فیک
فاصلهای به اندازهی یه نگاه
پارت بیستم | یه روز معمولی...
📍سئول | Lumière Café 🕒 ساعت ۴:۳۸ عصر
(ویو لیا)
همیشه فکر میکردم آدمها از روی عادت، یه مسیر مشخص رو انتخاب میکنن.
یه نونوایی...
یه ایستگاه اتوبوس...
یه کافه...
بدون اینکه خودشون متوجه بشن، اون مکان تبدیل میشه به بخشی از روزشون.
برای من، این کافه همین بود.
ولی...
کمکم حس میکردم برای یه نفر دیگه هم داره همین اتفاق میافته.
---
صدای زنگ در کافه بلند شد.
بیاختیار سرمو بلند کردم.
جونگکوک وارد شد.
این بار حتی دور و برش رو نگاه نکرد.
انگار از قبل میدونست کجا میخواد بشینه.
رفت همون میز کنار پنجره.
کلاهش رو درنیاورد، فقط ماسکش رو یه ذره پایین کشید تا بتونه قهوه بخوره.
من لبخند خیلی ریزی زدم.
نمیدونم چرا...
ولی دیدن یه مشتری که دوباره برمیگرده، حس خوبی داشت.
---
همکارم آروم گفت:
«باز اومد.»
نگاهش کردم.
«کی؟»
«همون آقاهه.»
بعد با خنده ادامه داد:
«فکر کنم عاشق قهوههامون شده.»
شونه بالا انداختم.
«شاید.»
ولی ته دلم...
خودمم نمیدونستم فقط به خاطر قهوهست یا نه.
---
چند دقیقه بعد، سفارشش آماده شد.
این بار همکارم خودش رفت.
من مشغول درست کردن سفارش یه میز دیگه بودم.
یه لحظه از دور دیدم جونگکوک چیزی بهش گفت.
همکارم سرشو برگردوند سمت من.
بعد لبخند زد.
اومد کنارم.
«لیا.»
«هوم؟»
«گفت همون لاتهی دفعهی قبل خیلی خوب بود.»
بیاختیار لبخند زدم.
«خوبه.»
«پرسید امروزم خودت درستش کردی؟»
قلبم یه ضربه خورد.
«...بعد؟»
«گفتم آره.»
همکارم خندید.
«ظاهراً سلیقهت رو پسندیده.»
هیچی نگفتم.
فقط سعی کردم تمرکزم رو روی دستگاه اسپرسو نگه دارم.
---
حدود یه ساعت بعد، کافه خلوتتر شد.
من داشتم لیوانها رو میشستم.
همون موقع یه صدای آروم از کنارم اومد.
«ببخشید.»
سرمو برگردوندم.
جونگکوک کنار صندوق ایستاده بود.
«یه خودکار داری؟»
«آره.»
خودکارمو از جیب پیشبندم درآوردم و بهش دادم.
«بفرمایید.»
خودکار رو گرفت.
یه چیزی روی صفحهی آخر کتابش نوشت.
بعد درش رو بست و خودکار رو پس داد.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چشمم ناخودآگاه افتاد به جلد کتاب.
همون موقع اون متوجه نگاهم شد.
کتاب رو یه ذره بالا گرفت.
«خوندیش؟»
سرمو تکون دادم.
«نه، ولی اسمش رو شنیدم.»
«اگه اهل رمانی... خوبه.»
لبخند زدم.
«پس شاید یه روز خوندمش.»
اونم لبخند زد.
«امیدوارم.»
---
در کافه که پشت سرش بسته شد، یه حس عجیب توی دلم موند.
ما...
هنوز دربارهی چیزای خیلی معمولی حرف میزدیم.
قهوه.
کتاب.
هوا.
ولی همین حرفای معمولی...
کمکم باعث شده بود معذب بودن بینمون کمتر بشه.
---
(ویو جونگکوک)
سوار ماشین شدم.
کتاب هنوز توی دستم بود.
بازش کردم.
آخرین صفحه...
همون جایی که چند دقیقه پیش چیزی نوشته بودم.
با خودکار آبی، فقط یه جمله.
"لاتهی وانیل، با شربت کمتر."
خودم هم از دیدنش خندم گرفت.
تهیونگ که کنارم نشسته بود، یه نگاه به دفتر انداخت.
«داری یادداشت برمیداری؟»
دفتر رو بستم.
«آره.»
«چی نوشتی؟»
«یه چیزی که نمیخوام یادم بره.»
تهیونگ با شیطنت گفت:
«اسم یه قهوه؟»
لبخند زدم.
«آره...»
ولی ته دلم میدونستم...
فقط اسم قهوه نبود که نمیخواستم یادم بره.
ادامه دارد... 💜
پارت بیستم | یه روز معمولی...
📍سئول | Lumière Café 🕒 ساعت ۴:۳۸ عصر
(ویو لیا)
همیشه فکر میکردم آدمها از روی عادت، یه مسیر مشخص رو انتخاب میکنن.
یه نونوایی...
یه ایستگاه اتوبوس...
یه کافه...
بدون اینکه خودشون متوجه بشن، اون مکان تبدیل میشه به بخشی از روزشون.
برای من، این کافه همین بود.
ولی...
کمکم حس میکردم برای یه نفر دیگه هم داره همین اتفاق میافته.
---
صدای زنگ در کافه بلند شد.
بیاختیار سرمو بلند کردم.
جونگکوک وارد شد.
این بار حتی دور و برش رو نگاه نکرد.
انگار از قبل میدونست کجا میخواد بشینه.
رفت همون میز کنار پنجره.
کلاهش رو درنیاورد، فقط ماسکش رو یه ذره پایین کشید تا بتونه قهوه بخوره.
من لبخند خیلی ریزی زدم.
نمیدونم چرا...
ولی دیدن یه مشتری که دوباره برمیگرده، حس خوبی داشت.
---
همکارم آروم گفت:
«باز اومد.»
نگاهش کردم.
«کی؟»
«همون آقاهه.»
بعد با خنده ادامه داد:
«فکر کنم عاشق قهوههامون شده.»
شونه بالا انداختم.
«شاید.»
ولی ته دلم...
خودمم نمیدونستم فقط به خاطر قهوهست یا نه.
---
چند دقیقه بعد، سفارشش آماده شد.
این بار همکارم خودش رفت.
من مشغول درست کردن سفارش یه میز دیگه بودم.
یه لحظه از دور دیدم جونگکوک چیزی بهش گفت.
همکارم سرشو برگردوند سمت من.
بعد لبخند زد.
اومد کنارم.
«لیا.»
«هوم؟»
«گفت همون لاتهی دفعهی قبل خیلی خوب بود.»
بیاختیار لبخند زدم.
«خوبه.»
«پرسید امروزم خودت درستش کردی؟»
قلبم یه ضربه خورد.
«...بعد؟»
«گفتم آره.»
همکارم خندید.
«ظاهراً سلیقهت رو پسندیده.»
هیچی نگفتم.
فقط سعی کردم تمرکزم رو روی دستگاه اسپرسو نگه دارم.
---
حدود یه ساعت بعد، کافه خلوتتر شد.
من داشتم لیوانها رو میشستم.
همون موقع یه صدای آروم از کنارم اومد.
«ببخشید.»
سرمو برگردوندم.
جونگکوک کنار صندوق ایستاده بود.
«یه خودکار داری؟»
«آره.»
خودکارمو از جیب پیشبندم درآوردم و بهش دادم.
«بفرمایید.»
خودکار رو گرفت.
یه چیزی روی صفحهی آخر کتابش نوشت.
بعد درش رو بست و خودکار رو پس داد.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چشمم ناخودآگاه افتاد به جلد کتاب.
همون موقع اون متوجه نگاهم شد.
کتاب رو یه ذره بالا گرفت.
«خوندیش؟»
سرمو تکون دادم.
«نه، ولی اسمش رو شنیدم.»
«اگه اهل رمانی... خوبه.»
لبخند زدم.
«پس شاید یه روز خوندمش.»
اونم لبخند زد.
«امیدوارم.»
---
در کافه که پشت سرش بسته شد، یه حس عجیب توی دلم موند.
ما...
هنوز دربارهی چیزای خیلی معمولی حرف میزدیم.
قهوه.
کتاب.
هوا.
ولی همین حرفای معمولی...
کمکم باعث شده بود معذب بودن بینمون کمتر بشه.
---
(ویو جونگکوک)
سوار ماشین شدم.
کتاب هنوز توی دستم بود.
بازش کردم.
آخرین صفحه...
همون جایی که چند دقیقه پیش چیزی نوشته بودم.
با خودکار آبی، فقط یه جمله.
"لاتهی وانیل، با شربت کمتر."
خودم هم از دیدنش خندم گرفت.
تهیونگ که کنارم نشسته بود، یه نگاه به دفتر انداخت.
«داری یادداشت برمیداری؟»
دفتر رو بستم.
«آره.»
«چی نوشتی؟»
«یه چیزی که نمیخوام یادم بره.»
تهیونگ با شیطنت گفت:
«اسم یه قهوه؟»
لبخند زدم.
«آره...»
ولی ته دلم میدونستم...
فقط اسم قهوه نبود که نمیخواستم یادم بره.
ادامه دارد... 💜
- ۲۵۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط