📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭
[دیدگاه تهیونگ]
شب از راه رسیده بود و خونه توی یه سکوتِ سنگین و ترسناک فرو رفته بود. آنجین بالاخره خوابش برد و با صدای آروم و بیگناهش، انگار یه ذره آرامش به محیط برگردوند. من هم فکر کردم بالاخره وقتشه؛ میخواستم خیلی سریع و مثل یه سایه، از جلوی چشمهای اون مرد دور بشم و برم توی پناهِ اتاقم.
اما درست وقتی که داشتم با احتیاط و بیصدا از کنار سالن رد میشدم، یهو احساس کردم مچ دستم توی یه فشارِ مرگبار اسیر شد. لرزیدم و با صدایی که از ترس داشت میلرزید، گفتم: «جـ… جونگکوک! دستم… دستمو ول کن!» 😰اون با یه نگاهِ سرد و نافذ، منو به سمت خودش کشید. «کجا داری میری؟»
سعی کردم خودم رو نشون ندم که دارم از ترس میترکم، اما صدام داشت لو میداد که چقدر وحشتزدهام. «میخوام برم بخوابم دیگه… همین.»
جونگکوک یه لبخندِ کنایهآمیز زد، از اون لبخندهایی که آدم رو از درون میلرزونه. «دیشب هم همین رو گفتی، اما وقتی اومدم اتاقت، تو اونجا نبودی…»
با بهت و شوک بهش زل زدم. «یعنی چی؟ من که تمام مدت توی اتاقم بودم!»
«کجا بودی؟» این بار لحنش از سردی به حالتِ تهدیدآمیز تغییر کرد.
«دارم راستشو میگم… واقعاً جایی نرفته بودم.»
جونگکوک یه قدم اومد جلوتر، طوری که سایهاش روی من سنگینی میکرد. «انگار اون تنبیه دیروز برات کافی نبود، درسته؟»
قلبم مثل یه پرنده توی قفس داشت میکوبید به سینهام. باالتماس و التماس گفتم: «جونگکوک… خواهش میکنم… نه…»
«پس بگو کجا رفته بودی!» فریادش رو توی گوشم پیچید.
«من هیچجا نبودم! قسم میخورم!»
«ببین تهیونگ… باز هم خودت باعث شدی که کتک بخوری. با دروغگوییهات فقط داری آتیش به خودت میزنی.»
«نه! دستمو ول کن جونگکوک!» فریاد زدم، اما اون اصلاً گوشش بدهکار نبود.
اصلاً درک نمیکردم چرا اینطوری میشه! اون از صبح، جلوی آنجین چقدر مهربون، گرم و حتی شیرین بود… چطور ممکنه همون آدم، الان بخواد دوباره من رو داغون کنه؟ این دو روییِ اون، از هر چیزی بیشتر من رو میشکست. 💔
بدون هیچ حرف دیگهای، دوباره مچ دستم رو محکم گرفت و دقیقاً مثل دیروز، من رو با خشونت به سمت اتاقم کشید. در رو بست و بدون هیچ ملاحظهای، شروع کرد به کتک زدنم. هر ضربهای که به بدنم میخورد، انگار یه خنجر توی روحم فرو میرفت. اونقدر وحشی بود که حتی به نفس کشیدنم هم توجه نمیکرد.
آخر سر، در حالی که من روی زمین افتاده بودم و از درد حتیوانِ ناله کردن هم نداشتم، برگشت و با لحنی بیرحم گفت: «هر دفعه بهم دروغ بگی، دقیقاً همینطوری میزنمت. یادت باشه.»
و بعد، خیلی راحت از اتاق رفت بیرون، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
من اونجا موندم. روی زمینِ سرد اتاق، در حالی که بدنم از درد و کبودی میلرزید. اصلاً درک نمیکردم… اون میگه عاشقمه! آخه کسی که عاشق باشه، معشوقش رو اینطوری داغون میکنه؟ چطور میتونه با همون دستهایی که صبح با محبت با خواهر من بازی میکرد، من رو اینطور شکنجه کنه؟
نفسم به زور بالا میاومد. حتی میتونستم احساس کنم که ریههام برای گرفتنِ هوا با سختی تلاش میکنن. از شدت درد، دیگه حتی توانِ این رو نداشتم که بلند بشم یا از جام تکون بخورم. چشمام از شدت خستگی و درد بسته شد و همونطور روی زمین، غرق در یه خوابِ تلخ و پر از کابوس شدم. 😴🌑
[فلشبک به صبح روز بعد]
وقتی بیدار شدم، انگار یه کوه از درد روی بدنم سنگینی میکرد. با کلی زحمت و لرزش، از تخت بلند شدم. هر تکون کوچیکی، تمام زخمهای دیشب رو دوباره زنده میکرد. سعیکردم برم حمام تا شاید کمی با آبِ سرد حال و حالم بهتر بشه.
بعد از اینکه با سختی خودم رو جمع و جور کردم، موهام رو خشک نکردم؛ چون اصلاً توانِ این کار رو نداشتم. فقط لباسهای مدرسهام رو پوشیدم. میدونستم باید برم دانشگاه، چون تحصیلاتم تنها چیزی بود که برام اهمیت داشت و نمیخواستم به خاطر این وضعیت، آیندهام رو از دست بدم.
با بدنی که انگار از پا افتاده بود، از پلهها پایین رفتم. پایین، جونگکوک روی مبل نشسته بود و آنجین هم کنارش داشت با بازیهاش سرگرم میشد. دلم میخواست مثل یه سایه از اونجا رد بشم و فرار کنم، اما درست وقتی که داشتم به سمت در میرفتم، صدای بم و مقتدرش بلند شد:
«تهیونگ!»
با ترس و لرز، و در حالی که تمام وجودم میلرزید، گفتم: «بـ… بله؟» 😰
نگاهش رو از آنجین گرفت و به من دوخت. «چرا میخوای تنها بری؟ بیا با هم بریم دانشگاه))
پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭
[دیدگاه تهیونگ]
شب از راه رسیده بود و خونه توی یه سکوتِ سنگین و ترسناک فرو رفته بود. آنجین بالاخره خوابش برد و با صدای آروم و بیگناهش، انگار یه ذره آرامش به محیط برگردوند. من هم فکر کردم بالاخره وقتشه؛ میخواستم خیلی سریع و مثل یه سایه، از جلوی چشمهای اون مرد دور بشم و برم توی پناهِ اتاقم.
اما درست وقتی که داشتم با احتیاط و بیصدا از کنار سالن رد میشدم، یهو احساس کردم مچ دستم توی یه فشارِ مرگبار اسیر شد. لرزیدم و با صدایی که از ترس داشت میلرزید، گفتم: «جـ… جونگکوک! دستم… دستمو ول کن!» 😰اون با یه نگاهِ سرد و نافذ، منو به سمت خودش کشید. «کجا داری میری؟»
سعی کردم خودم رو نشون ندم که دارم از ترس میترکم، اما صدام داشت لو میداد که چقدر وحشتزدهام. «میخوام برم بخوابم دیگه… همین.»
جونگکوک یه لبخندِ کنایهآمیز زد، از اون لبخندهایی که آدم رو از درون میلرزونه. «دیشب هم همین رو گفتی، اما وقتی اومدم اتاقت، تو اونجا نبودی…»
با بهت و شوک بهش زل زدم. «یعنی چی؟ من که تمام مدت توی اتاقم بودم!»
«کجا بودی؟» این بار لحنش از سردی به حالتِ تهدیدآمیز تغییر کرد.
«دارم راستشو میگم… واقعاً جایی نرفته بودم.»
جونگکوک یه قدم اومد جلوتر، طوری که سایهاش روی من سنگینی میکرد. «انگار اون تنبیه دیروز برات کافی نبود، درسته؟»
قلبم مثل یه پرنده توی قفس داشت میکوبید به سینهام. باالتماس و التماس گفتم: «جونگکوک… خواهش میکنم… نه…»
«پس بگو کجا رفته بودی!» فریادش رو توی گوشم پیچید.
«من هیچجا نبودم! قسم میخورم!»
«ببین تهیونگ… باز هم خودت باعث شدی که کتک بخوری. با دروغگوییهات فقط داری آتیش به خودت میزنی.»
«نه! دستمو ول کن جونگکوک!» فریاد زدم، اما اون اصلاً گوشش بدهکار نبود.
اصلاً درک نمیکردم چرا اینطوری میشه! اون از صبح، جلوی آنجین چقدر مهربون، گرم و حتی شیرین بود… چطور ممکنه همون آدم، الان بخواد دوباره من رو داغون کنه؟ این دو روییِ اون، از هر چیزی بیشتر من رو میشکست. 💔
بدون هیچ حرف دیگهای، دوباره مچ دستم رو محکم گرفت و دقیقاً مثل دیروز، من رو با خشونت به سمت اتاقم کشید. در رو بست و بدون هیچ ملاحظهای، شروع کرد به کتک زدنم. هر ضربهای که به بدنم میخورد، انگار یه خنجر توی روحم فرو میرفت. اونقدر وحشی بود که حتی به نفس کشیدنم هم توجه نمیکرد.
آخر سر، در حالی که من روی زمین افتاده بودم و از درد حتیوانِ ناله کردن هم نداشتم، برگشت و با لحنی بیرحم گفت: «هر دفعه بهم دروغ بگی، دقیقاً همینطوری میزنمت. یادت باشه.»
و بعد، خیلی راحت از اتاق رفت بیرون، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
من اونجا موندم. روی زمینِ سرد اتاق، در حالی که بدنم از درد و کبودی میلرزید. اصلاً درک نمیکردم… اون میگه عاشقمه! آخه کسی که عاشق باشه، معشوقش رو اینطوری داغون میکنه؟ چطور میتونه با همون دستهایی که صبح با محبت با خواهر من بازی میکرد، من رو اینطور شکنجه کنه؟
نفسم به زور بالا میاومد. حتی میتونستم احساس کنم که ریههام برای گرفتنِ هوا با سختی تلاش میکنن. از شدت درد، دیگه حتی توانِ این رو نداشتم که بلند بشم یا از جام تکون بخورم. چشمام از شدت خستگی و درد بسته شد و همونطور روی زمین، غرق در یه خوابِ تلخ و پر از کابوس شدم. 😴🌑
[فلشبک به صبح روز بعد]
وقتی بیدار شدم، انگار یه کوه از درد روی بدنم سنگینی میکرد. با کلی زحمت و لرزش، از تخت بلند شدم. هر تکون کوچیکی، تمام زخمهای دیشب رو دوباره زنده میکرد. سعیکردم برم حمام تا شاید کمی با آبِ سرد حال و حالم بهتر بشه.
بعد از اینکه با سختی خودم رو جمع و جور کردم، موهام رو خشک نکردم؛ چون اصلاً توانِ این کار رو نداشتم. فقط لباسهای مدرسهام رو پوشیدم. میدونستم باید برم دانشگاه، چون تحصیلاتم تنها چیزی بود که برام اهمیت داشت و نمیخواستم به خاطر این وضعیت، آیندهام رو از دست بدم.
با بدنی که انگار از پا افتاده بود، از پلهها پایین رفتم. پایین، جونگکوک روی مبل نشسته بود و آنجین هم کنارش داشت با بازیهاش سرگرم میشد. دلم میخواست مثل یه سایه از اونجا رد بشم و فرار کنم، اما درست وقتی که داشتم به سمت در میرفتم، صدای بم و مقتدرش بلند شد:
«تهیونگ!»
با ترس و لرز، و در حالی که تمام وجودم میلرزید، گفتم: «بـ… بله؟» 😰
نگاهش رو از آنجین گرفت و به من دوخت. «چرا میخوای تنها بری؟ بیا با هم بریم دانشگاه))
- ۷۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط