فیک

فاصله‌ای به اندازه‌ی یک نگاه

پارت نوزدهم | عادت...

📍سئول | Lumière Café
🕒 ساعت ۱۰:۱۲ صبح

(ویو لیا)

بعد از اینکه قهوه‌ش رو بردم، برگشتم پشت بار.

کافه آروم بود.

چند نفر با لپ‌تاپ کار می‌کردن.

یه زوج کنار پنجره نشسته بودن.

همه‌چی مثل همیشه...

جز اینکه هر چند دقیقه یه بار، بی‌اختیار نگاهم می‌رفت سمت میز کنار پنجره.

جونگکوک واقعاً داشت کتاب می‌خوند.

نه با گوشی ور می‌رفت، نه حواسش به اطراف بود.

هر از گاهی یه جرعه از قهوه‌ش می‌خورد و دوباره برمی‌گشت سر کتاب.

با خودم فکر کردم:

«وقتی کسی این شکلی آرومه، باورش سخته که روی استیج اون همه انرژی داره...»


---

«لیا.»

صدای همکارم باعث شد به خودم بیام.

«میشه این کیک رو ببری؟»

به سینی نگاه کردم.

یه چیزکیک بلوبری.

«برای کدوم میز؟»

«همون آقای کنار پنجره سفارش داده.»

سرمو تکون دادم.

«باشه.»


---

سینی رو روی میز گذاشتم.

«بفرمایید.»

جونگکوک با تعجب به بشقاب نگاه کرد.

بعد گفت:

«من کیک سفارش ندادم.»

هر دومون چند لحظه به هم نگاه کردیم.

دفترچه سفارشمو باز کردم.

«...»

شماره‌ی میز درست بود.

اما اسم سفارش‌دهنده نه.

همون لحظه همکارم از اون طرف داد زد:

«لیاااا! اشتباه شد! اون کیک مال میز کناریه!»

یه نفس از خجالت کشیدم.

«وای... ببخشید.»

خواستم سریع بشقاب رو بردارم که جونگکوک آروم خندید.

«اشکالی نداره.»

بشقاب رو برداشتم.

«امروز دومین سوتیه.»

«نه...»

به بشقاب اشاره کرد.

«این یکی تقصیر تو نبود.»

لبخند زدم.

«ولی من آوردمش.»

«خب، پیش میاد.»


---

وقتی رفتم سمت میز درست، پیرمردی که اونجا نشسته بود با خنده گفت:

«دخترم، حواست جای دیگه‌ست؟»

از خجالت گونه‌هام داغ شد.

«ببخشید...»

پیرمرد با مهربونی گفت:

«نگران نباش. همه‌ی آدما یه روزایی این شکلی میشن.»


---

حدود نیم ساعت بعد، جونگکوک از جاش بلند شد.

کتابش رو بست.

رسید کنار صندوق تا حساب کنه.

من مشغول ثبت سفارش بودم.

همکارم رفت سمتش.

«مبلغتون...»

جونگکوک کارت بانکی‌ش رو داد.

بعد خیلی عادی پرسید:

«اون قهوه‌ای که امروز خوردم... اسمش چی بود؟»

همکارم چند لحظه مکث کرد.

«لاته‌ی وانیل.»

من از پشت دستگاه اسپرسو آروم گفتم:

«البته شربت وانیلش کمتر از حالت معمول بود.»

جونگکوک سرش رو برگردوند سمتم.

«برای همینه که دوستش داششتم.»

لبخند خیلی کوچیکی زدم.

«خوشحالم.»

کارتش رو برداشت و قبل از رفتن گفت:

«تا بعد.»

نه خداحافظ.

نه چیز دیگه.

فقط...

«تا بعد.»

نمی‌دونستم چرا...

ولی این دو کلمه، حس عجیبی داشتن.

انگار خودش مطمئن بود که دوباره همدیگه رو می‌بینیم.


---

(ویو جونگکوک)

همین که از کافه بیرون اومدم، هوای خنک صورتم رو نوازش کرد.

لیوان خالی قهوه هنوز توی دستم بود.

محافظ کنارم راه می‌اومد.

چند دقیقه سکوت کرد.

بعد یهو گفت:

«اون کافه رو دوست داری، نه؟»

یه لحظه به ساختمون پشت سرم نگاه کردم.

«آره.»

«به خاطر قهوه‌ش؟»

لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.

چند ثانیه فکر کردم.

بعد آروم گفتم:

«فکر کنم...»

نگاهم دوباره افتاد به تابلوی کافه.

«...آره، قهوه‌ش واقعاً خوبه.»

ولی ته دلم، خودمم مطمئن نبودم...

واقعاً فقط به خاطر قهوه بود؟

ادامه دارد...💜
دیدگاه ها (۰)

فیک

درود دردونه هام؛من اینجام که یک موضوع مهمی رو بهتون بگم،من ت...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط