی بانداژ پهلویش رفت. هنوز درد داشت، اما قابل تحمل بود. بیشتر از درد، چیزی در درونش سنگینی میکرد؛ حسی که نمیخواست اسمش را بداند.
صدای در آسانسور خصوصی آمد.
میکا سرش را بلند کرد. چند ثانیه بعد جونگکوک وارد شد. کت سیاه بلندش هنوز روی تنش بود و چند قطره باران خشکشده روی یقهاش مانده بود. انگار اصلاً نخوابیده بود.
چشمهایش مستقیم روی میکا افتاد. چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ دقیق، سرد، بررسیکننده. «بلند شدی.»
میکا آرام از کاناپه صاف نشست. موهای تیرهاش کمی به صورتش ریخته بود. «برخلاف انتظار بعضیا، هنوز زندهام.»
جونگکوک چیزی نگفت. چند ثانیه سکوت کرد، بعد تلفنش را روی میز گذاشت. «سه تا جسد پیدا شده.»
سکوت کوتاهی افتاد. میکا نفس آرامی کشید و کمی به پشتی کاناپه تکیه داد. «و؟»
جونگکوک قدمی به سمت پنجره برداشت. دست هایش را در جیبش فرو کرد و به شهر خیره شد. جونگکوک آرام برگشت. نگاهش حالا سنگین تر از قبل بود. «و حالا اینجا جالب تر میشه...اسم تو توی تلفنش بود.
چند ثانیه سکوت کامل بود. میکا خندید. اما خنده اش کوتاه و سرد بود. «خب طبیعیه. من هدف بودم.»
جونگکوک کمی سرش را کج کرد. «نه. نه بعنوان هدف.»
چند قدم به سمت او آمد. مکث کوتاهی کرد. نگاهش دقیقا در چشم های میکا قفل شد. «به عنوان کسی که دستور رو داده.»
میکا از جا بلند شد. درد پهلویش باعث شد لحظه ای صورتش جمع شود. اما سریع خودش را کنترل کرد. میکا چند قدم راه رفت. دستش را میان موهای بلند ابریشمیش کشید. ذهنش با سرعت کار میکرد.
°°°°°°°°°°°°°
"هدف اصلی"
جونگکوک فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه تاریک و سنگینی که هیچوقت معلوم نبود پشتش چی میگذرد. گفت: «تا وقتی بفهمم کی بوده.»
میکا از جا بلند شد، کمی تلوتلو خورد اما خودش را نگه داشت و چند قدم به او نزدیک شد: «و بعدش چی، جئون؟»
جونگکوک گفت: «بعدش… یا تو میمیری.»
مکثی کوتاه. «یا کسی که فکر کرده میتونه با اسم تو بازی کنه.»
میکا چند ثانیه به او خیره ماند و بعد بیحرف برگشت و روی کاناپه نشست. جونگکوک هم چیزی نگفت. اما هر دو میدانستند که امشب، بازی قدیمی بین خانوادهی جئون و لی وارد مرحلهی تازهای شده است.
ـــــــــــــــ فلش فوروارد-
صبح هنوز کامل نرسیده بود. نور خاکستری سپیدهدم از پنجرههای بلند داخل میریخت و شهر آرام اما سرد به نظر میرسید. باران شب گذشته قطع شده بود، اما بوی خیسی هنوز در هوا مانده بود.
میکا از خواب سبک و ناآرامی بیدار شد. لحظهای طول کشید تا بفهمد کجاست. سقف بلند، شیشههای سرتاسری، سکوت سنگین خانه. خانهی جئون.
انگشتهایش ناخودآگاه روی بانداژ پهلویش رفت. هنوز درد داشت، اما قابل تحمل بود. بیشتر از درد، چیزی در درونش سنگینی میکرد؛ حسی که نمیخواست اسمش را بداند.
صدای در آسانسور خصوصی آمد.
میکا سرش را بلند کرد. چند ثانیه بعد جونگکوک وارد شد. کت سیاه بلندش هنوز روی تنش بود و چند قطره باران خشکشده روی یقهاش مانده بود. انگار اصلاً نخوابیده بود.
چشمهایش مستقیم روی میکا افتاد. چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ دقیق، سرد، بررسیکننده. «بلند شدی.»
میکا آرام از کاناپه صاف نشست. موهای تیرهاش کمی به صورتش ریخته بود. «برخلاف انتظار بعضیا، هنوز زندهام.»
جونگکوک چیزی نگفت. چند ثانیه سکوت کرد، بعد تلفنش را روی میز گذاشت. «سه تا جسد پیدا شده.»
سکوت کوتاهی افتاد. میکا نفس آرامی کشید و کمی به پشتی کاناپه تکیه داد. «و؟»
جونگکوک قدمی به سمت پنجره برداشت. دست هایش را در جیبش فرو کرد و به شهر خیره شد. جونگکوک آرام برگشت. نگاهش حالا سنگین تر از قبل بود. «و حالا اینجا جالب تر میشه...اسم تو توی تلفنش بود.
چند ثانیه سکوت کامل بود. میکا خندید. اما خنده اش کوتاه و سرد بود. «خب طبیعیه. من هدف بودم.»
جونگکوک کمی سرش را کج کرد. «نه. نه بعنوان هدف.»
چند قدم به سمت او آمد. مکث کوتاهی کرد. نگاهش دقیقا در چشم های میکا قفل شد. «به عنوان کسی که دستور رو داده.»
میکا از جا بلند شد. درد پهلویش باعث شد لحظه ای صورتش جمع شود. اما سریع خودش را کنترل کرد. میکا چند قدم راه رفت. دستش را میان موهای بلند ابریشمیش کشید. ذهنش با سرعت کار میکرد.
- ۳.۳k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط