ناله از دوری آن کن که تو را می فهمد

ناله از دوری آن کن که تو را می فهمد
عشق خود صرف همان کن که تو را می فهمد

درد دل،شعر قشنگ،این همه احساس لطیف
به کسی این سه بیان کن که تو را می فهمد

نوجوانی و جوانی چو بهاریست به عمر
پای آن ، عمر خزان کن که تو را می فهمد

دل به هر بار غم و درد فرو می ریزد
به کسی پس نگران کن که تو را می فهمد

عاشقی سود ندارد به خدا من دیدم
پای آن یار زیان کن که تو را می فهمد

اشک وصل است به خون دل و آن شاهرگت
بهر آن اشک روان کن که تو را می فهمد

گر غمت خلق بدانند شماتت بکنند
پیش آن سرت عیان کن که تو را می فهمد

بگذار هر که دلش با تو نباشد برود
به کسی هی تو بمان کن که تو را می فهمد...
@lovebandar
#چوکِ‌بندر
دیدگاه ها (۰)

ای عشق که پایان تو پایان زلالی سترویای تو سرمنشاء آشفته خیال...

سلامی از دل به دلبر دیرینه ام . امروز خود را بسان موری در مل...

چی سر من آوردیکه هرچی میگی میگم قبولهزود به زود تنگ میشهدل و...

من نمی توانماما بگذار شعرهایمتو را لمس کنند...@lovebandar

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁷ ات مظلوم ترسیده: خب...

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط