My little princess
My little princess
Part...11
همه با خوشحالی نگامون میکردن ولی جیمین یه کنار با چشمای خیس تو چشام زل زده بود چشامو بستم نفس عمیقی کشیدم خواستم یه قدم بردارم که بیهوش شدم افتادم زمین
«ویوجیمین»
با افتادن ات سریع بلند شدم قبل از اینکه کای بخواد بهش دست بزنه ات رو بغل کردم برداشتم بردم
جیمین: زود باشین پزشک سلطنتی رو صدا کنید
بردم گذاشتمش تو اتاقش پشت سرم همه وارد شدن از یه طرفی خوشحال بودم عروسی نیمه مونده بود
بعد از یک ساعت دکتر سلطنتی بیرون اومد سریع رفتم جلو
جیمین: حالش خوبه
دکتر: بله خوبن
پادشاه: میتونیم ببینمش
دکتر: بله پادشاه
همه رفتن داخل منم بیرون منتظر موندم بعد اینکه اونا برن برم داخل
تهیونگ: دادا کای هم بیهوش شد ( با خنده)
جیمین: اون چرا
تهیونگ: آبجی کوچولوم تو خوابش شما رو صدا میزد یهو کای هم بیهوش شد ( با خنده)
جیمین: واقعاً
تهیونگ: به جون خودم و خودت بیا بریم داخل
رفتیم داخل هیچکس نبود ات هم روی تخت دراز کشیده بود مثل فرشته خواب بود از دور فقط نگاهش کردم
تهیونگ: من جلوی در هستم کسی اومد بهت خبر میدم سر تکون دادم رفت بیرون کنارش روی تخت نشستم دستشو گرفتم
جیمین: پرنسس کوچولوم بیدار شو دیگه ببین من اومدم
آروم چشماشو باز کرد با اون چشمای خوشگلش بهم نگاه کرد
ات: تو اینجا چیکار میکنی من چرا اینجام
جیمین: وسط مراسم از حال رفتی آوردمت اینجا
ات: ولی تو
جیمین: میدونم میدونم نباید من تو میاوردم ولی تو با بقیه برام فرق داری میدونی که
با گریه بغلم کرد دستمو دور کمرش حلقه کردم سرشو بوسیدم نوازش کردم
ات: عوضی ازدواج کردی
جیمین: من باهاش ازدواج نکردم کوچولو فقط خودشون یه شایعه درست کردن انداختن وسط گفتن باید بگم که باهاش ازدواج کردم تهدیدم کردن منم مجبور شدم
ات: واقعاً
جیمین: آره کوچولو
ادامه دارد....
Part...11
همه با خوشحالی نگامون میکردن ولی جیمین یه کنار با چشمای خیس تو چشام زل زده بود چشامو بستم نفس عمیقی کشیدم خواستم یه قدم بردارم که بیهوش شدم افتادم زمین
«ویوجیمین»
با افتادن ات سریع بلند شدم قبل از اینکه کای بخواد بهش دست بزنه ات رو بغل کردم برداشتم بردم
جیمین: زود باشین پزشک سلطنتی رو صدا کنید
بردم گذاشتمش تو اتاقش پشت سرم همه وارد شدن از یه طرفی خوشحال بودم عروسی نیمه مونده بود
بعد از یک ساعت دکتر سلطنتی بیرون اومد سریع رفتم جلو
جیمین: حالش خوبه
دکتر: بله خوبن
پادشاه: میتونیم ببینمش
دکتر: بله پادشاه
همه رفتن داخل منم بیرون منتظر موندم بعد اینکه اونا برن برم داخل
تهیونگ: دادا کای هم بیهوش شد ( با خنده)
جیمین: اون چرا
تهیونگ: آبجی کوچولوم تو خوابش شما رو صدا میزد یهو کای هم بیهوش شد ( با خنده)
جیمین: واقعاً
تهیونگ: به جون خودم و خودت بیا بریم داخل
رفتیم داخل هیچکس نبود ات هم روی تخت دراز کشیده بود مثل فرشته خواب بود از دور فقط نگاهش کردم
تهیونگ: من جلوی در هستم کسی اومد بهت خبر میدم سر تکون دادم رفت بیرون کنارش روی تخت نشستم دستشو گرفتم
جیمین: پرنسس کوچولوم بیدار شو دیگه ببین من اومدم
آروم چشماشو باز کرد با اون چشمای خوشگلش بهم نگاه کرد
ات: تو اینجا چیکار میکنی من چرا اینجام
جیمین: وسط مراسم از حال رفتی آوردمت اینجا
ات: ولی تو
جیمین: میدونم میدونم نباید من تو میاوردم ولی تو با بقیه برام فرق داری میدونی که
با گریه بغلم کرد دستمو دور کمرش حلقه کردم سرشو بوسیدم نوازش کردم
ات: عوضی ازدواج کردی
جیمین: من باهاش ازدواج نکردم کوچولو فقط خودشون یه شایعه درست کردن انداختن وسط گفتن باید بگم که باهاش ازدواج کردم تهدیدم کردن منم مجبور شدم
ات: واقعاً
جیمین: آره کوچولو
ادامه دارد....
- ۱.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط