PART:7

PART:7
°°°°°°°°°°

«شبِ بی‌صدا»

در اتاق جونگکوک بسته شد. پنت‌هاوس دوباره در سکوت فرو رفت؛ سکوتی که حتی صدای شهر هم نمی‌توانست کامل بشکند. میکا همان‌جا روی کاناپه مانده بود. کلافه خاکستری روی شانه‌هایش بود. چند دقیقه فقط به زمین خیره شد. بعد آرام…
خیلی آرام…نفسش لرزید. اول فقط یک لرزش کوچک بود.
چیزی که اگر کسی نگاه می‌کرد شاید اصلاً متوجهش نمی‌شد.

اما بعد…اشک. بی‌صدا. فقط اشک‌هایی که یکی بعد از دیگری می‌افتادند. میکا دستش را روی دهانش گذاشت تا حتی صدای نفسش هم بلند نشود. انگار هنوز غرورش اجازه نمی‌داد کسی بفهمد شکسته. تمام شب همین‌طور گذشت. فقط یک دختر که یاد گرفته بود حتی دردش را هم پنهان کند.

داخل اتاق، جونگکوک خوابش نمی‌برد. به سقف نگاه می‌کرد.
ذهنش ساکت نبود. نه به خاطر جائه. نه به خاطر خانواده‌ی لی. به خاطر میکا. تصویر نگاهش…آن لحظه‌ای که فهمید یکی از خانواده‌اش می‌خواست بکشدش. جونگکوک با اخم چشم‌هایش را بست. چرا باید اهمیت بدهد؟ او دشمن بود. دختر خانواده‌ی لی.

کسی که اگر اوضاع فرق می‌کرد، شاید خود جونگکوک مجبور می‌شد به او شلیک کند.

بالاخره نشست. ساعت نزدیک چهار صبح بود. جونگکوک از تخت پایین آمد. بدون اینکه چراغ روشن کند از اتاق بیرون رفت. وقتی وارد سالن شد، اول چیزی ندید. فقط نور کمرنگ شهر که از پنجره‌ها می‌آمد. اما بعد صدایی.خیلی ضعیف.

جونگکوک ایستاد. نه صدای واضح گریه. فقط صدای نفس‌های شکسته‌ای که سعی می‌کردند بی‌صدا بمانند. نگاهش به کاناپه افتاد. و همان‌جا…چیزی درونش مکث کرد.

میکا روی کاناپه جمع شده بود. زانوهایش را بغل کرده بود. صورتش بین بازوهایش پنهان بود. او انتظار داشت میکا را مغرور ببیند. سرکش.

اما این دختر شبیه… یک دختر بچه‌ی گم‌شده بود. صدای نفس میکا شکست. و بالاخره یک هق کوچک از گلویش بیرون آمد. جونگکوک آهسته جلو رفت. وقتی نزدیک شد، می‌توانست اشک‌هایی را ببیند که روی گونه‌های میکا می‌لغزیدند و صورتش…آنقدر خسته و شکسته به نظر می‌رسید که حتی جونگکوک هم برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

میکا متوجه حضورش نشد. آنقدر غرق در فروپاشی خودش بود. برای لحظه‌ای دستش کمی بالا آمد…انگار می‌خواست شانه‌ی او را لمس کند. اما دستش را پایین آورد.

به جای آن آهسته پتو را درست‌تر دور شانه‌های میکا کشید. چشم‌هایش نیمه باز شد. برای لحظه‌ای تار نگاه کرد و جونگکوک را دید. زمزمه کرد: «متأسفم…»

جونگکوک ابروهایش درهم رفت. «برای چی؟»

میکا با صدای گرفته گفت: «برای اینکه…دارم توی خونه‌ی دشمنم مثل یه آدم ضعیف گریه می‌کنم…»

جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند. بعد خیلی آرام گفت: «ضعیف نیستی.»

میکا تلخ خندید. «امشب هستم.»
جونگکوک آهسته جواب داد: «امشب فقط زخمی هستی.»

میکا دیگر چیزی نگفت. چشم‌هایش دوباره بسته شد. اشک دیگری روی گونه‌اش لغزید. و برای اولین بار بدون اینکه بفهمد چرا کمی به سمت جونگکوک خم شد جونگکوک تکان نخورد. فقط همان‌جا ماند. مثل یک دیوار بی‌صدا که اجازه نمی‌داد او بیشتر از این فرو بریزد.




#jungkook #kimtaehyung #jeonjungkook #bts #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک #فیک_بی_تی_اس #فیک_جونگ_کوک
دیدگاه ها (۱۹)

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

قمار آخرقسمت سوم:خاموشیعمارت در تاریکی فرو رفته بود.لارا کنا...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط