Really love
Really love
Part⁴
بعدش رفتیم توی اون کلبه چوبی که خریده بودیم
اونجا یه مبل دونفره بود و منم رفتم نشستم روش
بچه های روی زمین نشستن و شروع کردن به صحبت
جنی:واییی من نیم ساعت عکس گرفتم خسته شدم تو سه ساعته داری عکس میگیری
-اره حق با توعه...ولی تازه ۵ تا عکس خوب در اومد اوفففف
همه:چیییییییی؟
-یا خدا چی شدین؟
جنی:تو کلا ۵ تا عکس گرفتی؟
-نه ۱۶۱ عکس گرفتم،۵تاش خوب دراومد
همه:واییییییییییی!
خندم گرفته بود ولی بازم باید جدی میبودم
بعد نیم ساعت صحبت،تهیونگ گفت
تهیونگ:بچه ها میاید بریم ابشار،یکم دور هست ولی خیلی قشنگه بیاید بریم اب بازی
همه تایید دادن ولی من واقعا حال ندارم..همزمان که دراز میکشیدم گفتم
-بچه ها شما برید من نمیام
لیسا:لیلی میخوام اذیتت کنم بیا دیگه(پوزخند)
[ویو جونگکوک]
وقتی لیلی گفت نمیاد ناراحت شدم که لیسا این حرفو زد
+لیسا نظرت چیه بری بیرون؟
لیسا:باشه(لبخند)
وقتی همه رفتن من پایین مبل نشستم و گفتم
+لیلی واقعا نمیای؟(بغض)
وقتی بغضمو دید دستشو روی موهام کشید و با لحن خیلییی مهربون گفت
-اصن حال راه رفتن ندارم کوکی(لبخند)
رفتم لباساشو گذاشتم توی ساکم و کفشاش رو پاش کردم
+بیا رو کولم
اولش مخالفت کرد ولی وقتی دید جدیم قبول کرد
دستاشو دور گردنم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد
از در رفتیم بیرون و همه با دیدنمون تعجب کردن
لیلی سرشو گذاشت روی شونم تا بخوابه
+لیلی..بیداری؟
-اره(خمیازه)
+میگم تو کلا چند کیلویی؟
-۵۵ کیلو
+تو از وزنه ای که من میزنم سبک تری
-ولم کن میخوام بخوابمممم
+باشه باشه
داشتیم میرفتیم..حدود دو یا یک ساعت راه بود و ما الان ۱۰ دقیقه شده که راه میریم
متوجه شدم لیلی خوابش برده
تهیونگ در گوشم گفت
تهیونگ:داداش کمرت درد نگرفت؟میخوای بدیش به من؟اخه خوابش برده(اروم)
+اره میدونم که خوابه،ولی نه میترسم بیدار بشه..میدونی کلا ۵۵ کیلوعه
تهیونگ:واقعا؟ازش بعید هم نیست تقریبا هیچی نمیخوره
که نامجون صداش زد و رفت
کم کم داشت دست لیلی باز میشد
به تهیونگ اشاره کردم بیاد
+تهیونگ دست لیلی داره باز میشه
دو دقیقه بگیرش من بغلش کنم
تهیونگ همین کارو کرد و من لیلی رو براید استایل بغل کردم
بعد دو ساعت بلاخره رسیدیم و لیلی رو بیدار کردم با اینکه دلم نمیخواست!
خیلییییی کیوت بیدار شد و دید بغل منه
-منو بزار پایین ببینم مگه من بچه ام؟
+اولا بله بچه ای دوما الان میزارمت پایین
یه چشم غره بهم رفت و اومد پایین
نشستیم روی زیراندازی که یونگی انداخته بود
برای نهار،پیتزا میخوردیم ولی لیلی فقط اب میخورد
+لیلی
-ب...
که سریع پیتزارو توی دهنش گذاشتم
+غذاتو بخور
خندید و شروع کرد به خوردن
رفتیم لب ابشار تا...
---------------------------------
ادامه دارد....
شرایط:نداریم چون دیر گذاشتم
دوستون دارم عشقولیامم
Part⁴
بعدش رفتیم توی اون کلبه چوبی که خریده بودیم
اونجا یه مبل دونفره بود و منم رفتم نشستم روش
بچه های روی زمین نشستن و شروع کردن به صحبت
جنی:واییی من نیم ساعت عکس گرفتم خسته شدم تو سه ساعته داری عکس میگیری
-اره حق با توعه...ولی تازه ۵ تا عکس خوب در اومد اوفففف
همه:چیییییییی؟
-یا خدا چی شدین؟
جنی:تو کلا ۵ تا عکس گرفتی؟
-نه ۱۶۱ عکس گرفتم،۵تاش خوب دراومد
همه:واییییییییییی!
خندم گرفته بود ولی بازم باید جدی میبودم
بعد نیم ساعت صحبت،تهیونگ گفت
تهیونگ:بچه ها میاید بریم ابشار،یکم دور هست ولی خیلی قشنگه بیاید بریم اب بازی
همه تایید دادن ولی من واقعا حال ندارم..همزمان که دراز میکشیدم گفتم
-بچه ها شما برید من نمیام
لیسا:لیلی میخوام اذیتت کنم بیا دیگه(پوزخند)
[ویو جونگکوک]
وقتی لیلی گفت نمیاد ناراحت شدم که لیسا این حرفو زد
+لیسا نظرت چیه بری بیرون؟
لیسا:باشه(لبخند)
وقتی همه رفتن من پایین مبل نشستم و گفتم
+لیلی واقعا نمیای؟(بغض)
وقتی بغضمو دید دستشو روی موهام کشید و با لحن خیلییی مهربون گفت
-اصن حال راه رفتن ندارم کوکی(لبخند)
رفتم لباساشو گذاشتم توی ساکم و کفشاش رو پاش کردم
+بیا رو کولم
اولش مخالفت کرد ولی وقتی دید جدیم قبول کرد
دستاشو دور گردنم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد
از در رفتیم بیرون و همه با دیدنمون تعجب کردن
لیلی سرشو گذاشت روی شونم تا بخوابه
+لیلی..بیداری؟
-اره(خمیازه)
+میگم تو کلا چند کیلویی؟
-۵۵ کیلو
+تو از وزنه ای که من میزنم سبک تری
-ولم کن میخوام بخوابمممم
+باشه باشه
داشتیم میرفتیم..حدود دو یا یک ساعت راه بود و ما الان ۱۰ دقیقه شده که راه میریم
متوجه شدم لیلی خوابش برده
تهیونگ در گوشم گفت
تهیونگ:داداش کمرت درد نگرفت؟میخوای بدیش به من؟اخه خوابش برده(اروم)
+اره میدونم که خوابه،ولی نه میترسم بیدار بشه..میدونی کلا ۵۵ کیلوعه
تهیونگ:واقعا؟ازش بعید هم نیست تقریبا هیچی نمیخوره
که نامجون صداش زد و رفت
کم کم داشت دست لیلی باز میشد
به تهیونگ اشاره کردم بیاد
+تهیونگ دست لیلی داره باز میشه
دو دقیقه بگیرش من بغلش کنم
تهیونگ همین کارو کرد و من لیلی رو براید استایل بغل کردم
بعد دو ساعت بلاخره رسیدیم و لیلی رو بیدار کردم با اینکه دلم نمیخواست!
خیلییییی کیوت بیدار شد و دید بغل منه
-منو بزار پایین ببینم مگه من بچه ام؟
+اولا بله بچه ای دوما الان میزارمت پایین
یه چشم غره بهم رفت و اومد پایین
نشستیم روی زیراندازی که یونگی انداخته بود
برای نهار،پیتزا میخوردیم ولی لیلی فقط اب میخورد
+لیلی
-ب...
که سریع پیتزارو توی دهنش گذاشتم
+غذاتو بخور
خندید و شروع کرد به خوردن
رفتیم لب ابشار تا...
---------------------------------
ادامه دارد....
شرایط:نداریم چون دیر گذاشتم
دوستون دارم عشقولیامم
- ۲.۴k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط