فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت هیجده ام| یه مشتری همیشگی؟

📍سئول | Lumière Café 🕒 ساعت ۸:۴۵ صبح

(ویو لیا)

«امروز زود اومدی.»

پیشبندمو بستم.

«آره، گفتین سفارش خاص داریم.»

مدیر سرشو تکون داد.

«یه شرکت کل کافه رو تا قبل از ظهر رزرو کرده.»

«اوه...»

نگاهی به سالن انداختم.

همه‌چی برق می‌زد.

میزها مرتب.

گل‌های تازه.

حتی موسیقی آروم‌تری نسبت به همیشه پخش می‌شد.


---

ساعت نزدیک نه و نیم بود که اولین مهمونا رسیدن.

همه کت‌وشلواری.

فضای کافه کاملاً رسمی شده بود.

من پشت بار داشتم قهوه درست می‌کردم.

همکارم سفارش‌ها رو می‌برد.

تا اینکه یهو صدام زد.

«لیا!»

«هوم؟»

«یکی فقط تو رو خواسته.»

متعجب نگاهش کردم.

«منو؟»

«آره.»

ابروهام بالا رفت.

«کی؟»

با سر به سمت پنجره اشاره کرد.

برگشتم...

جونگکوک، تنها، کنار همون میز همیشگی نشسته بود.

نه اتاق VIP.

نه جلسه.

فقط یه کلاه مشکی سرش بود و یه کتاب کوچیک روی میز.

نفهمیدم کی وارد شده بود.


---

نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتش.

«سلام.»

سرشو از روی کتاب بلند کرد.

لبخند محوی زد.

«سلام.»

دفترچه سفارش دستم بود.

«چی میل دارین؟»

چند ثانیه فکر کرد.

بعد گفت:

«همون قهوه‌ای که دفعه قبل برام درست کردی.»

بی‌اختیار خندیدم.

«اسمشو نمی‌دونی؟»

خندید.

«نه.»

«عجیبه.»

«من بیشتر مزه‌شو یادم می‌مونه تا اسمشو.»

دفترچه رو بستم.

«باشه.»


---

وقتی برگشتم پشت بار، همکارم با یه لبخند شیطونی نگام کرد.

«می‌شناسیش؟»

قلبم یه تکون خورد.

ولی سریع خودمو جمع کردم.

«چند بار اینجا اومده.»

«آها...»

مشکوک نگام کرد.

«پس واسه همینه فقط تو رو خواست.»

«احتمالاً چون یه بار براش قهوه درست کردم.»

همکارم چیزی نگفت.

ولی معلوم بود هنوز قانع نشده.


---

لاته رو آماده کردم.

این بار یه طرح ساده‌ی قلب روی فومش افتاده بود.

همین که دیدمش، سریع با خلال دندون خرابش کردم.

«نه نه...»

«الان بد برداشت میشه.»

به جاش یه برگ کوچیک کشیدم.

نفس راحتی کشیدم.

«این بهتره.»


---

قهوه رو بردم روی میز.

جونگکوک همون لحظه کتابشو بست.

«ممنون.»

فنجونو برداشت.

یه جرعه خورد.

چند ثانیه هیچی نگفت.

منم داشتم برمی‌گشتم که صدام کرد.

«لیا.»

برگشتم.

اولین بار بود...

که اسممو اینقدر راحت صدا می‌زد.

لبخند خیلی آرومی زد.

«فکر کنم... مشتری ثابت اینجا بشم.»

یه لحظه خشکم زد.

بعد ناخودآگاه خندیدم.

«فقط به خاطر قهوه؟»

اونم خندید.

«آره...»

یه مکث کوتاه کرد.

«فعلاً فقط به خاطر قهوه.»

نمی‌دونستم چرا...

ولی اون کلمه‌ی «فعلاً» تا آخر شیفتم توی ذهنم موند.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

درود دردونه هام؛من اینجام که یک موضوع مهمی رو بهتون بگم،من ت...

فیک

فیک

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط