𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤
𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤
پارت ۴
[ویو الی]
الی: «تو الان خندیدی؟»
کوک سریع لبخندش رو جمع کرد.
جونگکوک: «نه.»
الی: «دروغ نگو! خودم دیدم.»
جونگکوک: «اشتباه دیدی.»
الی: «نه خیر، تو خندیدی.»
جونگکوک: «خیلی مطمئنی؟»
الی: «آره.»
جونگکوک: «پس بذار فکر کنی خندیدم.»
الی: «اوه، چقدر رو اعصابی!»
کوک دوباره مشغول خوردن چیپس شد و منم با حرص یه دونه چیپس از دستش برداشتم.
الی: «اینم به خاطر اینکه خندیدی.»
جونگکوک: «اون چیپس منه.»
الی: «دیگه نیست.»
لینا زد زیر خنده.
لینا: «شما دوتا از الان شروع کردین؟»
الی: «مقصر خودش بود.»
جونگکوک: «من هیچ کاری نکردم.»
الی: «همین که خندیدی کافیه.»
همینطور که داشتم با کوک کلکل میکردم، متوجه شدم لینا و تهیونگ خیلی آروم کنار هم نشستن.
تهیونگ داشت چیپس میخورد و لینا هم هر چند لحظه یه بار یواشکی نگاهش میکرد.
من که این صحنه رو دیدم، یه لبخند شیطنتآمیز زدم.
آروم خودمو به لینا نزدیک کردم.
الی: «لینا...»
لینا: «جان؟»
الی: «چرا هی به تهیونگ نگاه میکنی؟»
لینا سریع سرش رو برگردوند.
لینا: «من؟! نگاه نمیکردم.»
الی: «آهااا... پس من اشتباه دیدم.»
لینا: «دقیقاً.»
تهیونگ که صدای ما رو شنیده بود، با تعجب نگاهمون کرد.
تهیونگ: «چی شده؟»
لینا سریع گفت:
لینا: «هیچی.»
من لبخندم رو بیشتر کردم.
الی: «هیچی... فعلاً.»
لینا با چشمهای گرد شده نگام کرد.
لینا: «الی، خفه شو!»
من خندیدم.
تهیونگ هم بدون اینکه چیزی بگه، یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ولی لینا همون لحظه صورتش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت.
من با دیدن این صحنه فقط توی دلم گفتم:
«اوه اوه... این دوتا یه چیزایی رو از من قایم میکنن.»
ادامه دارد...
نظر🌸🎀
پارت ۴
[ویو الی]
الی: «تو الان خندیدی؟»
کوک سریع لبخندش رو جمع کرد.
جونگکوک: «نه.»
الی: «دروغ نگو! خودم دیدم.»
جونگکوک: «اشتباه دیدی.»
الی: «نه خیر، تو خندیدی.»
جونگکوک: «خیلی مطمئنی؟»
الی: «آره.»
جونگکوک: «پس بذار فکر کنی خندیدم.»
الی: «اوه، چقدر رو اعصابی!»
کوک دوباره مشغول خوردن چیپس شد و منم با حرص یه دونه چیپس از دستش برداشتم.
الی: «اینم به خاطر اینکه خندیدی.»
جونگکوک: «اون چیپس منه.»
الی: «دیگه نیست.»
لینا زد زیر خنده.
لینا: «شما دوتا از الان شروع کردین؟»
الی: «مقصر خودش بود.»
جونگکوک: «من هیچ کاری نکردم.»
الی: «همین که خندیدی کافیه.»
همینطور که داشتم با کوک کلکل میکردم، متوجه شدم لینا و تهیونگ خیلی آروم کنار هم نشستن.
تهیونگ داشت چیپس میخورد و لینا هم هر چند لحظه یه بار یواشکی نگاهش میکرد.
من که این صحنه رو دیدم، یه لبخند شیطنتآمیز زدم.
آروم خودمو به لینا نزدیک کردم.
الی: «لینا...»
لینا: «جان؟»
الی: «چرا هی به تهیونگ نگاه میکنی؟»
لینا سریع سرش رو برگردوند.
لینا: «من؟! نگاه نمیکردم.»
الی: «آهااا... پس من اشتباه دیدم.»
لینا: «دقیقاً.»
تهیونگ که صدای ما رو شنیده بود، با تعجب نگاهمون کرد.
تهیونگ: «چی شده؟»
لینا سریع گفت:
لینا: «هیچی.»
من لبخندم رو بیشتر کردم.
الی: «هیچی... فعلاً.»
لینا با چشمهای گرد شده نگام کرد.
لینا: «الی، خفه شو!»
من خندیدم.
تهیونگ هم بدون اینکه چیزی بگه، یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ولی لینا همون لحظه صورتش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت.
من با دیدن این صحنه فقط توی دلم گفتم:
«اوه اوه... این دوتا یه چیزایی رو از من قایم میکنن.»
ادامه دارد...
نظر🌸🎀
- ۴۲۸
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط