آوار را پس می‌زند، آهسته آهسته شاید عزیزی زیر این دیوارها باشد

جایی که در آن جا همیشه عشق جاری بود
مدفون شده حالا تمام آرزوهایش
دیگر صدای خنده ی کودک نمی آید
دیگر نمی آید چرا او سوی بابایش
دیدگاه ها (۰)

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گو...

*.the Law of Violence.*

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

عاشقانه های شبنم

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط