#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۹: چیزهایی که دیگر پنهان نمیشدند
باران هنوز قطع نشده بود.
انگار آسمان هم فهمیده بود حال این قصر خوب نیست.
سوهیون تقریباً دو شب بود نخوابیده بود.
روی کاناپه سالن نشسته بود و مدام ناخنهایش را میجوید.
میرا کنارش بود.
چشمهایش از گریه قرمز شده بودند.
— «حتماً میترسیده…»
صدایش لرزید.
— «سوآ وقتی استرس میگیره حتی نمیتونه درست نفس بکشه…»
سوهیون فوراً دستش را گرفت.
اما خودش هم بهتر نبود.
از بچگی برادرش را در بدترین حالتها دیده بود.
عصبانیت.
خشم.
فشار.
اما این یکی فرق داشت.
جونگکوک داشت نابود میشد.
درست جلوی چشمش.
در اتاق کنترل
جونگکوک دوباره همان تصاویر را نگاه میکرد.
نامجون آرام گفت:
— «دیگه چیزی توی اون فیلم نیست که ندیده باشیم.»
جونگکوک بیروح جواب داد:
— «شاید این بار یه چیز ببینم.»
هوسوک ناگهان خندید.
اما خندهاش تلخ بود.
— «دیدی؟»
همه نگاهش کردند.
او مستقیم به جونگکوک خیره شد.
— «اگه همون شب مراقبش بودی الان لازم نبود این فیلم لعنتیو هزار بار ببینی.»
سکوت*
نامجون زیر لب گفت:
— «هوسوک—»
اما او ادامه داد.
— «خواهر من برای طراحی اومده بود این قصر. نه برای اینکه زندگیش نابود بشه.»
جونگکوک آرام سر بلند کرد.
و این آرامش خطرناک بود.
هوسوک جلوتر آمد.
— «تو ولیعهدی، نه؟ پس چرا نتونستی از یه نفر محافظت کنی؟»
تهیونگ آه کشید.
اوه نه.
اشتباه بزرگی بود.
جونگکوک با صدای پایینی گفت:
— «فکر میکنی خودم اینو نمیدونم؟»
— «نه. فکر میکنم هنوز کامل نفهمیدی.»
هوسوک مستقیم به سینهاش کوبید.
— «اون خواهر منه.»
جونگکوک ناگهان کنترلش را از دست داد.
یقه هوسوک را گرفت.
— «و فکر میکنی برای من مهم نیست؟!»
هوا یخ زد.
سوهیون که تازه وارد شده بود، شوکه ایستاد.
جونگکوک نفسنفس میزد.
چشمهایش قرمز شده بودند.
و برای اولین بار…
تمام چیزی که هفتهها پنهانش کرده بود، شکست.
— «آره! آوردمش قصر که طراح سلطنتی بشه!»
صدایش در سالن پیچید.
— «ولی نمیدونستم قراره عاشقش بشم!»
سکوت مطلق*
حتی نفس کشیدن همه قطع شد.
هوسوک خشکش زد.
— «چی…؟»
جونگکوک انگار تازه فهمیده بود چه گفته.
اما دیگر دیر شده بود.
او با خشم ادامه داد:
— «هر بار میخندید حالم بهتر میشد! هر بار ناراحت میشد دیوونه میشدم!»
صدایش شکست.
— «و الان نمیدونم کجاست…»
لعنتی.
آن جمله آخر…
دیگر شبیه ولیعهد نبود.
شبیه مردی بود که داشت از ترس فرو میریخت.
هوسوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با عصبانیت خندید.
— «عاشقش شدی؟»
قدم جلو آمد.
— «پس حتی بیشتر باید مراقبش میبودی!»
نامجون سریع میانشان ایستاد.
چون هر دو آماده بودند همدیگر را بکشند.
سوهیون آرام زمزمه کرد:
— «خدایا…»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «خب. بالاخره گفتش.»
و جین که ساکت گوشه اتاق ایستاده بود…
برای اولین بار حس کرد واقعاً شکست خورده.
چون نگاه جونگکوک…
واقعی بود.
ترسناک واقعی.
همان زمان
سوآ زانوهایش را بغل کرده بود.
هوای اتاق سرد بود.
اما ذهنش از آن هم شلوغتر بود.
حرفهای جونگکوک مدام داخل سرش میچرخید.
«اون بیرون امن نیست.»
«من دارم مراقبت میکنم.»
«نمیخوام اتفاقی برات بیفته.»
سوآ آرام چشمهایش را بست.
و برای اولین بار…
فهمید حق با او بوده.
جونگکوک واقعاً نگرانش بود.
نه از روی اجبار.
نه به خاطر مقامش.
واقعی.
اشکی آرام روی گونهاش افتاد.
و با خنده کوچکی که بیشتر شبیه گریه بود، زیر لب گفت:
— «باورم نمیشه…»
صدایش لرزید.
— «دلم برای اون مرد خشک و بیاحساس تنگ شده…»
و همان لحظه بیشتر گریهاش گرفت.
چون حالا تنها چیزی که میخواست…
دیدن دوبارهاش بود.
***
در بخش غربی قصر
ملکه آرام فنجان چایش را روی میز گذاشت.
یهجین لبخند زد.
— «پس هنوز پیداش نکردن؟»
ملکه بیاحساس گفت:
— «نه.»
اما گوشه لبش بالا رفت.
یهجین با رضایت تکیه داد.
— «جونگکوک داره از کنترل خارج میشه.»
— «خوبه.»
صدای ملکه سرد بود.
— «احساسات همیشه آدمها رو ضعیف میکنن.»
یهجین آرام خندید.
— «و اون دختر؟»
ملکه بدون ذرهای تردید گفت:
— «وقتی برگرده… دیگه مثل قبل نیست.»
و پشت آن آرامش سرد…
چیزی ترسناک پنهان شده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
16 بازنشر
پارت ۲۹: چیزهایی که دیگر پنهان نمیشدند
باران هنوز قطع نشده بود.
انگار آسمان هم فهمیده بود حال این قصر خوب نیست.
سوهیون تقریباً دو شب بود نخوابیده بود.
روی کاناپه سالن نشسته بود و مدام ناخنهایش را میجوید.
میرا کنارش بود.
چشمهایش از گریه قرمز شده بودند.
— «حتماً میترسیده…»
صدایش لرزید.
— «سوآ وقتی استرس میگیره حتی نمیتونه درست نفس بکشه…»
سوهیون فوراً دستش را گرفت.
اما خودش هم بهتر نبود.
از بچگی برادرش را در بدترین حالتها دیده بود.
عصبانیت.
خشم.
فشار.
اما این یکی فرق داشت.
جونگکوک داشت نابود میشد.
درست جلوی چشمش.
در اتاق کنترل
جونگکوک دوباره همان تصاویر را نگاه میکرد.
نامجون آرام گفت:
— «دیگه چیزی توی اون فیلم نیست که ندیده باشیم.»
جونگکوک بیروح جواب داد:
— «شاید این بار یه چیز ببینم.»
هوسوک ناگهان خندید.
اما خندهاش تلخ بود.
— «دیدی؟»
همه نگاهش کردند.
او مستقیم به جونگکوک خیره شد.
— «اگه همون شب مراقبش بودی الان لازم نبود این فیلم لعنتیو هزار بار ببینی.»
سکوت*
نامجون زیر لب گفت:
— «هوسوک—»
اما او ادامه داد.
— «خواهر من برای طراحی اومده بود این قصر. نه برای اینکه زندگیش نابود بشه.»
جونگکوک آرام سر بلند کرد.
و این آرامش خطرناک بود.
هوسوک جلوتر آمد.
— «تو ولیعهدی، نه؟ پس چرا نتونستی از یه نفر محافظت کنی؟»
تهیونگ آه کشید.
اوه نه.
اشتباه بزرگی بود.
جونگکوک با صدای پایینی گفت:
— «فکر میکنی خودم اینو نمیدونم؟»
— «نه. فکر میکنم هنوز کامل نفهمیدی.»
هوسوک مستقیم به سینهاش کوبید.
— «اون خواهر منه.»
جونگکوک ناگهان کنترلش را از دست داد.
یقه هوسوک را گرفت.
— «و فکر میکنی برای من مهم نیست؟!»
هوا یخ زد.
سوهیون که تازه وارد شده بود، شوکه ایستاد.
جونگکوک نفسنفس میزد.
چشمهایش قرمز شده بودند.
و برای اولین بار…
تمام چیزی که هفتهها پنهانش کرده بود، شکست.
— «آره! آوردمش قصر که طراح سلطنتی بشه!»
صدایش در سالن پیچید.
— «ولی نمیدونستم قراره عاشقش بشم!»
سکوت مطلق*
حتی نفس کشیدن همه قطع شد.
هوسوک خشکش زد.
— «چی…؟»
جونگکوک انگار تازه فهمیده بود چه گفته.
اما دیگر دیر شده بود.
او با خشم ادامه داد:
— «هر بار میخندید حالم بهتر میشد! هر بار ناراحت میشد دیوونه میشدم!»
صدایش شکست.
— «و الان نمیدونم کجاست…»
لعنتی.
آن جمله آخر…
دیگر شبیه ولیعهد نبود.
شبیه مردی بود که داشت از ترس فرو میریخت.
هوسوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با عصبانیت خندید.
— «عاشقش شدی؟»
قدم جلو آمد.
— «پس حتی بیشتر باید مراقبش میبودی!»
نامجون سریع میانشان ایستاد.
چون هر دو آماده بودند همدیگر را بکشند.
سوهیون آرام زمزمه کرد:
— «خدایا…»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «خب. بالاخره گفتش.»
و جین که ساکت گوشه اتاق ایستاده بود…
برای اولین بار حس کرد واقعاً شکست خورده.
چون نگاه جونگکوک…
واقعی بود.
ترسناک واقعی.
همان زمان
سوآ زانوهایش را بغل کرده بود.
هوای اتاق سرد بود.
اما ذهنش از آن هم شلوغتر بود.
حرفهای جونگکوک مدام داخل سرش میچرخید.
«اون بیرون امن نیست.»
«من دارم مراقبت میکنم.»
«نمیخوام اتفاقی برات بیفته.»
سوآ آرام چشمهایش را بست.
و برای اولین بار…
فهمید حق با او بوده.
جونگکوک واقعاً نگرانش بود.
نه از روی اجبار.
نه به خاطر مقامش.
واقعی.
اشکی آرام روی گونهاش افتاد.
و با خنده کوچکی که بیشتر شبیه گریه بود، زیر لب گفت:
— «باورم نمیشه…»
صدایش لرزید.
— «دلم برای اون مرد خشک و بیاحساس تنگ شده…»
و همان لحظه بیشتر گریهاش گرفت.
چون حالا تنها چیزی که میخواست…
دیدن دوبارهاش بود.
***
در بخش غربی قصر
ملکه آرام فنجان چایش را روی میز گذاشت.
یهجین لبخند زد.
— «پس هنوز پیداش نکردن؟»
ملکه بیاحساس گفت:
— «نه.»
اما گوشه لبش بالا رفت.
یهجین با رضایت تکیه داد.
— «جونگکوک داره از کنترل خارج میشه.»
— «خوبه.»
صدای ملکه سرد بود.
— «احساسات همیشه آدمها رو ضعیف میکنن.»
یهجین آرام خندید.
— «و اون دختر؟»
ملکه بدون ذرهای تردید گفت:
— «وقتی برگرده… دیگه مثل قبل نیست.»
و پشت آن آرامش سرد…
چیزی ترسناک پنهان شده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
60 لایک
16 بازنشر
- ۱.۶k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط