#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۸: اولین ضربه
غروب شده بود.
سوآ کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و به باغ قصر نگاه می‌کرد.
در اتاق باز شد.
جونگ‌کوک برگشته بود.
— «سوآ؟»
سوآ آهسته برگشت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.
— «دیر شد، می‌دونم. یه کار پیش اومد...»
سوآ حرفش را قطع کرد.
— «مشکلی نیست.»
لحنش… عجیب بود.
خیلی خنثی.
جونگ‌کوک کمی مکث کرد.
— «حالت خوبه؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «چرا نباشه؟»
جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.
— «صبح خیلی تحت فشار بودی. فکر کردم شاید...»
— «لطفاً.»
سوآ دستش را بالا آورد.
— «لازم نیست اینقدر نگرانم باشی.»
جونگ‌کوک ابروهایش در هم رفت.
— «یعنی چی؟»
سوآ آرام گفت:
— «یعنی شاید بهتره یه کم فاصله بگیریم.»
چند ثانیه سکوت افتاد.
جونگ‌کوک خیره نگاهش کرد.
— «فاصله؟»
سوآ نگاهش را از او گرفت و به میز تکیه داد.
— «این رابطه… خیلی پیچیده شده.»
جونگ‌کوک با ناباوری خندید.
— «سوآ، صبح توی اون جلسه من جلوی همه...»
— دقیقاً.
سوآ سریع گفت.
— «جلوی همه.»
«جونگ‌کوک ساکت شد.»
سوآ ادامه داد:
— «فکر می‌کنی زندگی توی این قصر چیه؟...یه داستان عاشقانه؟»
نگاهش بالا آمد.
— «اینجا قدرته. سیاست. جایگاه.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «از کی این چیزها برات مهم شده؟»
سوآ چند قدم جلو آمد.
— «از وقتی فهمیدم بدونشون… هیچ‌کس جدی‌ات نمی‌گیره.»
جونگ‌کوک سرش را کمی کج کرد.
— «داری چی میگی؟»
سوآ خندید.
اما آن خنده… سرد بود.
— «بیا واقع‌بین باشیم.»
— «تو ولیعهدی.»
— «من یه طراح معمولی.»
مکث کرد*
— «این رابطه از اول هم خیلی… غیرمنطقی بود.»
جونگ‌کوک نگاهش را از صورتش برنداشت.
— «سوآ.»
فقط اسمش را گفت.
آرام.
اما هشداردهنده.
سوآ نفس عمیقی کشید.
و آخرین ضربه را زد.
— «شاید… من فقط از توجهی که گرفتم خوشم اومده بود.»
سکوت*
جونگ‌کوک تکان نخورد.
سوآ ادامه داد:
— «توجه ولیعهد… برای یه طراح معمولی چیز کوچیکی نیست.»
چشم‌های جونگ‌کوک آرام تیره شد.
— «یعنی می‌خوای بگی… از اول...»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «شاید از اول هم اونقدری که فکر می‌کردی… جدی نبود.»
اتاق کاملاً ساکت شد.
چند ثانیه.
جونگ‌کوک فقط نگاهش کرد.
نه عصبانی.
نه فریاد.
فقط نگاه.
و همین بدترش می‌کرد.
سوآ نگاهش را از او دزدید.
چون اگر یک ثانیه بیشتر نگاه می‌کرد…
احتمالاً می‌شکست.
جونگ‌کوک بالاخره آرام گفت:
— «باشه.»
فقط همین.
بعد برگشت.
و بدون اینکه چیز دیگری بگوید…
از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
سوآ چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
بعد ناگهان زانوهایش شل شد و روی زمین نشست.
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش بیرون نیاید.
— «متأسفم…»
اشک‌ها یکی یکی پایین می‌آمدند.
— واقعاً متأسفم.
[ادامه دارد...]
♡♡♡
درود دوستای قشنگم
من واقعا معذرت میخوام از همگی به خاطر دیر آپلود کردن این پارت
ویسگونم باگ داشت همه چی یهو خراب شد
الان که اومدم ویسگونم رو چک کردم دیدم ای وای پارت ۱۱۷ چندتا ازش آپلود شده با اینکه من فقط یه بار آپلود کردم
حسابی شرمنده همتونم
خلاصه که توی این چند روز حسابی عذاب وجدان داشتم
به خاطر همین برای پارت بعد هیچ شرطی نمیزارم و تا یکی دو ساعت دیگه پارت ۱۱۹ رو آپلود میکنم
ولی بازم ازم حمایت کنید و بهم انرژی بدید
تنهام نزارید...
بازم شرمنده...
دیدگاه ها (۱۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۷: تصمیمی که قلبش را شکستدر اتاق هنوز بست...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۶: تهدیددر بسته شد.اتاق ناگهان ساکت شد.سو...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۸: جایی که کسی نمی‌بیندسوآ هنوز اخم داشت.د...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۸: ناز کشیدن یک شاهزاده‌ی بدبختچند ثانیه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط