📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان
[دیدگاه تهیونگ]

توی اتاق، هوا سنگین‌تر از همیشه بود. انگار اکسیژن هم از ترسِ اون آدمِ عصبی، فرار کرده بود. جونگ‌کوک با چشم‌هایی که از شدت خشم برق می‌زد، لباس‌ها رو جلوی صورتم گرفت و با صدایی که از شدت عصبانیت دورگه شده بود، فریاد زد: «این لباس‌ها مال کیه؟!»

من فقط تونستم خیره نگاهش کنم. لرزش بدنم اون‌قدر زیاد بود که کلمات توی گلویم گیر کرده بودن. سکوت کردم.

«چرا بهم نمی‌گی این لباس‌ها مال کیه؟!» دوباره داد کشید، طوری که انگار می‌خواست دیوارهای اتاق رو بترکونه.

من باز هم نتونستم چیزی بگم. فقط می‌خواستم اون از اینجا بره، می‌خواستم این کابوس تموم بشه.

«تهیونگ! دارم با تو حرف می‌زنم!» عربده‌اش مثل تازیانه به گوشم خورد.

با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفتم: «اون… اونلباس‌های مامانمه…»

جونگ‌کوک با پوزخندی تلخ و پر از تمسخر، لباس رو تکون داد و داد زد: «لباسِ مامانت؟! این‌قدر کوچیک و ظریفه؟ این لباس مال یه دخترِ ۱۹ ساله‌ست! داری منو مسخره می‌کنی؟!»

می‌دونستم… می‌دونستم هر چقدر هم تلاش کنم، اون حرف‌های من رو باور نمی‌کنه. اون توی دنیای خودش بود، دنیایی که توش همه چیز یعنی دروغ و خیانت. پس فقط با یه صدای شکسته و بی‌رمق گفتم: «متأسفم…»

اما خشم اون آروم نمی‌گرفت. جونگ‌کوک با لحنی که انگار داشت یه حکم اعدام رو صادر می‌کرد، گفت: «مگه بهت نگفتم با اون کات کنی؟ یا نکنه یکی دیگه هم هست که داری ازش پنهان می‌کنی و به من نمی‌گی؟»

«من… من…»

هنوز کلمه‌ی بعدی توی دهنم نیومده بود که یهو، یه دردِ سوزان و وحشتناک روی گونه‌ام پیچید. ضربه‌ی محکمی بود که من رو به عقب پرت کرد. جونگ‌کوک… اون من رو زده بود! 😭

«بگو! چرا نمی‌گی این‌ها مال کیه؟!» دوباره با خشم داد زد.

اشک توی چشمام حلقه زده بود، با التماس گفتم: «گفتم که… گفتم مال مامانمه…»

جونگ‌کوک با نگاهی که دیگه هیچ انسانیتی توش دیدهنمی‌شد، گفت: «که نمی‌گی؟ باشه… وقتی خودم نشونت دادم، اون‌وقت می‌فهمی!»

و بعد، چیزی دیدم که تمام وجودم رو منجمد کرد. اون کمربندش رو از کمر باز کرد. صدای کشیده شدن چرم کمربند، مثل صدای مرگ بود. من ناخودآگاه عقب عقب رفتم، تا جایی که کمرم به دیوار خورد. اون مدام جلو می‌اومد، مثل یه شکارچی که داره طعمه‌اش رو محاصره می‌کنه.

با التماس و گریه گفتم: «جونگ‌کوک… خواهش می‌کنم… نیا نزدیک… لطفاً…»

اون با یه لبخندِ سرد و بی‌روح گفت: «که نیام؟ آره، به همین خیال باش!»

و بعد… کابوس شروع شد. ضربات کمربند، طوری که انگار داشت روحم رو تکه‌تکه می‌کرد. من فقط می‌تونستم التماس کنم و از درد به خودم بپیچم. بعد از دو ساعتِ جهنمی، بالاخره ول‌ام کرد. اون با بی‌خیالی‌ترین حالت ممکن از اتاق بیرون رفت و من… من همون‌جا روی زمین سرد افتادم، در حالی که بدنم از درد و تحقیر بی‌جان بود.

[دیدگاه جونگ‌کوک]

وقتی اون لباس‌های زنونه و ظریف رو توی کمد تهیونگ دیدم، انگار خون توی رگ‌هام منجمد شد و بعد فوران کرد. خون!عصبانیت مثل یه دیو بود که توی سرم می‌چرخید. هر چی ازش می‌پرسیدم، همون جوابِ مسخره رو می‌داد: “مال مامانمه”.

آخه چطور ممکنه مامانش ۱۹ سال داشته باشه؟! اون داشت من رو احمق فرض می‌کرد. داشت با من بازی می‌کرد. تمام وجودم از این دروغ‌های بی‌مورد داشت منفجر می‌شد. داشتم دیوانه می‌شدم! حس می‌کردم داره به تمام غرور و قدرت من توهین می‌کنه.

وقتی دیدم باز هم حقیقت رو بهم نمی‌گه، دیگه کنترل خودم رو از دست دادم. کمربندم رو درآوردم و شروع کردم به تخلیه کردن تمام خشمم روی اون. وقتی تموم شد، دیگه حتی نمی‌خواستم نگاهش کنم. با بدنی که از خون و خشم آلوده بود، از اون خونه بیرون زدم و مستقیم رفتم به عمارت خودم.

[دیدگاه تهیونگ]

چند دقیقه‌ای گذشت که اونجا، روی اون زمین سرد و تاریک افتاده بودم. بدنم… بدنم داشت از هم می‌پاشید. هر جای بدنم که به زمین می‌خورد، انگار آتیش می‌گرفت. با سختی، با لرزش و با تمام توانِ باقی‌مونده‌ام، سعی کردم بلند بشم.

به زور می‌تونستم راه برم. هر قدمی که برمی‌داشتم، مثل فرو رفتن یه میخ توی استخون بود. رفتم سمت حمام، فقط می‌خواستم زیر آب سرد برم، شاید بتونم این درد و این حسِ بی‌پناهی رو کمی آروم کنم .

وقتی از حمام اومدم بیرون، حتی توانِ این رو نداشتم که موهام رو خشک کنم. با بدنی که از درد می‌لرزید و روحم که کاملاً شکسته بود، خودم رو روی تخت انداختم. چشمهام سنگین بودن و تنها چیزی که می‌خواستم، این بود که از دنیا جدا بشم… و بخوابم.

پایان پارت پنجم
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت چهارم

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت چهارم: سایه‌های سیاه و سوءتفاهمِ مرگ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط