My little princess
My little princess
Part 12
ویو ات
بعد از رفتن جیمین با خودم فکر کردم ... هی حتما دوست داره ... نه اگه دوسم داشت چرا با اون دختره ازدواج کرد ... خاک تو سرت خودش که گفت مجبور شدن ...
با صدای در از افکارم خارج شدم
ات: بله بفرمایید داخل
با اومدن بابام اشک تو چشام جمع شد این مرد میخواست منو بزور بده به اون عوضی کنارم نشست دستمو گرفت
پادشاه: خوبی دخترم
ات : خوبم
پادشاه: دخترم خودتو نابود میکنی چرا نمیخوایی با اون ازدواج کنی
ات: نمیخوامش نمیخوامش
پادشاه: دخترم بهتر از اون پیدا نمیشه
ات: هق..بابا نمیخوامش
پادشاه: باشه دخترم اگه نمیخواییش حرف تو
ات: واقعاً
پادشاه: آره دخترم
با گریه بغلش کردم گونشو بوسیدم
ات: مرسی بابا
پادشاه: دیگه گریه نکن میدونی که دوست ندارم اشکاتو ببینم
کمی صحبت کردیم بعد از صحبت بلند شد رفت با خوشحالی پتو رو کشیدم سرم جیغ زدم یهو در باز شد
جیمین: ات خوبی
ات: بابام گفت دیگه لازم نیست باهاش ازدواج کنم ( با خنده )
جیمین: شوخی میکنی
ات: نه نه خودش گفت
جیمین خواست حرف بزنه که صداش زدن سریع رفت بیرون هانا اومد داخل
هانا: هی دختر خوبی
ات: بی معرفت دوست پسرتو پیدا کردی منو فراموش کردی
هانا: چیه خب چند ساله ندیدمش
ات: هعیی از رفیق هم شانس نداریم
هانا : ات نمیدونم چی شده همه جمع شدن فک کنم داره یه اتفاق هایی میوفته
ات: ان شاالله که خیره
هانا: ان شاالله
هانا نشست کنارم یکم صبحت کردیم که صدای داد و جیغ اومد بلند شدم درو باز کردم دیدم جیمین به نورا سیلی زد یه نگاهی به نورا انداختم که با گریه رفت
ات: جیمین
جیمین: جونم
ات: چی شده
جیمین: بعداً توضیح میدم پاشو اتاقت استراحت کن
ات: باش
رفتم داخل هانا رو هم تهیونگ صدا زد رفت روی تخت نشستم منتظر جیمین موندم بیاد چرا نمیاد نکنه پیش زنشه نه بابا خودش هم گفت که دوسش نداره این افکار رو بنداز بیرون ات اون تو رو دوست داره آره فقط منو دوست داره
جیمین: پرنسسم سه ساعته دارم صداتت میکنم کجایی
ات: هیچی داشتم به یچی فک میکردم
جیمین: به چی
ات: تو منو دوست داری دیگه
جیمین: معلومه دوست دارم عاشقتم پرنسسم
ات: منم تو رو دوست دارم
ادامه دارد...
Part 12
ویو ات
بعد از رفتن جیمین با خودم فکر کردم ... هی حتما دوست داره ... نه اگه دوسم داشت چرا با اون دختره ازدواج کرد ... خاک تو سرت خودش که گفت مجبور شدن ...
با صدای در از افکارم خارج شدم
ات: بله بفرمایید داخل
با اومدن بابام اشک تو چشام جمع شد این مرد میخواست منو بزور بده به اون عوضی کنارم نشست دستمو گرفت
پادشاه: خوبی دخترم
ات : خوبم
پادشاه: دخترم خودتو نابود میکنی چرا نمیخوایی با اون ازدواج کنی
ات: نمیخوامش نمیخوامش
پادشاه: دخترم بهتر از اون پیدا نمیشه
ات: هق..بابا نمیخوامش
پادشاه: باشه دخترم اگه نمیخواییش حرف تو
ات: واقعاً
پادشاه: آره دخترم
با گریه بغلش کردم گونشو بوسیدم
ات: مرسی بابا
پادشاه: دیگه گریه نکن میدونی که دوست ندارم اشکاتو ببینم
کمی صحبت کردیم بعد از صحبت بلند شد رفت با خوشحالی پتو رو کشیدم سرم جیغ زدم یهو در باز شد
جیمین: ات خوبی
ات: بابام گفت دیگه لازم نیست باهاش ازدواج کنم ( با خنده )
جیمین: شوخی میکنی
ات: نه نه خودش گفت
جیمین خواست حرف بزنه که صداش زدن سریع رفت بیرون هانا اومد داخل
هانا: هی دختر خوبی
ات: بی معرفت دوست پسرتو پیدا کردی منو فراموش کردی
هانا: چیه خب چند ساله ندیدمش
ات: هعیی از رفیق هم شانس نداریم
هانا : ات نمیدونم چی شده همه جمع شدن فک کنم داره یه اتفاق هایی میوفته
ات: ان شاالله که خیره
هانا: ان شاالله
هانا نشست کنارم یکم صبحت کردیم که صدای داد و جیغ اومد بلند شدم درو باز کردم دیدم جیمین به نورا سیلی زد یه نگاهی به نورا انداختم که با گریه رفت
ات: جیمین
جیمین: جونم
ات: چی شده
جیمین: بعداً توضیح میدم پاشو اتاقت استراحت کن
ات: باش
رفتم داخل هانا رو هم تهیونگ صدا زد رفت روی تخت نشستم منتظر جیمین موندم بیاد چرا نمیاد نکنه پیش زنشه نه بابا خودش هم گفت که دوسش نداره این افکار رو بنداز بیرون ات اون تو رو دوست داره آره فقط منو دوست داره
جیمین: پرنسسم سه ساعته دارم صداتت میکنم کجایی
ات: هیچی داشتم به یچی فک میکردم
جیمین: به چی
ات: تو منو دوست داری دیگه
جیمین: معلومه دوست دارم عاشقتم پرنسسم
ات: منم تو رو دوست دارم
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط