پارت ۷۵
پارت ۷۵: فروریختنِ آخرین دیوار (بخش پایانی)
چند روز از آن ملاقاتِ کوتاه در سالنِ فیزیوتراپی میگذشت. رابطهی آنها مثلِ یک بندِ نازک و لرزان بود؛ تهیونگ هنوز در لحظاتِ تنهایی به عقب میرفت، اما وقتی جونگکوک در نزدیکیاش بود، دیگر از او فرار نمیکرد. این یعنی یخها داشتند ذوب میشدند، اما هنوز لایههایی از ترس و محافظت در وجود تهیونگ باقی بود.
یک شب، بارانِ شدیدی به عمارت میکوفت. تهیونگ در اتاقش، در حالی که تنها بود، با کابوسهایِ پس از کما دستوپنجه نرم میکرد. او در خواب، خودش را دوباره در آن لحظهی تاریکِ خودکشی میدید؛ لغزشِ پاهایِ بیحس و حسِ سقوطِ بیپایان.
در میانههی یک کابوس، تهیونگ ناگهان از خواب پرید. نفسنفس میزد و بدنش به شدت میلرزید. او سعی کرد به سمتِ چراغِ خواب برود، اما بدنش هنوز آن فرمانپذیریِ سابق را نداشت. در حرکتِ ناگهانی و ناشیانه، پایش به لبهی تخت گیر کرد و با صدایِ خفهای، به سمتِ زمین سقوط کرد.
صدایِ برخوردِ بدنش با کفِ اتاق، مثلِ صدایِ شلیکِ گلوله در سکوتِ شب بود.
جونگکوک که در اتاقِ مجاور، با گوشبهزنگ بودنِ همیشگی،خوابِ راحتی نداشت، با شنیدنِ صدا، در کسری از ثانیه درِ اتاقِ تهیونگ را باز کرد. او با دیدنِ تهیونگ که روی زمین مچاله شده بود و از شدتِ درد و ترس، هقهقهایِ بیصدا میکرد، تمامِ منطقِ خود را کنار گذاشت. او دیگر به هشدارِ دکتر دربارهی «فاصلهی ایمن» فکر نمیکرد.
جونگکوک با عجله روی زمین زانو زد و تهیونگ را در آغوش گرفت.
«تهیونگ! نگاه من! من اینجام… من اینجام، عزیزم…» صدایِ جونگکوک، که همیشه قدرتمند و مقتدر بود، حالا از شدتِ اضطراب، خشدار و لرزان شده بود.
تهیونگ، در اوجِ آسیبپذیری، چشمانش را باز کرد. چشمانش از اشک و وحشت، تار شده بود. او ابتدا طبقِ عادتِ روزهایِ گذشته، خواست خودش را عقب بکشد، اما وقتی گرمایِ بدنِ جونگکوک و ضربانِ تندِ قلبِ او را از زیرِ دستهایش حس کرد، چیزی در درونش تغییر کرد. او متوجه شد که این لمس، دردناک نیست؛ این لمس، تنها چیزی است که او را از آن سقوطِ کابوسوار نجات میدهد.
تهیونگ با دستانی که به سختی میلرزید، پیراههی جونگکوک را چنگ زد. او سرش را رویِ سینهی پهنِ جونگکوک گذاشت و با صدایی که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآمد، نالید: «…نرو… توروخدا… نرو…»این اولین بار بود که تهیونگ نه با ترس، بلکه با «التماس» به او چسبیده بود.
جونگکوک، در حالی که اشکهایش هم با اشکهای تهیونگ مخلوط شده بود، او را محکمتر در آغوش کشید. او تهیونگ را از زمین بلند کرد و با احتیاط تمام، او را به تخت بازگرداند و خودش هم کنارش دراز کشید، در حالی که اجازه نمیداد حتی ذرهای فاصله بینِ بدنهایشان باشد.
«هیچجا نمیرم. تا ابد همینجا کنارتم. حتی اگه مجبور بشم یه سایهی همیشگی باشم، از کنارت تکون نمیخورم.»
تهیونگ، در حالی که آرامآرام از لرزشِ بدنش کم میشد، دستِ جونگکوک را پیدا کرد و آن را به سمتِ قلبِ خودش هدایت کرد. او چشمانش را بست و برای اولین بار پس از ماهها، در آغوشِ کسی که هم منبعِ دردش بود و هم تنها داراییاش، به خوابی عمیق و بدونِ کابوس فرو رفت. یخها کاملاً شکسته بودند؛ حالا فقط دو روحِ زخمی باقی مانده بودند که در میانهیِ یک طوفان، به هم پناه برده بودند.
[پایان پارت ۷۵]
چند روز از آن ملاقاتِ کوتاه در سالنِ فیزیوتراپی میگذشت. رابطهی آنها مثلِ یک بندِ نازک و لرزان بود؛ تهیونگ هنوز در لحظاتِ تنهایی به عقب میرفت، اما وقتی جونگکوک در نزدیکیاش بود، دیگر از او فرار نمیکرد. این یعنی یخها داشتند ذوب میشدند، اما هنوز لایههایی از ترس و محافظت در وجود تهیونگ باقی بود.
یک شب، بارانِ شدیدی به عمارت میکوفت. تهیونگ در اتاقش، در حالی که تنها بود، با کابوسهایِ پس از کما دستوپنجه نرم میکرد. او در خواب، خودش را دوباره در آن لحظهی تاریکِ خودکشی میدید؛ لغزشِ پاهایِ بیحس و حسِ سقوطِ بیپایان.
در میانههی یک کابوس، تهیونگ ناگهان از خواب پرید. نفسنفس میزد و بدنش به شدت میلرزید. او سعی کرد به سمتِ چراغِ خواب برود، اما بدنش هنوز آن فرمانپذیریِ سابق را نداشت. در حرکتِ ناگهانی و ناشیانه، پایش به لبهی تخت گیر کرد و با صدایِ خفهای، به سمتِ زمین سقوط کرد.
صدایِ برخوردِ بدنش با کفِ اتاق، مثلِ صدایِ شلیکِ گلوله در سکوتِ شب بود.
جونگکوک که در اتاقِ مجاور، با گوشبهزنگ بودنِ همیشگی،خوابِ راحتی نداشت، با شنیدنِ صدا، در کسری از ثانیه درِ اتاقِ تهیونگ را باز کرد. او با دیدنِ تهیونگ که روی زمین مچاله شده بود و از شدتِ درد و ترس، هقهقهایِ بیصدا میکرد، تمامِ منطقِ خود را کنار گذاشت. او دیگر به هشدارِ دکتر دربارهی «فاصلهی ایمن» فکر نمیکرد.
جونگکوک با عجله روی زمین زانو زد و تهیونگ را در آغوش گرفت.
«تهیونگ! نگاه من! من اینجام… من اینجام، عزیزم…» صدایِ جونگکوک، که همیشه قدرتمند و مقتدر بود، حالا از شدتِ اضطراب، خشدار و لرزان شده بود.
تهیونگ، در اوجِ آسیبپذیری، چشمانش را باز کرد. چشمانش از اشک و وحشت، تار شده بود. او ابتدا طبقِ عادتِ روزهایِ گذشته، خواست خودش را عقب بکشد، اما وقتی گرمایِ بدنِ جونگکوک و ضربانِ تندِ قلبِ او را از زیرِ دستهایش حس کرد، چیزی در درونش تغییر کرد. او متوجه شد که این لمس، دردناک نیست؛ این لمس، تنها چیزی است که او را از آن سقوطِ کابوسوار نجات میدهد.
تهیونگ با دستانی که به سختی میلرزید، پیراههی جونگکوک را چنگ زد. او سرش را رویِ سینهی پهنِ جونگکوک گذاشت و با صدایی که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآمد، نالید: «…نرو… توروخدا… نرو…»این اولین بار بود که تهیونگ نه با ترس، بلکه با «التماس» به او چسبیده بود.
جونگکوک، در حالی که اشکهایش هم با اشکهای تهیونگ مخلوط شده بود، او را محکمتر در آغوش کشید. او تهیونگ را از زمین بلند کرد و با احتیاط تمام، او را به تخت بازگرداند و خودش هم کنارش دراز کشید، در حالی که اجازه نمیداد حتی ذرهای فاصله بینِ بدنهایشان باشد.
«هیچجا نمیرم. تا ابد همینجا کنارتم. حتی اگه مجبور بشم یه سایهی همیشگی باشم، از کنارت تکون نمیخورم.»
تهیونگ، در حالی که آرامآرام از لرزشِ بدنش کم میشد، دستِ جونگکوک را پیدا کرد و آن را به سمتِ قلبِ خودش هدایت کرد. او چشمانش را بست و برای اولین بار پس از ماهها، در آغوشِ کسی که هم منبعِ دردش بود و هم تنها داراییاش، به خوابی عمیق و بدونِ کابوس فرو رفت. یخها کاملاً شکسته بودند؛ حالا فقط دو روحِ زخمی باقی مانده بودند که در میانهیِ یک طوفان، به هم پناه برده بودند.
[پایان پارت ۷۵]
- ۲۸۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط