پارت: 15 (بخش1)

پارت: 15 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

سینی نقره‌ای تو دست‌هام طوری سنگینی می‌کرد که انگار داشتم یه بلوک سیمانی رو حمل می‌کردم. البته شاید هم مشکل از جاذبه‌ی خفه‌کننده‌ی این سالن بود. لوسترهای کریستالیِ غول‌پیکرِ هتل «پلازا» مثل یه مشت ستاره‌ی اسیرشده از سقف آویزون بودن و نور طلایی و خیره‌کننده‌شون رو روی لباس‌های ابریشمیِ گرون‌قیمت و جواهراتی می‌پاشیدن که برقشون چشم رو می‌زد. صدای آرشه‌ی ویولن‌ها که یه قطعه‌ی کلاسیکِ بی‌روح رو می‌نواختن، با صدای خنده‌های بلند و الکی و برخورد ظریفِ گیلاس‌های شامپاین قاطی شده بود.

من اینجا بودم؛ گیر افتاده تو یه یونیفرمِ سیاه و سفیدِ خشک و اتوکشیده که یقه‌اش گلوم رو می‌خراشید. موهام رو با بی‌رحمی گوجه‌ای کرده بودم و اون‌قدر سنجاق‌سر توش فرو کرده بودم که پوست سرم تیر می‌کشید. کفش‌های پلاستیکی و ارزون‌قیمتِ فرم، پاشنه‌های پام رو له کرده بودن. اما از همه بدتر، اون لبخندِ پلاستیکی و چسبناکی بود که از دو ساعت پیش رو صورتم ماسیده بود و عضلات فکم رو به التماس انداخته بود.

اینجا، تو این دنیای پر زرق‌وبرقِ آدم‌های ازخودراضی، من یه انسان نبودم. یه تیکه از دکور بودم. یه رباتِ متحرک برای سروِ خاویار و پر کردنِ گیلاس‌ها.

«هی، دختر. یه لیوان دیگه.»
صدای زنی میانسال با یه گردنبند برلیان که احتمالاً پولِ خرید کلِ خونه‌های محله‌ی ما بود، مثل سوهان کشیده شد رو اعصابم. اصلاً زحمت نداد سرش رو برگردونه نگاهم کنه. فقط دستش رو با بی‌حوصلگی تو هوا تکون داد، انگار داشت یه پشه‌ی مزاحم رو از خودش دور می‌کرد.

یه نفس عمیق کشیدم. به خودم یادآوری کردم: *اجاره‌خونه، پولِ برق، بیمه‌ی مامان. خفه‌شو و لبخند بزن.*
با صدایی که تمرین کرده بودم به طرزِ چندش‌آوری مؤدبانه باشه گفتم: «حتماً، خانم.»
لیوانِ پر رو از رو سینی برداشتم و تو دستش گذاشتم. زن بدون اینکه حتی پلک بزنه یا تشکر کنه، به غیبت کردن با دوستش ادامه داد. این نامرئی بودن... این نادیده گرفته شدنِ مطلق، از صد تا سیلیِ محکم هم بیشتر می‌سوزوند.

داشتم برمی‌گشتم سمتِ آشپزخونه که همون لحظه، دیدمش.
زین استون.

داشت از پله‌های مرمرینِ عریضِ انتهای سالن پایین می‌اومد. یه تاکسیدوی مشکیِ دوختِ سفارشی تنش بود که انگار دقیقاً برای همون شونه‌های پهن قالب گرفته شده بود. برخلافِ بقیه‌ی پسرهای هم‌سن‌وسالمون که تو کت‌وشلوار شبیه پنگوئن‌های معذب می‌شدن، زین تو اون لباس کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید؛ پادشاهِ جوانِ این قلعه‌ی شیشه‌ای. اما وقتی برای کسری از ثانیه، نگاهمون از وسطِ اون جمعیتِ شلوغ به هم گره خورد، یه چیزی رو فهمیدم. فکش به طرز وحشتناکی منقبض بود و نگاهش تاریک. اونم داشت نقش بازی می‌کرد. اونم تو یه قفس بود، فقط قفس اون از طلا بود.

سریع نگاهم رو دزدیدم و پاشنه‌ی پام رو چرخوندم سمتِ یه میزِ دیگه. اما از شانسِ گندم، دقیقاً رفتم تو شکمِ بدترین آدمای ممکن. میزِ تایلر و مادرش.

تایلر با دیدنِ من، پوزخندی زد که رسماً تمام صورتش رو پر کرد. چرخید سمت دوستاش و با صدایی که عمداً بالا برده بود تا چند نفر دیگه هم بشنون گفت: «اوه، تماشا کنید بچه‌ها. ببینید کی اینجاست. بورسیه‌ایِ عزیزمون.» نگاهش رو با وقاحت از سر تا پام چرخوند. «می‌دونستم مدیر برنامه‌ی خیریه قراره از شماها به عنوان نیروی کارِ مفتی استفاده کنه، ولی دیدنت تو این لباسِ پیشخدمتی... خدای من، خیلی بهت میاد ایوانز. دقیقاً همون‌جایی هستی که باید باشی.»

خون تو رگ‌هام یخ زد. دندون‌هام رو روی هم فشار دادم، اون‌قدر محکم که حس کردم الان می‌شکنن.
مادر تایلر، با یه نگاهِ پر از انزجار سینی‌ام رو برانداز کرد. انگار به یه سطل زباله نگاه می‌کنه. «تایلر، عزیزم، هزار بار گفتم با خدمه دهن‌به‌دهن نذار.» بعد چرخید سمت من، صداش تیز و دستوری بود: «تو، دختر جون. این لیوان من لک داره. لبه‌اش کدره. سریع عوضش کن.»

او لیوانِ نیمه‌پُرش رو با چنان بی‌دقتیِ وحشیانه‌ای روی سینیِ من کوبید که انگار از قصد ریختن نوشیدنی روی من بوده . نزدیک یک سوم از نوشیدنیِ قرمز رنگش پرید و صاف نشست روی استین سفید و بی‌نقصِ پیراهنم.
نفسم تو سینه حبس شد. نگاه کردم به لکه‌ی قرمزی که داشت رو پارچه پخش می‌شد. پولِ خشک‌شوییِ این لباس از دستمزدِ امشبم بیشتر می‌شد. سرمای تحقیر از نوک انگشت‌هام تا ستون فقراتم دوید. دلم می‌خواست سینی رو با تمام قدرت بکوبم تو صورتِ ازخودراضیِ تایلر. دلم می‌خواست جیغ بزنم.

اما... بورسیه‌ام. کارم. مامانم.
دستم رو مشت کردم تا لرزشش رو قایم کنم. با صدایی که دورگه شده بود گفتم: «بله، خانم. الان براتون...»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

😭✨❤️

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط