#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۶: تهدید
در بسته شد.
اتاق ناگهان ساکت شد.
سوآ صاف ایستاده بود.
— «اعلیحضرت…؟»
ملکه بدون لبخند جلو آمد. این بار خبری از نرمی همیشگی نبود.
— «بشین.»
این دستور بود، نه درخواست.
سوآ آهسته نشست، اما نگاهش را پایین نیاورد.
ملکه نزدیکتر شد.
— «فکر میکنی این چالش سه هفتهای یه فرصت برای توئه؟»
مکث*
— «اشتباه میکنی.»
از کیفش چند عکس بیرون آورد و روی میز انداخت.
سوآ نگاه کرد…
پدرش.
مادرش.
برادرش.
میرا جلوی کارگاه طراحی.
رنگ از صورتش پرید.
ملکه صدایش را پایین آورد.
آرام.
و همین ترسناکترش میکرد.
— «یه امضا از من کافیه.»
— «مغازه پدرت به جرم مالیاتی پلمب میشه.»
— «وام خونهتون بررسی میشه.»
— «دوست میرا از دانشگاه تعلیق میشه.»
— «برادرت… هوسوک؟»
— «یه پروندهی تخلف حرفهای براش ساخته میشه. هیچ جا استخدامش نمیکنن.»
سوآ نفسش لرزید.
— «شما… نمیتونین…»
ملکه یک قدم جلو آمد.
— «من ملکهام.»
سکوت»
— «و میتونم نابودت کنم.»
چشمهایش مستقیم در چشمهای سوآ قفل شد.
— «اگه از جونگکوک جدا نشی…»
— «اگه کاری نکنی که خودش ازت فاصله بگیره…»
— «اگه توی این سه هفته حتی یک قدم جلو بیای…»
صدایش سردتر شد.
— «قول میدم خانوادهات هر روز آرزو کنن کاش هیچوقت دخترشون وارد این قصر نشده بود.»
اشک توی چشمهای سوآ جمع شد، اما پایین نیامد.
ملکه ادامه داد:
— «تو انتخاب داری.»
— «یا خودت بری…»
— «یا من همهچیزتو میگیرم.»
سوآ با صدای خشدار گفت:
— «جونگکوک وقتی بفهمه...»
ملکه لبخند کوتاهی زد.
— «نمیفهمه.»
— «چون اگه حتی یه کلمه بهش بگی…»
— «اولین چیزی که نابود میشه، خانوادهاته.»
ضربهی آخر را آرام زد.
— «سه روز وقت داری.»
— «یا ازش جدا میشی…»
— «یا من شروع میکنم.»
ملکه به سمت در رفت.
قبل از خروج، بدون اینکه برگردد گفت:
— «ببینیم عشق قویتره…»
— «یا ترس.»
در بسته شد.
و سوآ موند.
با اتاقی که ناگهان کوچیکتر شده بود.
و قلبی که برای اولین بار…
واقعاً ترسیده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
۴۵ لایک
۲۶ بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۱۶: تهدید
در بسته شد.
اتاق ناگهان ساکت شد.
سوآ صاف ایستاده بود.
— «اعلیحضرت…؟»
ملکه بدون لبخند جلو آمد. این بار خبری از نرمی همیشگی نبود.
— «بشین.»
این دستور بود، نه درخواست.
سوآ آهسته نشست، اما نگاهش را پایین نیاورد.
ملکه نزدیکتر شد.
— «فکر میکنی این چالش سه هفتهای یه فرصت برای توئه؟»
مکث*
— «اشتباه میکنی.»
از کیفش چند عکس بیرون آورد و روی میز انداخت.
سوآ نگاه کرد…
پدرش.
مادرش.
برادرش.
میرا جلوی کارگاه طراحی.
رنگ از صورتش پرید.
ملکه صدایش را پایین آورد.
آرام.
و همین ترسناکترش میکرد.
— «یه امضا از من کافیه.»
— «مغازه پدرت به جرم مالیاتی پلمب میشه.»
— «وام خونهتون بررسی میشه.»
— «دوست میرا از دانشگاه تعلیق میشه.»
— «برادرت… هوسوک؟»
— «یه پروندهی تخلف حرفهای براش ساخته میشه. هیچ جا استخدامش نمیکنن.»
سوآ نفسش لرزید.
— «شما… نمیتونین…»
ملکه یک قدم جلو آمد.
— «من ملکهام.»
سکوت»
— «و میتونم نابودت کنم.»
چشمهایش مستقیم در چشمهای سوآ قفل شد.
— «اگه از جونگکوک جدا نشی…»
— «اگه کاری نکنی که خودش ازت فاصله بگیره…»
— «اگه توی این سه هفته حتی یک قدم جلو بیای…»
صدایش سردتر شد.
— «قول میدم خانوادهات هر روز آرزو کنن کاش هیچوقت دخترشون وارد این قصر نشده بود.»
اشک توی چشمهای سوآ جمع شد، اما پایین نیامد.
ملکه ادامه داد:
— «تو انتخاب داری.»
— «یا خودت بری…»
— «یا من همهچیزتو میگیرم.»
سوآ با صدای خشدار گفت:
— «جونگکوک وقتی بفهمه...»
ملکه لبخند کوتاهی زد.
— «نمیفهمه.»
— «چون اگه حتی یه کلمه بهش بگی…»
— «اولین چیزی که نابود میشه، خانوادهاته.»
ضربهی آخر را آرام زد.
— «سه روز وقت داری.»
— «یا ازش جدا میشی…»
— «یا من شروع میکنم.»
ملکه به سمت در رفت.
قبل از خروج، بدون اینکه برگردد گفت:
— «ببینیم عشق قویتره…»
— «یا ترس.»
در بسته شد.
و سوآ موند.
با اتاقی که ناگهان کوچیکتر شده بود.
و قلبی که برای اولین بار…
واقعاً ترسیده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
۴۵ لایک
۲۶ بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۷k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط