My little princess
My little princess
Part...8
«پرشزمانیبهیکماهبعد»
«ویوات»
تو این یک ماه پدرم حتی اجازه نداد به حیاط قصر هم برم حتی تو این یک ماه جیمین رو ندیده بودم بلند شدم رفتم پایین اتاق تهیونگ هنوز خواب بودم رفتم تو بغلش سرمو گذاشتم
تهیونگ : امممم عروسکم چیزی شده
ات: نه
تهیونگ: عروسکم تو باز گریه کردی
ات: داداش ترو خدا راستشو بگو جیمین خوبه(با گریه)
تهیونگ: آره عشق داداش بخدا خوبه
ات: داداش من نمیخوام با اون عوضی ازدواج کنم
تهیونگ: ات میدونی که مجبوری
با گریه سرمو بیشتر تو سینه اش فرو بردم با گریه خوابم برد
خدمتکار: بانوی من
ات: چته
خدمتکار: پدرتون صداتون میکنه
ات: هومم برو میام
بعد از رفتن خدمتکار بلند شدم رفتم آبی به صورتم زدم خشک کردم بعد رفتم پایین همه دور میز ناهار جمع شده بودن یهو چشمم به جیمین خورد که کنار پدرم وایساده بود با خوشحالی و بغض بهش نگاه کردم رفتم سر میز نشستم
پادشاه: ات دخترم میدونی که فردا چه روزیه
ات: آره روز مرگ
پادشاه: ات
ات: چیه مگه دروغه
ملکه: پادشاه بنظرتون زود نیس
پادشاه: نخیر
با گریه و نفرت بهش نگاه کردم دوباره به جیمین نگاه کردم حالت سرد و جدی داشت چقدر لاغر شده بود حتماً بهش سخت گذشته با صدای مامانم از افکارم خارج شدم
ملکه: ات یه ساعته صدات میکنم
ات: ببخشید
پادشاه: ات فردا عروسیه
سر تکونی دادم آخرین بار با نفرت بیشتر بهش نگاه کردم بلند شدم رفتم اتاقم روی تخت نشستم اصلا کیر تو زندگی من سرمو بین دستام گرفتم نفس عمیقی کشیدم پس فردا عروس میشم ولی من عاشق یکی دیگه بودم هوفففف ات خودتو جمع کن اون دیگه تو رو دوست نداره همش الکی بود بلند شدم رفتم بالکن به باغچه نگاه کردم گل ها پژمرده بود نگاه غمگینی بهشون انداختم چشمم به جیمین خورد که نشسته کنار گل های پژمرده روی زمین نشستم بهش نگاه کردم لعنت بهت پارک جیمین مرتیکه ی الاغ موز
جیمین: دید زدنتون تموم شد عروس خانوم
ات: م.من چیزه فقط دیدم اونجا نشستی گفتم زشته یه سلامی بهت ندم
جیمین: که اینطور پس پرنسس کوچولو فردا عروس میشه
ات: آره کوچولو هم عمته
جیمین: برو داخل کسی میبینه بد میشه
با بغض بهش نگاه کردم خاک تو سرت ات ببین به چه روزی افتادی خوشحال باش دیگه فردا ازدواج میکنی بلند شدم با نگاه پر از خوشحالی بهش نگاه کردم
ات: ممنون میشم فردا تو عروسیم حتما حتما شرکت کنی
جیمین: حتماً پرنسس ولی تو توی مراسم عروسی من شرکت نکردی یکم ناراحت شدم
ات: خبر نداشتم الان یکم پیش شنیدم خوشبخت شین
جیمین: تو هم همینطور پرنسس
رفتم داخل در بالکن رو بستم پرده رو کشیدم ازدواج کرده بود شنیده بودم ولی فک کردم واقعیت نداره ولی داشت بدترش اینجا بود که میگفتن با دختر عموم ازدواج کرده مثل دشمن بودیم یهو در باز شد هانا اومد بهترین دوستم و البته دوست دختر تهیونگ بلند شدم بغلش کردم
هانا : الاغ داری ازدواج میکنی
ات: آره
هانا: مبارکه عروس خانوم
ات : مرسی عشقم
هانا : خب من باید برم قراره با تهیونگ برم یه جایی
ات: برو عشقم مراقب خودتون باشید
هانا : باشه
همو بغل کردیم گونشو بوسیدم بعد از رفتنش به در خیره شدم سرمو تکون دادم منم رفتم پایین کنار مامانم نشستم سرمو گذاشتم رو شونه اش
ات: مامان ترو خدا من نمیخوام با اون عوضی ازدواج کنم
ملکه: دخترم پدرت تصمیمشو گرفته بهتره چیزی نگی
همینطور که داشتیم حرف میزدیم متوجه زنعموی عفریته ام با دخترش شدم اومدن نشستن رو مبل حتما از قضیه من و جیمین خبر داشتن لیلی ( زنعموش) و نورا(دخترش) حتما اومدن بازم جنگ بندازن
نورا: ات جان حالت خوبه
ات: آره تو رو دیدم بد شدم
نورا: وا این چه حرفیه
لیلی : دخترا کافیه
ملکه : ات دخترم آروم باش
لیلی : ملکه معلومه که دخترت هنوز ادب رو کاملا یاد نگرفته
ات: اول نگاهی به دخترت بنداز شبیه خیار نشسته
ملکه : دخترم
ات: مادر جان درست میگم بعدش اینا به چه حقی اینطوری اینجا نشستن مگه قوانین رو نمیدونین که تا ملکه اجازه نده نمیتونید بشنید
ملکه: دخترم لازم نیس
ات: خیلیم لازمه
نورا : هویییییی چی میگی واسه خودت
ادامه دارد....
Part...8
«پرشزمانیبهیکماهبعد»
«ویوات»
تو این یک ماه پدرم حتی اجازه نداد به حیاط قصر هم برم حتی تو این یک ماه جیمین رو ندیده بودم بلند شدم رفتم پایین اتاق تهیونگ هنوز خواب بودم رفتم تو بغلش سرمو گذاشتم
تهیونگ : امممم عروسکم چیزی شده
ات: نه
تهیونگ: عروسکم تو باز گریه کردی
ات: داداش ترو خدا راستشو بگو جیمین خوبه(با گریه)
تهیونگ: آره عشق داداش بخدا خوبه
ات: داداش من نمیخوام با اون عوضی ازدواج کنم
تهیونگ: ات میدونی که مجبوری
با گریه سرمو بیشتر تو سینه اش فرو بردم با گریه خوابم برد
خدمتکار: بانوی من
ات: چته
خدمتکار: پدرتون صداتون میکنه
ات: هومم برو میام
بعد از رفتن خدمتکار بلند شدم رفتم آبی به صورتم زدم خشک کردم بعد رفتم پایین همه دور میز ناهار جمع شده بودن یهو چشمم به جیمین خورد که کنار پدرم وایساده بود با خوشحالی و بغض بهش نگاه کردم رفتم سر میز نشستم
پادشاه: ات دخترم میدونی که فردا چه روزیه
ات: آره روز مرگ
پادشاه: ات
ات: چیه مگه دروغه
ملکه: پادشاه بنظرتون زود نیس
پادشاه: نخیر
با گریه و نفرت بهش نگاه کردم دوباره به جیمین نگاه کردم حالت سرد و جدی داشت چقدر لاغر شده بود حتماً بهش سخت گذشته با صدای مامانم از افکارم خارج شدم
ملکه: ات یه ساعته صدات میکنم
ات: ببخشید
پادشاه: ات فردا عروسیه
سر تکونی دادم آخرین بار با نفرت بیشتر بهش نگاه کردم بلند شدم رفتم اتاقم روی تخت نشستم اصلا کیر تو زندگی من سرمو بین دستام گرفتم نفس عمیقی کشیدم پس فردا عروس میشم ولی من عاشق یکی دیگه بودم هوفففف ات خودتو جمع کن اون دیگه تو رو دوست نداره همش الکی بود بلند شدم رفتم بالکن به باغچه نگاه کردم گل ها پژمرده بود نگاه غمگینی بهشون انداختم چشمم به جیمین خورد که نشسته کنار گل های پژمرده روی زمین نشستم بهش نگاه کردم لعنت بهت پارک جیمین مرتیکه ی الاغ موز
جیمین: دید زدنتون تموم شد عروس خانوم
ات: م.من چیزه فقط دیدم اونجا نشستی گفتم زشته یه سلامی بهت ندم
جیمین: که اینطور پس پرنسس کوچولو فردا عروس میشه
ات: آره کوچولو هم عمته
جیمین: برو داخل کسی میبینه بد میشه
با بغض بهش نگاه کردم خاک تو سرت ات ببین به چه روزی افتادی خوشحال باش دیگه فردا ازدواج میکنی بلند شدم با نگاه پر از خوشحالی بهش نگاه کردم
ات: ممنون میشم فردا تو عروسیم حتما حتما شرکت کنی
جیمین: حتماً پرنسس ولی تو توی مراسم عروسی من شرکت نکردی یکم ناراحت شدم
ات: خبر نداشتم الان یکم پیش شنیدم خوشبخت شین
جیمین: تو هم همینطور پرنسس
رفتم داخل در بالکن رو بستم پرده رو کشیدم ازدواج کرده بود شنیده بودم ولی فک کردم واقعیت نداره ولی داشت بدترش اینجا بود که میگفتن با دختر عموم ازدواج کرده مثل دشمن بودیم یهو در باز شد هانا اومد بهترین دوستم و البته دوست دختر تهیونگ بلند شدم بغلش کردم
هانا : الاغ داری ازدواج میکنی
ات: آره
هانا: مبارکه عروس خانوم
ات : مرسی عشقم
هانا : خب من باید برم قراره با تهیونگ برم یه جایی
ات: برو عشقم مراقب خودتون باشید
هانا : باشه
همو بغل کردیم گونشو بوسیدم بعد از رفتنش به در خیره شدم سرمو تکون دادم منم رفتم پایین کنار مامانم نشستم سرمو گذاشتم رو شونه اش
ات: مامان ترو خدا من نمیخوام با اون عوضی ازدواج کنم
ملکه: دخترم پدرت تصمیمشو گرفته بهتره چیزی نگی
همینطور که داشتیم حرف میزدیم متوجه زنعموی عفریته ام با دخترش شدم اومدن نشستن رو مبل حتما از قضیه من و جیمین خبر داشتن لیلی ( زنعموش) و نورا(دخترش) حتما اومدن بازم جنگ بندازن
نورا: ات جان حالت خوبه
ات: آره تو رو دیدم بد شدم
نورا: وا این چه حرفیه
لیلی : دخترا کافیه
ملکه : ات دخترم آروم باش
لیلی : ملکه معلومه که دخترت هنوز ادب رو کاملا یاد نگرفته
ات: اول نگاهی به دخترت بنداز شبیه خیار نشسته
ملکه : دخترم
ات: مادر جان درست میگم بعدش اینا به چه حقی اینطوری اینجا نشستن مگه قوانین رو نمیدونین که تا ملکه اجازه نده نمیتونید بشنید
ملکه: دخترم لازم نیس
ات: خیلیم لازمه
نورا : هویییییی چی میگی واسه خودت
ادامه دارد....
- ۱.۳k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط