𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤

𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤
پارت ۵

[ویو الی]

بعد از چند دقیقه که من و کوک سر چیپس کل‌کل کردیم، بالاخره بیخیال شدیم.

لینا کنارم نشست و آروم گفت:

لینا: «تو واقعاً یه روز منو بدبخت می‌کنی.»

الی: «چرا؟ من که کاری نکردم.»

لینا: «هل دادن من سمت تهیونگ کاری نبود؟»

الی: «نه خب... یه شوخی کوچیک بود.»

لینا: «شوخی کوچیک؟ نزدیک بود سکته کنم.»

زدم زیر خنده.

الی: «ولی قبول کن جالب بود.»

لینا: «نه نبود.»

همون موقع تهیونگ که حرفامونو شنیده بود، گفت:

تهیونگ: «شما دوتا همیشه همینقدر شلوغین؟»

الی: «من شلوغم؟»

جونگ‌کوک: «آره.»

الی: «تو یکی ساکت.»

کوک فقط یه نگاه بهم انداخت.

جونگ‌کوک: «حقیقت رو گفتم.»

الی: «خیلی پررویی.»

لینا خندید.

راستش چیزی که همیشه برام جالب بود، این بود که کوک و تهیونگ جلوی بقیه یه آدم دیگه بودن.

همیشه سرد، جدی و کم‌حرف.

ولی جلوی من و لینا نه.

اینجا همون آدمای واقعی بودن.

کوک با اینکه همیشه خودش رو بی‌تفاوت نشون می‌داد، ولی نسبت به لینا خیلی حساس بود.

نه عجیب...

فقط چون لینا خواهر کوچیک‌ترش بود و همیشه حواسش بهش بود.

تهیونگ هم دقیقاً همینطوری بود.

هرکی منو ناراحت می‌کرد، اول از همه اون متوجه می‌شد.

همین موقع دیدم لینا لیوانش رو برداشت، ولی خالی بود.

قبل از اینکه چیزی بگه، تهیونگ لیوان رو از دستش گرفت و براش آب ریخت.

لینا: «مرسی.»

تهیونگ: «خواهش.»

لینا یه لبخند کوچیک زد.

من که این صحنه رو دیدم، لبخند زدم.

این دوتا فکر می‌کردن کسی متوجه رفتاراشون نمی‌شه.

ولی خب...

من الی بودم.

همه چی رو می‌فهمیدم.

کوک که متوجه لبخندم شد، پرسید:

جونگ‌کوک: «چیه؟»

الی: «هیچی.»

جونگ‌کوک: «وقتی میگی هیچی، یعنی یه چیزی هست.»

الی: «نه بابا.»

کوک فقط سرش رو تکون داد.

ولی من مطمئن بودم...

یه چیزی بین این دوتا هست.

و قرار بود خودم بفهمم چیه.

ادامه دارد...
نظر🎀🌸
دیدگاه ها (۲)

سلامممممچطورین عشقای منبچه ها میخواستم نظرتونو درباره ی فیکج...

𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤پارت ۴[ویو الی]الی: «تو الان خندیدی؟»کوک سریع لبخندش...

𝑴𝒀 𝑳𝑶𝑽𝑬🖤پارت ۳[ویو الی]من و لینا رفتیم طبقه بالا.وارد اتاقم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط