ادامه پارت ۸

جونگ‌کوک با یه حالتِ مرموز، از جاش بلند شد و اومد سمت من. قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، من رو توی آغوشش کشید. این آغوش… نه گرم بود و نه امن، فقط برام وحشتناک بود. بعد از اینکه من رو با ملایمتِ کاذبی توی ماشین گذاشت، بادیگاردها هم به سمت دانشگاه حرکت کردن.

من فقط به پنجره خیره شده بودم و به این فکر می‌کردم که چقدر این زندگی داره من رو ذره‌ذره از بین می‌بره…

پایان پارت هشتم
دیدگاه ها (۰)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭[دیدگاه ته...

ادامه پارت ۷

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط