شروعدوباره
#شروع_دوباره
پارت1
روزی از روزگاری دو عاشق که بهم دل بسته بودند
کسی فکرش رو هم نمیکرد اون ها بتوانند اینطور عاشقی کنند
و اینطور هم رو از دست بدهند؟؟
و دوباره در دنیای دیگر در شخصیت ها و شغل های دیگر بهم برسند ؟؟
درسته زندگی اینه پر از غم و و شادی ولی این نیروی عشقه که دو انسان غمگین رو نجات میده.......
..........................................☆♡
کیم تهیونگ 30 ساله رئیس بزرگ شرکت کیم ها و یک عاشق درسته اون سرد بود خشن و جدی ولی نه برای معشوقه اش
بله برای پسرش جونگکوک یک انسان دیگری میشد و خوشحال بود که جونگکوک روی سیاهش را نمیبیند.
جئون جونگکوک 28 ساله صاحب گل فروشی بزرگ جئون ها و یک عاشق بله اون تمام مهربانی و خوش برخوردی خودش را برای گل واقعیش یعنی کیم تهیونگ نگه میداشت او عاشق گل ها بود و از خداوند گلی مانند تهیونگ سر راه او قرار داده بود متشکر بود.
_♡
آروم ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد سمت فروشگاه بزرگ گل فروشی یا بهتره بگیم باغ بزرگ گل جئون جونگکوک معشوقه اش رفت.....
وارد شد ساعت آخر بود همه کار کن های گل فروشی رفته بودند
ولی کوک؟ منتظر مردش بود
تهیونگ سمت کوک رفت مثل اینکه متوجه ورود پسر بزرگتر نشده بود
آروم جلو رفت و پشت جونگکوک ایستادو بعد زیر گوشش به ارومی گفت
تهیونگ: گل رزم؟
جونگکوک از ترس تو جاش پرید برگشت سمت تهیونگ و گفت
جونگکوک: تهیونگی ت..ترسیدم
تهیونگ: ببخشید بیب نمیخواستم بترسونمت خوبی؟؟؟
جونگکوک لبخندی زد و سر تکون داد
تهیونگ خم شد و بو/سه ایی از لب/ای معشوقه زیباش زد
تهیونگ: بریم کوکی؟
قرار بود با پسرش به رستوران مورد علاقه شون برن
جونگکوک: بریم عزیزم .....فقط وایسا کتم رو بردارم
جونگکوک کتش رو برداشت و دست تهیونگ رو گرفت و باهم به سمت ماشین تهیونگ رفتند
تهیونگ در رو برای جونگکوک باز کرد و گفت: بفرمایید شاهزاده ی من
کوک خنده خرگوشی کرد و تشکر کرد و سوار شد
تهیونگ سوار ماشینش شد و به سمت رستوران حرکت کردند
پایان پارت 1
پارت1
روزی از روزگاری دو عاشق که بهم دل بسته بودند
کسی فکرش رو هم نمیکرد اون ها بتوانند اینطور عاشقی کنند
و اینطور هم رو از دست بدهند؟؟
و دوباره در دنیای دیگر در شخصیت ها و شغل های دیگر بهم برسند ؟؟
درسته زندگی اینه پر از غم و و شادی ولی این نیروی عشقه که دو انسان غمگین رو نجات میده.......
..........................................☆♡
کیم تهیونگ 30 ساله رئیس بزرگ شرکت کیم ها و یک عاشق درسته اون سرد بود خشن و جدی ولی نه برای معشوقه اش
بله برای پسرش جونگکوک یک انسان دیگری میشد و خوشحال بود که جونگکوک روی سیاهش را نمیبیند.
جئون جونگکوک 28 ساله صاحب گل فروشی بزرگ جئون ها و یک عاشق بله اون تمام مهربانی و خوش برخوردی خودش را برای گل واقعیش یعنی کیم تهیونگ نگه میداشت او عاشق گل ها بود و از خداوند گلی مانند تهیونگ سر راه او قرار داده بود متشکر بود.
_♡
آروم ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد سمت فروشگاه بزرگ گل فروشی یا بهتره بگیم باغ بزرگ گل جئون جونگکوک معشوقه اش رفت.....
وارد شد ساعت آخر بود همه کار کن های گل فروشی رفته بودند
ولی کوک؟ منتظر مردش بود
تهیونگ سمت کوک رفت مثل اینکه متوجه ورود پسر بزرگتر نشده بود
آروم جلو رفت و پشت جونگکوک ایستادو بعد زیر گوشش به ارومی گفت
تهیونگ: گل رزم؟
جونگکوک از ترس تو جاش پرید برگشت سمت تهیونگ و گفت
جونگکوک: تهیونگی ت..ترسیدم
تهیونگ: ببخشید بیب نمیخواستم بترسونمت خوبی؟؟؟
جونگکوک لبخندی زد و سر تکون داد
تهیونگ خم شد و بو/سه ایی از لب/ای معشوقه زیباش زد
تهیونگ: بریم کوکی؟
قرار بود با پسرش به رستوران مورد علاقه شون برن
جونگکوک: بریم عزیزم .....فقط وایسا کتم رو بردارم
جونگکوک کتش رو برداشت و دست تهیونگ رو گرفت و باهم به سمت ماشین تهیونگ رفتند
تهیونگ در رو برای جونگکوک باز کرد و گفت: بفرمایید شاهزاده ی من
کوک خنده خرگوشی کرد و تشکر کرد و سوار شد
تهیونگ سوار ماشینش شد و به سمت رستوران حرکت کردند
پایان پارت 1
- ۶۳۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط